نقد و شناخت آرایی ها و منتقد و آذین بندی اندیشه ها
نویسنده : مهرالدین مشید
قسمت سوم
نقد راهبردی آگاهانه
نقد راهبردی آگاهانه است که به معنای نقد وبررسی یک اثر ادبی به کار برده می شود ، بصورت عمده جنبه های نقص ، وکمبود آن را ارایه کرده و درضمن راهکارها، راه حل ها وبرنامه ها را برای آن موضوع نیز ارایه میدارد . نقد می تواند منحصر به یک کتاب و یا یک مقالۀ کوچک باشد . یعنی نقد می تواند در سطح محدود ، ساده و بی پیرایه و یا در سقف بزرگتر گسترده و عمیق باشد . در ضمن اینکه نقد برای بررسی آثار تاریخی ، چغرافیایی ، جامعه شناسی ، علمی ، فلسفی و ادبی و هنری می توان از بحیث مضمون مستقلی استفاده شود . علاوه بر این هر مضمونی را چه تاریخی ، علمی ، فلسفی و... میتوان از دیدگاۀ تاریخی ، جامعه شناسی ، علمی ، فلسفی و ادبی و هنری به نقد گرفت و یژه گی های یاد شده را در آن به کاوش گرفت و ارزیابی نمود . به گونۀ مثال برای به نقد گرفتن بک اثر ادبی تنها کافی نخواهد بود که تنها با توجه به ارزش های ادبی آن در همان مقطع زمانی پرداخت که اثر در آن مورد ارزیابی قرار گرفته است . برای به نقد گرفتن کامل یک اثر لازم است تا جمیع وجوهات تاریخی ، اجتماعی ، فلسفی ، علمی ، هنری و ادبی آنرا در برهۀ خاص به ارزیابی گرفت و این ارزیابی ها را از لحاظ تاریخی به تحقق گرفته و زمان و شرایطی را در نظر گرفت که اثر یاد شده مربوط به آن بوده است .
در نقد مضمون های بالا تیوری های مختلفی اعم از علمی ، فلسفی ، اجتماعی ، سیاسی ، هنری و ادبی به کار برده می شوند و با کشف تیوری ها تازه بر غنای آنها افزوده می گردد . کشف هر تیوری در موارد بالا کار یک شبه نه ؛ بلکه نتیجۀ تلاش های پیگیر و خستگی ناپذیر است که برای یک دانشمند بعد از آموزش ، مطالعات فراوان ، تحقیق و بررسی های پژوهشگرانه فراهم می شود . به گونۀ مثال فرضیۀ و تیوری تکاملی داروین (24) مبنی بر آغاز حیات از یک حجره و تکامل آن تا انسان در بخش علوم حیاتی ، تیوری های فروید در بخش عقده های سرکوفته (سپلیمیشن) با تاثیر پذیری از غریزۀ جنسی (لبیدو) در بخش روانکاوی ، تیوری ارزش اضافی بوسیلۀ ریکاردو ، فرضیۀ تکاملی و دیالیکتیکی هستی از خدا تا انسان از نظر هیگل ، تیوری های دیالیکتیکی مارکس (25) در مورد هستی ، تاریخ (دیترمنیزم تاریخی ) و فلسفه و تیوری های گورویچ جامعه شناس فرانسه یی در بخش جامعه شناسی وتیوری های دیگر از جمله تیوری هایی اند که هریک سالهای زیادی را برای مطالعات ، بررسی و پژوهش های زیاد درهستی ، طبیعت ، تاریخ ، جامعه وانسان و حوزه های گوناگون آگاهی های بشری پشت سر گذاشتند تا به تیوری های یاد شده دست یافتند . بنا بر آن هر تیوری یی ولو که محدود هم باشد ، نیاز به مطالعه و بررسی داشته و دست کم گرفتن آن به دلایل زبانی ، اعتقادی و گروهی عملی عجولانه و ساده انگارانه است . در این شکی نیست که تیوری ها دارای کمبودی ها و کاستی های زیادی باشند و جه بسا اینکه بسیاری تیوری ها از محک تجارب علمی نگذشته و فاقد بعد عملی باقی میمانند ؛ اما با آنهم برخورد از نظر دور افگنانه با آنها درست نیست .
در این میان کوبنده ترین و سازش ناپذیرانه تر از هر نقدی ، نقد های سیاسی اند که تیوری های سیاسی را زیر عینک نقد بررسی و نقادی می نمایند ؛ زیرا تیوری های سیاسی ایده ئولوژی بردار بوده و سیاست های ملی را آسیب پذیر میگرداند . از سوی دیگر چون لبۀ این نقد به سوی سیاستمداران ایده ئولوژی گرا و عوام زده و زمامداران فاسد در نظام های دکتاتوری است . از آنرو بیشتر قابل دقت و تعمق بوده و به بررسی ها و فلتر های بیشتری نیاز دارند .
گفتنی است که کار شاعر به اینجا پایان نیافته ، پله هایی بلند تری را باید طی نماید تا استعداد شاعرانه و جوهرۀ هنرمندانۀ خویش را تبارز بدهد . این در حالی است که استعداد شاعر و هنرمند را نمی توان از روی وزن و کاربرد هنجار قافیه و ردیف محک زد ؛ بلکه بیشتر از روی جوهر خاص شاعرانۀ او می توان سنجید که در تار و پود او جاری بوده ، مانند حس نیرومندی که با عشق آتشین گره خورده است و دل و دماع او را بکلی تسخیر کرده است . در این میان از مهارت های شاعرانه و توانایی هایی می توان سخن گفت که به نحوی در بازگویی و پرده داری از این عشق آتشین نقش دارند . از جمله کاربرد زبانی کلمات ، شباهت های دستوری ، چگونگی تلفیق زبان معیاری و عامیانه ، تصویر پردازی ها ، کاربرد صنایع لفظی و بدیع و بیان بویژه در شعر کلاسیک ، حسن و قبح ، حیرت و بلاغت ، نحوۀ ریخت واژه ها ، در نظر گیری مضمون خوب ، ارایه و پرداخت واژه ها ، جلوگیری از هم پاشی واژه ها ، حفظ نیروی سیالیت واژه ها در سر تا پای یک شعر ، حفظ روال طبیعی شعر ، بدیهی بودن آن و چیز هایی دیگر از این دست که "اثر شعری" را از افتادن در چالۀ کاربرد بد زبانی واژه ها نیفگنده ، شباهت های دستوری آنرا آسیب پذیر نگردانیده و چگونگی تلفیق زبان معیاری و عامیانه را در لا به لای تصویر پردازی های بکر و بدیهی با توجه به کاربرد صنایع لفظی و بدیع و بیان ، بویژه در شعر کلاسیک متاثر نگردانند .
واژه ها باید در فضای شعر به گونۀ آفتاب ، مهتاب و ستاره ها رخ بنمایند ؛ البته طوریکه از تناسب ، هماهنگی و ترتیب و ریختانده شوند که با توجه به حسن و قبح بلاغت شعر را به اوج رساند که خواننده را در اوج حیرت نگاه بدارد ؛ حیرتی که در ضمن شگفت انگیزی آش زیبایی نحوۀ ریخت ، پردازش و ارایۀ واژه ها را با توجه به آوای موسیقاری و سیالیت آنها دمادم گویی طلسم آفرین بوده و در لحظات پیهم خواننده را در اوج خیال نگهدارد . درست این زمانی ممکن است که واژه ها بدون هرگونه آشفتگی و درهم برهم شکلی و معنایی با سیالیت خاصی در سرتا پای شعر جاری و ساری شوند . در این صورت است که شعر روال طبیعی خود را به نمایش گذاشته و به شکل بدیهی ذهن خواننده را تسخیر مینماید . خواننده چنان دنیای حیرت آلود معنایی پر از تصویر های رنگارنگ و در ضمن هماهنگ و متناسب را در فضای چنین شعر به تماشا میگیرد که جاذبۀ دمادم آن شوری وجد آفرین در خواننده ایجاد مینماید .
برای احساس و درک چنین وجدی، حفظ محور عمودی شعر برای نگاهداشتن تمامیت معنایی و هماهنگی معنایی در آن ضروری است ؛ زیرا در بسیاری شعر ها با آنکه ساختار ها منسجم اند . حفظ این اصل شاعر را برای ارایۀ مفاهیم مورد نظرش اعم از محتوا و مضمون از پراگنده گویی و پریدن شاخ به شاخ رهایی بخشیده و از سویی هم در تمامیت شعر یک حرف زده می شود . یعنی در این شعر مفهوم از هماهنگی خاصی برخوردار و محتوا کلیت معنایی خود را حفظ مینماید . برای این که کلیت معنایی شعر بهم نخورد ، شعر باید از وصله های ناجور و پیوند های بیمار بدور نگاهداشته شود ؛ زیرا در شعر های ناجور مخاطب بزودی بیت های اضافی را آشکارا می بیند . بیت های اضافی مانند گیاۀ ارزه در مزرع شعر زیبایی خود نمایی میکنند .
منتقد است که بادیدی نقادانه و روش شناختی آگاهانه کمبودی مخاطب را در شعر احساس و برای رهایی شاعر از بحران مخاطب زدایی اثر او را به بررسی دقیق گرفته و نکاتی از شعر را نشانه میگیرد و نکاتی را در آن می افزاید که مانع کشش و جاذبۀ خواننده می شود . منتقد در این رویکرد باید احساس شاعر را درک و چگونگی تولد احساسات او را درک نماید و دریابد که چطور اشیا را احساس کرده و احساسات او چگونه در اشیا جا باز کرده اند و بالاخره این که چگونه برایش الهام آفرین شده اند تا دریابد که چطور شعر به مثابۀ قطعه یی از زنده گی او بازتاب پیدا کرده که در نتیجۀ آن شعر به گونۀ زنده گی و زنده گی هم به مثابۀ قطعه یی از شعر زیبا بر بخشی از حیات او سایه افگنده است . پیدایی این رموز شعری منتقد را برای شناخت سزاوارتر اثر یاری کرده و قوت ها و ضعف ها را در تار و پود احساس شاعر خوبتر درک کرده می تواند .
از اینکه شاعری یک مشرب و یک شیوۀ خاص زنده گی است . در این نوع زنده گی پیوند ارگانیکی میان "من" و "مای" شاعر و وضعیت ادبی او یک امر مهم بوده و تنها از طریق خواندن مستمر و هوشیارانۀ آثار چاپ شدۀ او میتوان به این پیوند ها بحیث یک اصل انکار ناپذیر پی برد تا به من بیدار شاعر آگاهی حاصل نمود ؛ زیرا من شاعری که با ادبیات زنده روزگار ما در گسترۀ ادبیات جهانی پیوندش را از دست بدهد ، در این صورت او را مرده حساب باید کرد .
از همین رو برقراری و حفظ پیوند های عمودی و افقی میان بیت ها از جمله رویکرد های ناب شاعرانه است که برای یک غزل هویت واقعی شعری بخشیده و چه بسا زیبا است ، اگر چنین غرلی با آرایش ویژه یی از عناصر خیال و تصویر در بستر سیال واژه های شسته و بگزیده در قافلۀ عروض و آهنگ به حرکت در آیند . چه پر شکوهتر این که این قافله داران واژه های آهنگین و مصور و سرشار از صنایع لفظی در تار و پود غزلی به حرک در آمده و مخاطب خویش را به تماشا بگذارد که چگونه تصویر ها بعد از کشف و ساخت در موجی از قامت گشایی ها ارایه گردیده اند .
در آن شعری که تصویر ها کمرنگی کرده و رنج کاستی های تصویری را ناگزیرانه بدوش می کشد . شاعر باید تلاش کند تا فضای زبانی را در آن بیشتر بگسترد ؛ زیرا در شعر های حرفی که تصویر در آنها بی مهری و کم قوتی مینمایند ، در فضای چنین شعری باید زبان نبرومند شود و در چنین شعری بویژه غزل آشکارا بار شعر بیشتر بر دوش زبان می افتد . در چنین حالی به علت شکل گیری جمیع اتفاقات شاعرانه د رخود ز بان ، زبان در دشوار ترین حالت قرار گرفته و تمامی جان و جوهر شعر را ناچار باید بدوش بکشد .
هرگاه شاعری در شعری از آرایش تصویر ها در بن بست قرار گرفت و ابن بست ها را کاربرد حرف های خاص و به تعبیری آرایش حرفی هم گشوده نتوانست . در این حال می تواند به انقباض فکری خود به گونۀ دیگری بسط داده و به مثل ، اصطلاح ، فرهنگ عامیانه و زبان عامیانه متوسل گردد . بدون شک زمانی کاربرد اصطلاح ، مثل و زبان عامه در شعر به غنای آن می افزاید ؛ اما زمانی این گونه شعر از بار شعری و زبان شاعرانه برخوردار است که شاعر به این ها چیزی بیفزاید یا چیزی از آنها کم نماید ؛ البته با توجه به این که این افزایش ها کاهش ها از توانایی های خلا قانۀ شاعر آب بخورد و نیرومندی زبان شاعر را در فضای حافظه ، تخیل و انتزاع ذهنی او به تماشا بگذارد .
شاعر است که در میان این ساخت ها و بافت های واژه گان قامت بلند شعر خویش را به آرایش گرفته و با تصویر پردازی های بکر ، شسته و خیال انگیز به سان زنجیری به نمایش میگذارد و در آن چنان ریتم موسیقاری و تسلسل تصویری و معنایی رخ مینماید که با برداشتن واژه یی از این شعر تمام شعر وزن عروضی ، بار معنایی و موسیقاری خویش را از دست میدهد ، چه رسد به اینکه مصرعی از این شعر برداشته شود . این شعر نه تنها از شعر گونه های دوفلویی و چند قلویی به گفتۀ مرحوم رضا براهنی گریزان است ؛ بلکه با هرگونه نو آوری مخالف است که شعر واقعی را در بستر شعری اش آبستن منیماید . این در حالی ممکن است که منتقد نباید با تخطی از اصول های شناخته شدۀ نقد و تحمیل سخن های پیشداوارانۀ خود بر صاحب اثر به گفتن چیز های به اصطلاح " من در آوردی" رو آورد .
یک شاعر زمانی می تواند از پرویزن بی رحم زمان آگاه سالم بگذرد که با به کار بندی تمامی توانایی های خویش چنان شعر را با واژه های بکر ، شسته و ناب آذین بندد ، شناخت را آرایش ببخشد و تار و پود شعر را با تصویر های بلورین چراغانی نماید که سکوی نقد بی اندکترین سکتگی و زحمتی بر فراز و فرود آن به حرکت درآمده بتواند . منتقد در روشنایی آن ابهت واژه ها را در ساخت و ساز بی مانندی به تماشا بگیرد و در گسترۀ شفاف و ماه آلودش به آذین بندی اندیشه ها بپردازد که در ، دیوار و پنجره های شعر در یک شکل گیری استثنایی بدور از هر نوع زبان فاخر و ستایشگرانه با زبانی سچه و گزیده از غربال نقد سالم بدر آمده و با عظمت و پر شکوه خود نمایی نماید . در مرز و بوم چنین شعری منتقد هم چندان حق ندارد که با تخطی از اصول های شناخته شدۀ نقد و تحمیل سخن های پیشداوارانۀ خود بر صاحب اثر به گفتن چیز های به اصطلاح " من در آوردی" قامت شعر را بشکند ، شیرازۀ معنایی آنرا به بهانۀ کاستی شکل و محتوا و و فضای زبانی آنرا به بهانۀ آشفتگی واژه ها ، تصویر های ناقص و زاید خفه نماید .
به گونه یی که شاعر مواد خام شعری خود را بوسیلۀ حواس خود از واقعیت های عینی و بیرونی اشیا و پدیده های ماحول خود اعم از زشتی ها و زیبایی های طبیعت ، انسان ، جامعه ، رویداد های تاریخی و اجتماعی بر میدارد و پس از درک و شناخت به حافظۀ خود می سپارد و تخیل با ابتکار ویژه یی انقلاب چشمگیری را در حافظۀ شاعر بر پا داشته و در این زمان است که عقل پرخاشگر با یورش بی سابقه یی به انتزاع کلمات پرداخته و از میان سیلی از واژه ها که در خاطره اش سرازیر میگردند ، دست به گزینش استثنایی زده و با انرژی نیرومندی دنیای درون و بیرون شاعر را بهم می آمیزد که این آمیزش با آنکه از توانمندی های الهام بخش و غیر ارادی برخوردار است ؛ اما بزودی جهت یافته و هدفمند میگردد . در این زمان است که شاعر با شناختی پدیدار شناسانه به دنبال اشیای جدید میرود و با استفاده از روش شناختی دقیق ، هنرمندانه و شاعرانه بصورت زنجیره یی ابتکار ها و خلاقیت خویش را پی می گیرد تا چگونه میتواند با فرو رفتن در عمق اشیا و حوادث به آفرینش های تازه به تازه و بار بار همت بگمارد . تنها شاعر و هنر مند است که با بازی شگفت آوری واقعیت های بیرون جهان و دینای درون خویش را بصورت قانونمند به یکدیگر پیوند داده و میزان پخته و رسیده گی این پیوند در آن است که شاعر با چه توانایی های خارقه یی توانسته است تا میان واقعیت های بیرون و مفاهیم جوشان درون خود تعادل را ایجاد نماید . توانایی های شاعر را در میزان تعادل بخشی های او در شعرش می توان به کنکاش گرفت و این توانایی ها در واقع پرده از روی واقعی رخداد ها برداشته و در ضمن آنکه سیالیت ذهن شاعر را به نمایش میگذارند ، تجربه و مهارت خستگی ناپذیر شاعر را در لا به لای تصویر ها ، استعاره ها ، سمبول ها و استطوره های شعری اش نیز به نمایش میگذارند . این ها همه دست بدست هم داده و سیمای واقعی و ابهت شعری او را که همانا محتوای غنی آن است ، به تصویر میکشد ؛ محتوای شعری است که زبان شسته ، خلاقیت هنری ، عمق دید ، درجۀ انتزاع ذهنی ، تبحر ، مطالعه ، نیروی پرخاشگری ، عصیانگری ها و بالاخره سبک جدید شاعر را باز گو کرده و پرده از روی روح حقیقی شعر او برمیدارد که به چه توانایی های ظرفیت دمیدن در صور زمان را دارد و چه نیرویی برای شناوی ها تا آنسوی تاریخ را داشته تا به مثابۀ گرانسنگ تپنده یی برای رهایی و شاد کامی های ملت ها در هر عصری و نسلی به پیش بتازد . این نعرۀ مستانه و غم انگیز و درد آور حماسه آفرین را به بار و برگ بنشاند . چنانکه لسان الغیب زبان فارسی دری زنده یاد حافظ شیرازی می گوید :
شبی تاریک و بیمی موج گردابی چنین حایل کجا دانند حالی ما سبکساران ساحل ها
اما منتقد در این هیاهوی وجد انگیز و خاطره گستر شاعرانه چه کاری میکند . واژه ها را می شکند ، تصویر ها را از برج مفاهیم فرو میریزاند ، دیوار های شعر را یکسره وبران کرده و می شکند ، هر گز نه ؛ بلکه کاری فراتر از این ها انجام میدهد که به ایزای حفظ این ها درفش واژه ها را فرازتر برمی افرازد ، تصویر ها را در کنگره های شگفت انگیز شعر آذین می بندد ، دیوار های آنرا استوار تر و خوش نما تر بنیاد می نهد و برج و باروی تازه یی به آن می بخشد . منتقد با آنکه در احساسات با شاعر هم آواز است و با شعور شاعر چندان بیگانه نیست . مواد خام خود را از روی بافت های شعری شاعر برمیدارد ، روی این بافت ها دقت کرده و آنها را سره و ناسره مینماید .
گفتنی است ، درونمایۀ یک اثر عبارت از کار خستگی ناپذیر ذهنی ، تجربه اندوزی ، ممارست هنری ، خلاقیت و ابتکار ، تبحر و تعمق فکری ، استعداد وتوانایی استثنایی و ... صاحب اثر و بیرونمایه در مجموع مواد خامی را در بر میگیرد که نویسنده برای نوشتن اثر خود از آنها استفاده میکند شامل تمامی پدیده های بیرونی شامل رویداد ها ، وقایع ، مظاهر هستی و جلوه های گوناگون انسانی ، فرهنگی ، اجتماعی وسیاسی است که در خارج از ذهن نویسنده بوقوع پیوسته و شکل میگیرند که او را به شدت به سوی خود فرا می خوانند . یک منتقد موفق شخصی است که بتواند به درونمایه ها و بیرونمایه های یک اثر پی برده و از شناخت درست آنها بیرون بدر آید . رمز پیروزی یک منتقد برای ارزیابی درست و دقیق ایک اثر وابسته به میزان دریافت احساسات و عواطف و درک و شناخت ایده آل ها ، والگو های ذهنی ذهنی نویسنده و کشف آنها است . منتقد چنان اثر را لمس نماید که گویا روح نویسنده در او حلول و حضور یافته که در نگاۀ اول تار و پود اثر را از احساس و عواطف سرشار او به تماشا و تعمی می نشیند . منتقد بعد از این سفر حضوری و به تعبیری مهاجرت در روان ناپیدا و گنج شایگان نویسنده ، باری دیگر بازگشت نموده و سفر تازه ییرا آغاز نماید ؛ در این سفر بازگشت با مهاجرت جدیدی روبرو میگردد که از با رهایی از دنیای پر دغدغۀ نویسنده در خویشتن خویش عودت مینماید . این سفر دشوار تر از سفر اولی است سفر اولی از خویش به جهان رویای نویسند ه و سفر دومی عودتی از جهان رویا های نویسنده به دنیای خویشتن منتقد است . منتقد این بار نه تنها برای دریافت خویش همت می گمارد ؛ بلکه تمایل شدید دارد تا خویشتن نویسندۀ اثر را در خویش به تماشا گرفته و ژرف نگری نماید و بعد چنان آن اندیشه ها را در بازگشت به خویشتنی بی سابقه یی به قوام برساند که با ارزیابی خاص آگاهانه و دقیق فراتر از حکاکی صیقل نماید و چنان توانایی حکاکی واژه ها را دریابد که که با زیبا ترین کلمات جوهر نشان اثر را آذین بندد . این زمان است که منتقد از عهدۀ واقعی نقد اثری در سطح بلندی بدر می شود . در این حال است که دیدگاه های نقادانۀ منتقد پیرامون اثری بدور از هرگونه حب و بغض در سکوی شستۀ ارزیابی ها به مثابۀ آفتابی رخ مینمایند .
از یاد دهانی نکات بالا پیدا است که منتقد در کنار آگاهی های علمی خود پیرامون نقد باید از مهارت ها و ظرفیت هایی فراتر از آن برخوردار باشد تا بتواند بحیث یک منتقد با رسالت در یک جامعه تبارز نماید . این سخن گفتۀ "گابریل گارسیا" (26)نویسندۀ "کتاب صد سال تنهایی" را در خاطره ها تداعی میدارد که وی در پاسخ به سوال یک جامعه شناس از " آستن " تکزاس که وی پرسیده بود : نویسنده گی چگونه است . وی پاسخ چنین پاسخ می گوید : زیاد مطالعه میکنم ، زیاد تفکر میکنم و نوشته هایم را باز نویسی میکنم . وی در آخر میگوید که نویسنده گی یک مسآلۀ علمی نیست . وی با ابراز این گفته به نحوی به استعداد و توانایی هایی در نویسنده اشاره دارد که نمی توان آنها را بوسیلۀ آموزش فراچنگ آورد . یعنی نویسنده گی را نمی توان از شخصی یا کتابی آموخت . با مطالعه و آموزش می توان بر توانایی های نویسنده گی افزود ؛ اما نمی توان نویسنده شد . منتقد هم که سر وکار با نویسنده گی دارد . وی نمی تواند تنها با آگاهی از اصول نقد به کار انتقادی آغاز نماید . قدرت و ظرفیت های طبیعی برای نوشتن در واقع موتور و محرکی است که منتقد را سوار بر سکوی آگاهی هایش به پیش می کشاند .
تفکر انتقادی در بستر های اجتماعی گوناگون
در این شکی نیست که تفکرو اندیشیدن از ویژه گی های فطری انسان بوده ، چه بصورت خواسته وناخواسته مغز او به شکل خود کار به تفکر می پردازد . نیروی اندیشیدن در انسان به گونه یی است که هر آن او را از جایش به جای دیگری به پیش میکشد . بودن او را در شدن های پی آ پی دگرگون کرده و او را به سوی مرز های سبز آنچه باید بود های هر چه شکوهمند تر به پیش میکشاند ؛ البته با تفاوت اینکه انسان در این سفر درونی روح انگیز تا رسیدن به چشمه های شادابی و طراوت واقعی در سیر و صعود فکری ویژه یی ناقراری های اضطراب آلود باطنی خویش را در قرار نایافتنی یی به گونۀ متفاوت از یکدیگر به کنکاش میگیرند.
بریدن انسان از بیقراری های پی آ پی و راه یافتن او به سکوی قرار های خاطره انگیز تسلسل پایان ناپذیری است ، بی آنکه او اندکی قرار حاصل نماید ، به سرعت بیقراری دیگری قرار او را به تاراج میبرد . با این تعبیر رسیدن انسان به پهنای قرار ناپیدا دوری را ماند که در دو قطب آن در یکی بیقراری و در دیگری قرار هر آن جا عوض مینماید .
هر چه باشد هر انسان در این سفر بی انتها ، بیقراری ها و قرار های گوناگونی دارد که نویسنده گان ، هنرمندان و شاعران هر یک متفاوت از یکدیگر به درک آنها نایل می ایند . اینها اند که سیر و صعود این قرار ها بیقراری ها را در گسترۀ هستی به تماشا میگیرند و جلوه های آنان را به گونه های مختلفی به تصویر می کشند . نه تنها به تصویر میکشند ؛ بلکه با خلاقیت فطری ، هنری و شاعرانه آنها را باز آفرینی نموده و به کشف تازه دست می یابند . اینها هر کدام بصورت دوباره به کشف طبیعت می پردازند و نه تنها کشف ؛ بلکه کشف خود را به گونه یی که می خواهد حتا فرا تر از آنچه باید باشد ، به تماشا میگذارد . به گفتۀ بارت زبان مانند طبیعتی از میان گفتار نویسنده گذر می کند.
از نظر بارت (27)زبان پیکره یی است ، از دستور العمل ها و عادت های مشترک میان همه نویسنده گان یک دوران است که زبان مانند طبیعتی از میان گفتار نویسنده گذر می کند . از نظر او همه اسلوب های نوشتار یک ویژه گی همسان دارند که بنا بر موجودیت مرز های بسته ، این ویژه گی را زبان گفتاری ندارند .
وی می گوید که اسلوب نوشتار به هیچ رو ابزار ارتباط گیری نیست و بالاخره اینکه : آنچه نوشتار را در نقطۀ مقابل گفتار قرار می دهد ، همواره نمادینی ، درونگرایی و سخت متمایل به سطح نهایی زبانی بودن آنها است. جهان ادبیات جهانی بسیار عمیق و گسترده است و در حین گسترده گی برای همه کس ، برای ماندگاری جا باز نمی کند ؛ اما بدون شک بارت این ماندگاری را از آن خود کرد . در حالی که گفتار چیزی نیست جز جریان نشانه های تهی که تنها حرکت شان دلالت گر است وبس .
اما منتقد در کجای این زبان به جریان خواهد افتاد که در هر قدم با هر چه زیبا تر آفریدن طبیعت و کشف تازه آن از میان گفتار نویسنده عبور نموده و کوه و کتل های آنرا آگاهانه و با دقت در نوردد تا در این سفر دشوار چنان زشتی ها و زیبایی ها را به بررسی بگیرد که حتا نقاشان چیره دست هم از ارزیابی آن عاجز بمانند . منتقد در این سفر آزمونی نه تنها آفرینش های هنرمندانه وشاعرانۀ شاعر را به بررسی گرفته و با سره و ناسره کردن خوبی ها و کاستی های آنها همه را به پالایش میگیرد ؛ بلکه او با باز آفرینی و کشف ارزش های نو در آثار نامبرده ، اندیشه های شاعر را دچار تحول تازه و شعر او را به تحرک جدیدی کشانده و سمت وسویی دیگری میدهد . با این تعبیر منتقد کسی است که با نیروی سرشار تر از شاعر ظرفیت شدن های تازه را دم به دم در حلقوم شعر دمیده و جادۀ پر پهنای شعر را برای پرواز های بیکران شاعر تا اوجها هموارتر میگرداند .
منتقد است که با ذهن دراک و هوش تند خود شعر را در بستر های گوناگون اجتماعی به تحلیل وارزیابی گرفته و به جریان درمی آورد . با آنکه منتقد ناگزیر است تا هر اثری بویژه شعر را با توجه به شکل و محتوای آن نظر به زمانش به ارزیابی بگیرد ؛ اما در فرایند تحلیل خود ناگزیر است که آگاهی ها وتیوری های جدید انتقادی را مدنظر گیرد تا روند انتقاد را در بستر اجتماعی مختلف به گونۀ شایسته و بایسته یی تلفیق نماید ؛ زیرا
شعر در بستر های اجتماعی گوناگون از نگاۀ شکل و محتوا دگرگونی هاییرا می پذیرد ؛ اما شعر در فضای باز سیاسی گسترده تر و پویا تر می گردد و این پویایی شامل شکل و محتوا گردیده و حتا د رشماری موارد به قالب شکنی ها انجامیده و مضمون و محتوای شعر را نیر تغییر داده است .
در فضای اختناق سیاسی شعر ناگزیرانه خود را در میان قشری پنهان داشته است تا از خطر حتمی و آشکار نظام در امان بماند . شاعر در این زمان که توانایی ها و جرئت فاش گویی ها و آشکار گویی ها را از دست میدهد ، ناچار میگردد تا فریاد های درگلو شکستۀ خویش را در قالب سمبول ها و استعارات ارایه نماید . در این حال شعر به سوی پیچیده شدن و ابهام پردازی روی می آورد که نتیجۀ آن اشعار عرفانی و فلسفی است . فصلی ازعرفان اسلامی به نحوی در برابر اعتراض در برابر نظام حاکم شکل گرفته و شاعر مجال یافته تا اندیشه های اجتماعی خویش را در قالب های عرفانی بسراید . زشتی های جامعۀ خود را در مثل های ناب و گزیدۀ عرفانی ارایه نماید واز هم یک گام پیشتر گذاشته و افکار علمی ، فلسفی ، تصوفی و دینی خود را نیز در زیر چتر سرایش های عرفانی پنهان نموده است . مثل های مولانای بزرگ روم در مثنوی باز گو کنندۀ افکار فلسفی وعرفانی او است . این پنهان کاری ها چنان محتوای شعر را پر بار گردانیده و که حتا شاعر در شماری موارد توانسته است تا جهانی ار مفاهیم را در یک واژه یا یک بیت و یا یک مصراع بنگنجاند . گرچه گاهی این گونه شعربه دلیل پیچده گی رسایی پیام خود را از دست میدهد ؛ اما چنان مفاهیم پر بار و گرانسنگ را به نسل های آینده انتقال میدهد که زمینه ساز بسیاری از تفسیر های و تعبیر های علمی برای دانشمندان در آیپنده شده است .
در واقع عرفای مسلمان بوده اند که با ارایۀ اندیشه های جدید در بستر اندیشه های عرفانی بسیاری مرز های ناشناخته را گشوده و بسیاری پرده ها را از روی ناشناخته ها بر داشتند . به گونۀ مثال مولانای روم خواسته با گنجاندن آب بحر در کوزه ، محدود را در مطلق و کثرت را در وحدت بگنجاند . با این حرف حجاب را از میان انسان و خدا برداشته وتوانایی های خارقۀ او را به نمایش گذارده است . این ها میان "افق های ذهنی و معنایی " به قول گادامی ، چنان ارتباط برقرار نمودند که اين افق ها را برآيند و برساختۀ ژنتيك ، محيط ، تاريخ و جغرافيا ارایه دادند . در اروپا که پیش از کانت فلسفه معنایی وجود شناسانه (اتنوپولوژی) داشت و چندان توجه به نقش ذهن در امر شناخت نداشت . عرفایی ما دگرگون نموده و با ارایۀ نوعی (ذهن شناسی) که بعد ها با نظر کانت که میگفت "مقولات ذهني در دريافت هاي ما از جهان شناسي تاثيرگذارند" ، هم آویزنمودند ودر نتیجه "جهان شناسی" را به "جان شناسی" و خود شناسی و "وجود شناسی" را به " ذهن شناسی" و معرفت شناسی تقلیل دادند و محدود گردانیدند . با نوعی برقراری و تطابق ، حقیقت را تداخل عین و ذهن دانستند . عرفای ما "وجود شناسی" را که پیش از کانت در اروپای رایج بود ، در فلسفۀ "وحدت وجود" و ذهن شناسی" را در فلسفۀ "وحدت شهود" به نحوی ارایه دادند . بعنی این اندیشه سال ها قبل از کانت در شرق بوجود آمده بود . عرفای ما با ایجاد انقلابی در فلسفۀ "وحدت وجود "یعنی "با همۀ عالم یک شدن" ، فصل جدیدی از شناخت عرفانی " وحدت شهود" را به معنای این که انسان "حس میکند چگونه با همۀ عالم یکی شده است " ، باز نمودند و اثبات کردند که صحبت از عین بدون ذهن بی معنا بوده و زبان را هم همان صورت کلامی ذهن نامیدند . تاثیر گذاری "وجود شناسی فلاسفه" را در اوج می توان در اندیشه های و جود شناسی (انتولوژي)ابن عربی دریافت و حتا می توان گفت که عرفای ما تا حدودی پردۀ مغالطه میان هر دو را برداشته و مرز های هر یک را تا سرحد تشخص ارایه داده اند .
محی الدین ابن عربی مشهور به شيخ اکبر ( 28 )عنصر خيال را حلقۀ واسطه بين وجود شناسي و معرفت شناسي میداند . شناخت صحیح ار عالم را در گرو کارکرد خیال تلقی نموده و می گوید : کمیت عقل در این حوزه لنگ است . وی خیال را نیرومند ترین آگاهی و جمع کنندۀ حق و خلق برای شناختن خداوند ارایه میدارد . معاني در عالم خيال تجسد یافته و گونه یی ديگر از هستي را به خود میگیرند و زمانیکه قوس صعودی را می پیماید ، نیر لباس دیگری از هستی را می پوشند و در قوس صعود نيز اجساد تروح يافته و لباس ديگري از هستي را مي پوشند . اين خيال است که در هردوحوزه به شناخت آنها نایل خواهد شد. به باور او خیال جامع حس و عقل است که هر دو ضد یکدیگر بوده و خیال از میان هر دوپدیدار میگردد ؛ زیرا جمع میان دوضد ناممکن است .
در کناراین فراز و فرود ها شعر وادی های پر فراز او پر فرود دیگری را نیر طی مینماید . زمانی شعر چنان در دنیای سرشار از غربت معنوی سیر و سفر مینماید وچنان غریب می گردد که دچار تحول خودی شده و درتار و پود آن جنبش عظیمی جاری میگردد . بعد تر آبستن تحولات گوناگون گردیده و در نتیجه به یک جریان سنت شکنانه و هنجار افگنانه مبدل می شود که با فروریزی فورم و حتا محتوا در زبانی بکر با ساخت و بافت تازه و بالاخره با سبکی دیگر ، به شیوۀ منحصر به فرد خودش تجلی مینماید . بستر های اجتماعی بسته فضای بیرون شعری را بصورت کل در فضای درون شاعر فرو برده و موج وسیع و سرشار از درونگرایی را در پهنای دل و دماغ او به شور درمی آورد . زمانیکه واقعیت های بیرون و رویداد های زنده گی به ذهن نویسنده و شاعرهجوم می آورند و او در نهایت ناگزیری ها از فریاد بازمانده و فریاد های در گلو شکستۀ به درون خود فرو برده و این فروبری های پی آپی شاعر را هرچه بیشتر درونگرا مینماید . این درونگرایی که در نتیجۀ سرهم ریزی رویداد های دنیای بیرونی به دنیای درونی شاعر شکل میگیرد . این درونگرایی با روح عصیانی شاعر عجین شده و به التهاب دردناکی تبدیل می شود و از همین رو عرفان در اوجی از التهاب روانی در روان شاعر شکل گرفته و مفاهیم ذهنی او را در یک جریان نیرومندی به سوی غنای معنایی سیر میدهد . به غنا رسیدن مفاهیم انتزاعی در ذهن شاعر نیروی شناخت عرفانی او را تحریک نموده و در نتیجۀ این فعل و انفعال ذهنی مفاهیم بزرگ عرفانی در اندرون او به نیروی اشراق شکل می یابند . از سویی هم این التهاب روانی است که دنیای بیرون و دنیای درون نویسنده و شاعر را بهم می تند و در بافت شگفت آوری یکی را با دیگری وصله و پیوند می دهد ؛ البته این وصله و پیوند جدا از وصله های نامتوازن و نامانوس شعری است . این وصله در کویری داغ و تفتیده یی صورت میگیرد که خود تاریخ دردناکی است بر صورت جغرافیای اشراق که سرزمین پهناور دلش خوانند . این التهاب دیگر در خود نمی گنجد و از خویشتن خویش فراری می گردد و نویسنده و شاعر است که این فرار های خویشتنی را به بیرون سمت و سو داده و درجهانی از شفافیت معنایی در قالب شعر سرو صورت تازه یی میدهد . این شعر که با نیروی شگرف با قالب شکنی های بی مانندی از کوره راۀ درون به بیرون راه باز کرده است . با آنکه با گذشته ها پیوند دارد ؛ اما به دلیل ناتمامی ها تمایل شدیدی برای پیوستن به آینده های درخشان و دگرگونه دارد . این دگر خواهی ها او را با قوت تمام به سوی سرایش شعری می کشاند که هرگز در قالب های کهن نمی گنجد . این شعر که در نهایت عصیانگری ها اظهار وجود کرده است ؛ پس منتقد پرخاشگری می طلبد تا با حرکتی عصیان بر انداز و بینشی تازه و تند با نیروی کالبد شگافانه و نقادانه به سراغ آن برود . چنین منتقدی باید هفت گام پیشتر از نویسنده و شاعر گام گذارده باشد و دانش و آگاهی های او فراتر از نویسنده و شاعر به آکاهی های تازۀ نوسنده و شاعر احاطه داشته باشند ؛ زیرا این منتقد دیگر منتقد دیروز نیست . او با ابزار های تازۀ روشمندانۀ شناخت مجهز بوده و با حربه های جدید به رودبار شناخت منتقدانه به شناوری می پردازد .