|
|
دوستان ! گلدسته های سلام و سپاس را توام با ستایش و اخلاص ،خدمت شما نا آشنایان دل اشنایم پیشکش مینمایم .
اما القصه :
بود نبود سه سگی بودند که در منزل اربابی به سگی مشغول بوده و در مزبله منزل ارباب لقمه نانی و تکه استخوانی گیر آورده و بر روی خاکستر گرم اجاق خوابیده و خویشتن را خوشبخت احساس مینمودند و گاهگاهی برای پر کردن خلاء زندگی بی عار سگی، با هم به گفتگو می نشستند .
سگ اول رو به دوستانش نموده در حالیکه با زبان دراز و از کام کشیده اش دور لبهایش را می لیسید گفت
- ما چقدر خوشبخت هستیم که بدون متقبل شدن زحمتی،صرف با چند عوعو و پارسهای گه و بیگاه و دم جنباندن پیش ارباب و پوزه بر کفشهایش مالیدن ،این زندگی مرفه سگی را درین سردی کشنده زمستان بدست آورده ایم
سگ دومی با خنده تمسخر آمیزی دندانهای تیزش را نشان داده در حالیکه قیافه دلسوزانه ی بخود گرفته بود گفت
- آخ ! دلم برای این گرگ دیوانه میسوزد . آخر یک ذره عقل ندارد . اگر یک کمی عاقل میبود درین جهنم سفید و سوز و سرمای زمستان در کوه ها و دشتها، با شکم گرسنه که جز شلاق باد و کولاک و سردی و تنهائی چیزی نصیبش نمیگردد ، چه میکند؟چرا نمی اید مثل ما اهلی نمیشود؟ و برای خود یک ارباب مهربان جستجو نمیکند؟ تا از ته مانده غذای او ، شکمی از عزا در آورده و بر خاکستر گرم و نرم لم داده و کیف کند .
سگ سومی که خود را در جمع سگان مهتر از دیگران میشمرد در حالیکه بادی به غبغب انداخته و با لحن فیلسوف مابانه ی چنین گفت
- من واقعا بر شور بختی و تنهائی گرگ دیوانه و بی عقل ، دلم میسوزد آخر هرچه باشد ما با هم هم نوع هستیم . شما فکر کنید که گرگ بی عقل و تنها ، درین شب سرد و برفباری شدید و باد سرسام آور کوهستان،تنهای تنها چه حال خواهد داشت ؟من مطمئن هستم که در آخر گرسنه و بیرمق جز گلوله صیاد نصیبی نخواهد برد .
اما شما نا آشنایان دل آشنا ! گذشته ازین دیالوک بالا ، آیا سگ حق دارد که گرگ را دیوانه بخوانند؟ یا اینکه گرگ ذیحق است تا سگ را به سفلگی و پستی محکوک کند ؟ |
|