سلام برشما "نا آشنایان دل آشنایم " !
گرچه از بعد مسافت با شما دورم اما میدانم که کشش جاذبه معنوی دوستی ، هم سرنوشتی و همسوئی، تنابهای فاصله را درنوردیده و آوای دلنشین و با صفای«صلح و سلام» شما را در شیشه زلال ضمیرم منعکس می سازد که از انعکاس آن بر پرده های خونین قلبم سمفونی به "قداسیت ماورائی" ایجاد گردیده و نقش آبی دوست داشتن ها را بر لوح خاطر آشفته ام حک می نماید و روشنی یاد شما در هر سپیده دمان خیال ، پرده های غاسق و تیره هجران را از هم دریده و روشنائی دیدار را نوید میدهد .
دوستان !
گاهگاهی که در چشم اندازم فراخنای عالم هستی را مینگرم ، می بینم که اخلاف «قابیل» قاتل ، برادران مظلوم شان را در بن بست های غربت و گمنامی نابود ساخته و خواهران شان را هم سرنوشت دختران مصلوب زئوس گردانیده و تاج و تخت زرین «زئوس»،خدای خدایان را از استخوانهای در هم شکسته شده «پرومته» باقی مانده از چنگال کرکس ها، آذین بسته و همفکران او را همچون «سیزیف» به استقبال سرنوشت شومش در کوره راه پرپیچ و خم و سنگلاخی زندگی بر فراز پرتگاه مخوف فقر و جهل و بدبختی ها رانده و دوباره بعد از طی طریقی به هبوطگاه اولیه اش پرتاب نموده اند تا در تسلسل بیهوده این حرکت خراسی نابود شان نمایند .
به همین لحاظ می بینم که از اول تاریخ تا الان آسمان بیکرانه هستی ، سرخ فام از گوناگون لاله های خونین، روئیده بر دشتهای سبز رهائی بوده است و فرزندان مظلوم «هابیل» آن ایجادگر تاریخ ، در امتداد زمان ،در دادگاهی به پهنای آسمان و وسعت زمین با گردنهای افراشته بر دار و تن های آویخته بر اشجار به شاهدی و دادخواهی نشسته اند و فریاد شان را با فواره خون شان به فضا پاشیده که چرا بربادی و نابودی ، سرنوشت محتوم ماست؟ تاکی مظلومیت سرخ رنگ پدران و مادران و خواهران مانرا همچون شرنگ کشنده مرگ ، با جان و دل مزمزه نمائیم ؟ تا کی...؟