اما القصه :
بود نبود ،عقاب جوانی بود که قامت بلند قله ها و ستیغ سر به فلک کشیده کوه ها را ، هنگام پرواز در اوج ها ، با شاهبالهای اوج تازش به سخریه گرفته و علیرغم غرش های سهمگین و ترسناک تندر ها،آزاد و بیباک در دریای بیکران و آبی آسمان ،شناور گردیده و در دامن حریر سپید ابر ها، لذت پرواز در اوج را به تجربه می نشست و از آن بالا ، ریزش اشکهای قوهای سپید و بلورین آسمان را که دانه دانه به زمین میریخت ، تماشا نموده و شادی لذت بخشی بر وجودش مستولی میگردید .
هر شامگاهان که خسته از گلگشت خون رنگ افق ، به آشیانه اش که در ستیغ بلند قله های مغرور کوهستان جا داشت ، برمیگشت ، در خلوت ناب و ملکوتی تنهائی اش، غرقه در اقیانوس عظیم آرامش ، از ان بالا به زمینیان چسپیده در گند زار زندگی ، با تحقیر نگاه نموده با خود زمزمه میکرد : آیا اینان لذت پرواز در اوج را مگر درنیافته اند که اینقدر به پستی چسپیده و به روزمرگی خو نموده اند؟
یک روز شاهباز آسمان پرواز ، قصد زمین نمود تا از نزدیک آنانی را که غافل ازینهمه زیبائی های عروج اند ، تماشا نماید اما غافل از آنکه دشمن تحقیر شده زمینی در کمین او، لحظه شماری مینماید. ناگهان غرش تیر سه شعبه ی، قلب مغرور و عاشق عقاب را از هم دریده و از تپش انداخت و مرگ همچون سایه مخوفی ، فرشته زندگی عقاب را در زیر چنگالهای سرد و بیرحمش فشرد . عقاب در حینی که جان میداد متوجه تیر شد که دشمن در انتهای آن، پرهای خودش را قرار داده است وقتیکه چشمان خون گرفته و در حال احتضار عقاب به پر های خودش افتاد آهی از دل خونین برآورده و گفت :
آه ای پر پرواز های دور! ای یاور افق تازی هایم ! چرا تن به ذلت همکاری با دشمن داده هم خود و هم مرا از آنهمه لذت پرواز در اوج محروم ساختی ؟