داستان
تویی که سرزمینت این جا نیست
نویسنده : آصف سلطان زاده
میدان راه آهن همه شهر های دنیا محل تجمع افراد خلافکار است: قاچاق چی هایی که از شهر های مختلف می آیند تا به رابط های شان جنس رد و بدل کنند. رابط هایی که به انتظار فرد مورد نظر ایستاده اند. پلیس هایی که در لباس رسمی یا شخصی بین این جماعت می لولند و چهار چشمی همه چیز را می پایند. مسافران گیجی که به چنگ راننده های دله دزد می افتند تا هر چه پول دارند اخاذی شوند و هم ساک یا چمدانی را در موتر جا بگذارند. جیب بر هایی که از سرو کول مسافر های خسته و گیج بالا می روند. در همان اطراف مسافرخانه هایی که پاتوق مسافران دهاتی ، کارگر های فصلی که از روستا به شهر آمده اند، باج گیر ها ، جانی ها، معتادان ، فاحشه ها، پاانداز ها، پلیس هایی که همه خلافکار ها را می شناسند و دم به ساعت برای باج گیری آن ها را به موتر های گزمه شان احضار می کنند و بی توجه به لابه و استغاثه و قسم های به دروغ شان باج شان را می گیرند. رستوران های کوچکی که برای رد و بدل کردن جنس های قاچاق ، فروش مواد مخدر، تلکه کردن مسافر ها، کارگران سر فلکه، بیکار ها ، گدا ها و جیب بر ها است.
میدان راه آهن تهران هم چنین جایی بود ، مثل همه شهر های دیگر دنیا. نه آبرومندانه تر و بلکه چون در منطقه فقیر نشینی واقع شده بود ، خیلی رسوا تر و زشت تر نشان می داد. فقر از کوچه ها و خیابان ها و مغازه های آن می بارید. ده سالی بود که شهرداری برای زیبا سازی شهر خانه های زشت و گلی و فقیر آن نواحی را از صاحبان شان می خرید تا ویران شان کند و بعد تر به جای آن ها گل و سبزه بکارد و پارک درست کند. ولی به خاطر کمبود بودجه یا نبود امکانات چند تا حیاط را بیشتر نمی توانستند بخرند و حیاط های خالی سال ها همان طور می ماند و محلی برای جمع شدن معتاد ها و پاتوق تزریق و تخدیر شان می شد.
سردار افغانی چرا چنین جایی را برای کار انتخاب کرده بود؟ خودش کمتر نقش داشت و بیشتر بیکاری باعث شده بود تا در کارخانه ای در آن ناحیه تن به کار بدهد. خیاط خوبی بود و وقتی به ده ها شماره تلفن آگهی های مختلف روزنامه همشهری زنگ زده بود، یا از لهجه اش شناخته بودند که افغان است و از همان پشت تلفن عذرش را خواسته بودند ، یا این که پرسیده بودند که کجایی هستی و او هم گفته بود.
اگر این جا نمی آمد کجا باید می رفت؟ کار که برایش ننگ نبود. زنگ زده بود و این کارخانه شاید از آن رو که کارگر های ایرانی ترجیح می دادند جا های دیگری کار کنند تا این جا و در مضیقه بی کارگری بوده که پذیرفته بود او بیاید و این جا به کار استخدام شود. سردار گفته بود : آقا ، من افغانی ام ، اشکال ندارد؟
کارفرما از پشت تلفن جوابش را داده بود : نه آقا ، اشکال نداره ، تشریف بیارین.
و سردار آقا آمده بود و هر دو جانب از توقعات شان کم کرده بودند تا سردار مشغول کار شود. سردار از توقع اش کم کرده بود، چون حرفه اش را به استادی تمام بلد بود و بدش نمی آمد همچون دیگر دوزنده ها در تولیدی های لباس شمال شهر که هم محیط شان لوکس تر بود و هم درآمد شان زیاد تر بود، کار کند. کارفرمای این تولیدی هم ازین نظر سطح توقع اش را پایین آورده بود چون کارگر ایرانی را که نمی توانست در این محیط راه آهن بکشاند. دیگر اما این که کارگر افغانی دردسر ساز بود. همان دردسری که دیگر کارخانه ها از پذیرفتن سردار آقا سرباز زده بودند. از تولیدی قبلی خودش جواب شده بود و دربدر دنبال کار گشته بود. سردار آقا باید چون دیگر کارگران افغان سیاه کار می کرد. اگر می رفت و مجوز از وزارت کار می گرفت باید درصد بالایی را مالیات می پرداخت ، آنهم با این مزدی که همین حالا دریافت می کرد و به هیچ یک نیاز های معمولی زندگی اش هم نمی رسید. به قول افغان ها همان گل چاه می شد و سر چاه. چه برسد به این که سی چهل درصدی را هم باید از آن کسر می کرد و مالیات می داد. تازه محدودیت شغلی هم در مجوز ها بود ، هر شغلی را وزارت کار مجوز صادر نمی کرد. ده تا شغل پیش پای افتاده و سنگینی بود همچون بنایی ، مرغداری ، باربری ،..... و خیاطی در این بین نبود. پس سردار باید سیاه کار می کرد همچون ده سال گذشته ای که در این سرزمین آمده بود و کار کرده بود.
در جا های مختلف کار کرده بود و تا پای وزارت کار به آن کارخانه باز شده بود ، جواب شده بود و رفته بود جای دیگر. کارگر افغان دردسر ساز بود. شرکت بیمه نمی پذیرفتند شان ، چون مجوز کار نداشتند. تا نماینده شرکت بیمه پیدایش می شد، کارفرما ها کارگر های افغان شان را یک جایی مخفی می کردند تا نماینده شرکت بیمه نرود و به وزارت کار گزارش ندهد. گزارش دادن همان بود و پیدا شدن بازرس وزارت کار همان و جریمه سنگینی که کارفرمای متخلف و کارگر افغان باید می پرداختند.
درد سر ساز بود کارگر افغان. جریمه زندان داشت کارفرمایی که کارگر افغان استخدام کرده بود. این را بازرس وزارت کار گفته بود. همین ساعت پیش که آمده بود در همین کارخانه ای که سردارآقا تازه کار گرفته بود. سردارآقا مثل همه روزها و مثل همه کارگر ها نشسته بود پشت چرخ خیاطی و کار می دوخت در میان سر و صدای چرخ ها و غریو رادیویی که خبر پخش می کرد و موسیقی. چشم به کار داشت که چگونه می رفت زیر پایه سوزن و از آن طرف بیرون می شد و دل پیش زنش که تنها عضو خانواده اش را تشکیل می داد. پایه سوزن همچون موتری بود که در جاده ای بی انتها پیش می رفت و هیچ گاه به مقصد نمی رسید ، این را در طول این ده سال که در این سرزمین دوزندگی می کرد دریافته بود. هیچ گاه این موتر به مقصد نرسیده بود. هر کار جدید جاده ای جدید بود که پیش پای این موتر باز می شد و باید باز این راه را می دوید و پیش می رفت. هر شب که دست از کار می کشید انگار کنار جاده ای اتراق کرده بود تا فردا صبح باز نفس تازه یافته باشد و از نو راه بیفتد و برود. به کجا؟ هیچ نمی دانست. فققط باید می رفت تا زمانی که این موتر باید نابود می شد و از کار می افتاد . یا این که راننده جانش را بر سر کار می گذاشت. چون راه و جاده که همیشه بود. راه و جاده هی تلنبار می شدند و دسته می شدند و هی باید این موتر که راننده آن سردار آقا بود به این جاده و راه می تاخت و می رفت.
چشم به جاده داشت و دل پیش زنش که در زدند. پادو رفته بود و در را باز کرده بود و رنگ پریده برگشته بود با مردی که کیف و کلاسور در دست داشت و پشت سرش ایستاده بود. کارفرما پشت میز برش ایستاده بود و کلافه و عصبانی به پادو نگاه کرده بود که : مگر صد بار به تو نگفته بودم که اول نگاه کن که کی هست و بعد در را باز کن.
و پادو که نگاه ترسخورده اش جواب می داد : باور کن آقا ، تا در را باز کردم بی هیچ حرفی آمد داخل.
همین طوری سر شان را این بازرس های وزارت کار می انداختند پایین و داخل می آمدند ، بی هیچ اجازه ای. سر زده می آمدند. آمده بود و ایستاده بود بر آستانه کارخانه که حالا دیگر چرخ ها از کار ایستاده بودند و فقط رادیو بود که خبر حادثه از خط خارج شدن قطاری را در بنگلادش می گفت. موتر ها کنار جاده ها ایستاده بودند. کارگر ها سر چرخانده بودند به سوی این آقا که بازرس بود. کارفرما از پشت میز بُرش پیش آمده بود و سلام کرده بود .
ـ بفرمائین !
ـ ممنون، کارفرما شما هستید؟
ـ بله.
بازرس در همان لحظه اول تند و سریع نظر انداخته بود به کارخانه و کارگر ها و سردار آقا را از بین آنها نشان کرده بود. چشمش تا سردارآقا را دیده بود برق زده بود. لبخندی هم انگار بر لبانش نشسته بود. مثل پلیسی که خلافکاری را رد زده باشد. دزدی با پشتاره. سردار آقا پشت چرخ بود. کارفرما خودش را در زندان می پنداشت. ماه پیش که این قانون وضع شده از جانب وزارت کار را از همین رادیو شنیده بودند، همه کارخانه هایی که کارگر افغان داشتند ماست ها را کیسه کرده بودند. یک تعدادی کارگر های شان را اخراج کرده بودند و یک تعداد دیگری باز ترجیح داده بودند که همان مخفی کاری را ادامه دهند. نمی توانستند عذر کارگر شان را بخواهند. بهتر آن بود که به همین گونه کج دار و مریز رفتار می کردند تا مگر فرجی پیش می آمد و وضع بهتر می شد. وضع که بهتر شدنی نبود ، سردار آقا این را خوب می دانست. از آن ده سال پیش که این جا رسیده بود تا حالا وضع افغان ها در این سرزمین بد تر شده بود که بهتر نه شده بود.
یوم البدتر گفته بودند نه یوم البهتر، انگار. خیلی ازین افغان ها راه شان را کشیده بودند و ازین کشور رفته بودند. گفته بودند: دیگر این جا جای ماندن نیست، مردیم از بس پنداشتند که ما سربار شانیم.
و سردار آقا نتوانسته بود برود. مانده بود با تنها همسرش . گفته بود: تا آخرش می مانیم، ببینیم چه می شود.
ماه پیش یکی از کارخانه دار ها که دوست کارفرمایش بود به آن ها زنگ زده بود. خوش و بشی کرده بود و پرسیده بود:
فلانی، خبر روزنامه ها را خواندی؟
ـ در مورد چی؟
ـ همین که داشتن کارگر افغان جرم محسوب می شود و مجازات شش ماه تا سه سال زندان برای کارفرما در پی دارد.
ـ آره ، از همین رادیو شنیده ام.
ـ خوب ، تو چه کار می کنی با کارگر افغانت؟
کارفرما در پشت میز کار تلفن در دست کمی فکر کرده بود و سردار آقا از همین پشت میز چرخ دیده بود که لب های کارفرما می لرزد و وقتی جواب می داد ، صدایش هم می لرزید. از ترس یا از خشم. گفته بود : من کاری نمی کنم. من که نمی توانم کارگرم را اخراج کنم.
ـ خوب اگر بازرس مازرس آمدند ، چی؟
ـ بگذار بیایند ، من که حاضرم برای سردارآقا شش ماه تا سه سال زندان بروم.
و گوشی را گذاشته بود. سردارآقا پیش شده بود : خیلی محبت داری که .... می دانی من آنقدر ارزش ندارم که برای من کسی حتی یک شب در بازداشتگاه بماند ، چه برسد به شش ماه یا سه سال. از همین فردا ازین کارگاه می روم با اجازه شما.
می خواست همچون کارگاه های دیگری که در آن کار می کرد از آن جا بیرون بیاید تا به کارفرما جریمه ای، آسیبی یا زیانی نرسد. حالا هم چنین خواسته بود. کارفرما باز با لرزه در صدا گفته بود : تو ارزش داری سردارآقا، این هایی که قانون وضع می کنند ارزش ندارند. نه ، من نمی گذارم که بروی. ما تا آخرش ایستاده ایم و می مانیم.
و لبخند زده بود و لبخند پر دردی بر لبان سردارآقا هم آمده بود. غرش چرخ های خیاطی باز د ل مردگی و دل چرکینی از دست و پا گیری قوانین را زدوده بود و سردارآقا و کارفرمای این تولیدی کوچک را به سر کار فرا خوانده بود.
کار فرما با خود گفت : لیکن این بار قضیه خیلی جدی است.
و باز جواب داده بود بی آن که از خود پرسیده باشد : خوب معلوم بود که جدی بود. من هم جدی بودم.
و نگاه کرده بود به بازرس که همچنان لبخند فاتحانه بر لب چارچوب در کارگاه را پر کرده بود. کارفرما گفت : بفرمایید ، برویم دفتر.
و اشاره کرده بود به دفتر که پشت سر بازرس بود و این که تو بی ادبی کردی که بی اجازه از دفتر به این سو آمدی.
حدت تا همان جا بود که د رهمان در ورودی می ماندی و یا در دفتر می نشستی.
بازرس گفت : نه ، اجازه بده همین جا کار مان را انجام بدهیم.
و خود بی اجازه نشسته بود پشت میز یک چرخ خالی که همان دم دست منتظر کارگری که باید استخدام می شد و کارگری که این سو نمی آمد، بود. دفتر و دستک اش را روی میز باز کرده بود : کارفرما شما خود تان هستید؟
ـ بله ، خلیل الله ضامن.
ـ شماره کارگاه تان ؟
ـ 1340 ثبت شده در شهر داری تهران با پلاک ....
بازرس مشغول پرکردن فورمی شده بود.
ـ چند تا کارگر دارین؟
ـ دو تا چرخکار ، یک زیگزالدوز، دو نفر پادو . دو تا چرخکار دیگر هم لازم داریم که کسی این طرف ها نمی آید. البته کارگر خیاطی ایرانی بیکار نداریم ، درستش این است.
بازرس قلم برگرفته بود و به کارفرما نگاه می کرد که لحن تهاجمی داشت.
ـ کارگر های تان بیمه هستند؟
ـ بله ، به جز این یکی کارگر ما ، سردار آقا!
و اشاره کرده بود به او که دست از کار کشیده بود و آن ها را از آن گوشه کارگاه نگاه می کرد. رفته بودند سر اصل مطلب ، چشم بازرس برق زده بود. چه کسی است دراین دنیا که از بازی خوشش نیاید؟ و شاید لذت بخش ترین برای شکارچی بازی با شکار در دام افتاده اش باشد. بازرس تجاهل کرد : چرا ایشان را بیمه نکردین؟
ـ بخاطری که ایشان افغان است و شرکت بیمه نمی پذیرفتند.
ـ چرا؟
بازی خوبی بود ، مثل گربه ای که موشی را به چنگ آورده باشد. داشت بازی می کرد تا پر اشتها تر او را ببلعد.
کارفرما گفت : خوب ، به خاطری که ایشان مجوز کار از وزارت کار ندارند.
بازرس از تعجب چشم هایش را گرد کرد : یعنی بی مجوز ایشان کار می کنند؟
کارفرما را این تجاهل عصبانی می کرد. گفت : بله ، چون وزارت کار به هیچ یک از افغان ها مجوز صادر نکرده است.
ـ چرا ، صادر کرده است . حتما ً یک چنین چیزی است که این قانون را گذاشته اند.
ـ نخیر ، فقط برای ده تا شغل رده پایین مجوز گذاشته اند که خیاطی جزو آن ها نیست.
بازرس ابرو درهم کرد : خوب دلیلش این است که در شغل های دیگر ترجیحا ً کارگر ایرانی باید استخدام شوند.
کارفرما خون در چهره دواند و گفت : بیا ، من دو تا چرخم بیکار این جا مانده است ، شما بروید و برای این ها کارگر ایرانی پیدا کنید تا بعد من بروم و کارگر افغانم را اخراج کنم. الان دو ماه است که در روزنامه آگهی استخدام داده ام ، کسی نیست که زنگ بزند و احوالی بپرسد.
ـ خوب کارگر است ، دولت آمار دارد ، بی خودی که قانون وضع نمی کند. اگر می دانست که در این بخش کارگر کم داریم حتما ً این کار را هم در لیست همان مجاز ها اضافه می کرد.
ـ نخیر ، چنین نیست. آمار شان اشتباه است. من خود به شخصه امتحان کرده ام ، نه تنها من بلکه دیگر هم صنفانم ، همگی با کمبود کارگر مشکل داریم.
بازرس کلافه بود ، گفت : آقا ، با این قانون وزارت کار چه می کنید ؟
کار فرما گفت : با کدام قانون ؟
ـ با همین که در منع استخدام کارگر های افغان است.
و صورت برگرداند به سوی سردار آقا و پوزش خواست. سردار فقط سر تکان داد. دلچرکین بود ازین جایی که می پنداشتند او سربار است و دارد روزی دیگران را می خورد. هوای کارگاه خفه بود و دلش می خواست از آن جا بیرون بزند و به فضای باز برسد، به آفتاب که می تابد و نسیم که می وزد. فقط می خواست بماند تا ببیند آخر این بازی به کجا می رسد. چه بر سر دوستش که حالا کارفرمایش بود ، می آید. بازرس گفت : بحث در این باره نداریم. من مأمورم و معذور. همانی را باید انجام دهم که از من خواسته اند. باید گزارش کنم که در این کارگاه ....
کارفرما گفت : اتفاقا ً با شما بحث دارم. شما نماینده آن مقامی هستید که این قانون را وضع کرده است. آن ها اگر از روی ندانستن این قانون را وضع می کنند ، شما که می دانید. پس چرا نمی روید و برای اصلاح آن قانون آن ها را در جریان نمی گذارید ؟
ـ بنده همان طوری که گفتم ، مأمورم و معذور.
ـ شما معذور نیستید. باید به آن ها بگویید که این جا چه خبر است.
ـ باشد به آن ها همه این ها را می گویم . ولی بدانید که خواهند آمد و طبق قانون شما را به جرم استخدام کارگر خارجی به زندان خواهند انداخت.
کارفرما باز چهره اش از خون سرخ شد ، گفت : ایشان خارحی نیستند ، از خود ما هم خودی تر هستند.
بازرس گفت : ممکن است درست باشد ، ولی بدانید که مثل شما ده ها نفر به زندان افتاده اند.
ـ خوب مرا هم به زندان بیندازید. عجب زندان ها زا آباد ساختید.
ـ خواهش ، ولی کمی فکر کنید ، آیا می ارزد که حتی شبی را به خاطر کسی از پیش زن و بچه های تان دور باشید؟
مأمور بازرس به هدف زده بود. نقطه ضعف کارفرما خانواده اش بود که خیلی دوست شان می داشت و هیچ شبی را نه شده بود بی آن ها سپری کند. حتی در مسافرت ها هم آن ها را با خود برده بود. کارفرما شل شده بود و دیگر از آن پتکه و کلنگک اش نمانده بود. فقط گفت : کسی نمی تواند مرا به زندان بیندازد.
بازرس گفت : چرا ، گفتم که خیلی مثل شما به زندان افتاده اند. کمی منطقی تر و عاقل تر باشید. ما که نمی شود از دهن خود مان ...
و رو کرد به سردار آقا : با معذرت ...
و ادامه داد : ... لقمه را به دهن دیگران بگذاریم. چراغی را که در خانه روا است به مسجد حرام است.
کارفرما سکوت کرده بود و بازرس از چایی که پادو برایش در این فاصله دم کرده بود و آورده بود می نوشید و صدایش روان و نرم شده بود: یک زمانی جنگ بود ، ما به آن ها نیاز داشتیم. درست. آمدند و کار کردند، نوش جان شان. ولی حالا که دیگر جنگ نیست و دیگر به آن ها نیازی نیست، چرا فرصت های شغلی را از جوان های عزیز خود مان بگیریم؟ کارفرما گفت : به نظر شما این نامردی نیست که تا وقتی به آن ها نیاز داشتیم از آن ها کار گرفتیم، وقتی دیگر خر مان از پل گذشت، عذر شان را بخواهیم؟
ـ دنیای امروز تجارت است و معامله، منطق دنیای امروز همین را می گوید که اول باید به خانه فکر کرد و بعد به همسایه و دیگران... آقا بد می گویم ؟
باز رو کرده بود به سردار. سردار چیزی نگفت. سکوت کرده بود و از خودش بدش آمده بود که چرا در تمام این سال ها چون آن ها تجاری و معامله گرانه نیندیشیده بود. ده سال عمرش را پشت چرخ گذرانده بود. سوی چشمانش را به بخیه بخیه لباس ها داده بود تا آماده بشود و برود در تن کسی و گرمش کند و زینت اش بخشد. مزد و پاداشش همان اندازه بود که شب مصرف کند تا فردا باز برای روزی ِ فردا کار کند. نه امروزی ، نه فردایی. امروز آینده اش بود که تأمین نبود و باید برای نان درآوردن کار می کرد که کار نبود.
از کارفرما بدش می آمد که چرا این قدر خودش را به لابه انداخته بود برای او. مگر او این را می خواست؟ که با هر منتی که شده یک لقمه نان پیدا کند؟ از ترحم بدش می آمد و خسته شده بود. خواست اعتراض کند به او که بیچاره نیستم ، که به بازرس می گفت : ... بیچاره ها را اگر کار برای شان ندهیم ، اگر به کار خلاف روی بیاورند، ما خود خلاف پروری نکرده ایم؟
خواست بگوید : بیچاره این وزارت کار است که برای این که دست چند میلیون بیکار را از یخن خودش کوتاه کند، همه گناه ها را انداخته به گردن چند نفر مهاجر افغان.
از بازرس بدش می آمد که به باج گیری روی آورده بود. گویی همه در این جا سر گردنه ایستاده بودند و از هر که از راه می رسید باج می ستاندند. می دانست که حالا بازرس خواهد گفت : اگر من گزارش نکنم پس یک چیزی باید بدهی. بار ها پیش تر از آن در کارگاه های دیگر به همین صراحت و پررویی خواسته شان را مطرح کرده بودند. و بعد زن و بچه شان را بهانه کرده بودند که در این وانفسای روزگار نان و روزی احتیاج دارند و باید به آن ها برساند....
بازرس گفت : از من می شنوید، من می روم اداره و گزارش نمی کنم که این جا یک کارگر خارجی کار می کرد.
کارفرما گفت: لطف می کنید.
بازرس رو کرده بود به لباس هایی که از زیر چرخ ها دوخته شده بیرون آمده بود و پادو سرنخ های شان را با قیچی می گرفت. روی میز اتو لباس ها مرتب و اتو شده چیده شده بودند تا بعد نایلون شوند و ب فروشگاه ها ارسال شوند. گفت : به به ، چه قشنگند این ها... چی تولید می کنین؟
کارفرما لبانش را لبخند کم رمقی باز کرد، شاید از آن رو که کارش را تعریف کرده بودند، یا شاید ازین که بازرس رفته بود سراغ اصل خواسته خودش و دیگر زحمت بازی کردن و نقش ادا کردن نبود. گفت : لباس زنانه درست می کنیم.
ـ چه عالی، خیلی شیک درست می کنین.
ـ قابل شما را ندارند، سایز بچه ها تون را اگر بگین.
سردار همیشه تعجب می کرد ازین که ایرانی ها شرم داشتند از خانم های شان بگویند، همیشه از آن ها با کلمه ، بچه ها ، یاد می کردند. یا گاهی که بیشتر شریک شان می کردند می گفتند ، خانم و بچه ها. همان گونه که در افغانستان شان هم زن در پس پرده پنهان بود. این جا اگر زن ضعیفه بود، آن جا با، سیاه سر، یاد می شد.
گل از گل بازرس شکفته بود، گفت : 42 ، شماره 42.
و کمی هم انگار دلخور بود شاید و نمی خواست سروته قضیه به این مهمی با یک پیراهن زنانه به هم بیاید. انتظار لقمه چربتری داشت انگار که لبخندش فرومرده بود. کار فرما بسته اسکناسی سبز رنگ را جلو چشم همه شاگردانش لای پیراهن شماره 42 به دقت تا شده گذاشت و نایلون کرد. بازرس خندید و آرام نجوا کرد: دوستانه به شما می گویم، این مورد را از گردن تان باز کنید. باور کنید اصلا ً به صرف و صلاح تان نیست. قضیه خیلی جدی است ، از همه اداره ها بسیج شده اند و دنبال این ها می گردند.
سردار به زحمت می شنید که کارفرمایش می گفت : باور کنید، نمی توانم. ایشان یک کارگر برای من نیست. حالا پس ازین مدت بامن دوست است. رفت و آمد خانوادگی داریم. چطور می شود به یک دوست گفت، تو دیگر پیش ما نیا؟
بازرس نایلون لباس را گرفت و کلاسورش را زیر بغل زد. گفت : خود دانید، از من به شما نصیحت بود.
و شرمزده زیر چشمی همچنانی که به سردار می نگریست از کارگاه بیرون رفت.
سکوتی را که پس از رفتن اش بر کارگاه افتاده بود، سردار شکست: آقای ضامن! نمی ارزم به این که کسی از برای من یک ریال ضرر ببیند.
ولبخند پریده رنگش را چهره داغ و به خون نشسته کارفرما پاسخ گفت : فدای سرت.
سردار چرخ را خاموش کرد و گفت : حالا هم این جریمه ای را که دادی، اول همگی اش را به پایم حساب کن. وگرنه نصف اش را که حتما ً من پرداخت می کنم.
کارفرما شرمزده گفت : حالا چه کار باید کرد؟
سردار گفت : اجازه بده من ازین جا بروم.
ـ کجا؟
ـ هی از هر طرف بروی راه ما افغان ها بسته می شود. نمی دانم به کجا. ولی باید بروم. تا این مأمور نرفته و همکارش را نفرستاده.
ـ راست می گی سردار، شما ها هم یک نان دانی برای بعضی ها شده اید.
صلات ظهر بود و آفتاب فرق سر را می سوزاند که سردار خداحافظی اش را کرد و از کارگاه بیرون شد. قهوه خانه کنار حمام و یک گلفروشی آن سویش به خودش خوانده بود. پاتوق ناهار هر روزه اش بود در محیطی که گدا و معتاد از سروکول هم بالا می رفتند و درهم می لولیدند.
علی رغم تابلویی که به اجبار از جانب شهرداری روی دیوار قهوه خانه نصب کرده بودند که از ورود افراد معتاد جلوگیری به عمل آید، جا به جا پشت هر میزی مرد معتادی نشسته بود. غذایی می خوردند یا چای می نوشیدند. قل قل قلیان هم می آمد از بین فضای محو دود آلوده ته قهوه خانه، پیش از آن که پشت میزی بنشینی و چشم را به فضای نیمه تاریک عادت بدهی. سیگارهایی که روی خاکستر دانی روی میزها مدام دود می کردند و پس از هر لقمه ای یا جرعه ای پکی از آنها چاشنی می شدند. هیچ کسی مزه چای را به اندازه یک مرد معتاد نمی شناسد. این را سردار آقا خوب در این مدت ها فهمیده بود. پس از آن که تریاکی را پر کلاغی در خرابه ای در آن دور و بر ها دود کرده بودند، می آمدند و چای سفارش می دادند. با چه ولعی جرعه جرعه چای را می نوشیدند و گویی مستقیم به رگ های خون شان می فرستادند و به نظر می آمد که با نوشیدن آن پر و گوشت می گرفتند، حتی معتاد هم که باشی ـ البته نباید خمار باشی چون آن گه زمین و زمان برایت فرقی نمی کند و سر تا سر درد است و نکبت و ادبار ـ می فهمی که امروز سردار آقا آن سردار هر روزی نیست. وگرچه هر روزش هم تعریف چندانی ندارد ولی هر چه باشد به بدی امروز نیست. و اگر تازه کشیده باشی زمین و زمان برایت دوست داشتنی است و حتی این سردار آقا که این جا سرزمین اش نیست و غریبه است و اهل مکانی که یکی از مهمترین پیداوارش آن چیزی است که جان می بخشد ، به خصوص اگر ناب و خالص باشد و قاطی نداشته باشد و یا از آن زرورق سرخ های مزار باشد، دوستش می داری پیش از آن که نشئه بپرد و همه چیز را از نو لعنت بگیرد.
می پرسد: وطن دار، امروز کیفور نیستی.
خوب فهمیده این مرد معتاد صاحب قهوه خانه که چای آورده طبق معمول هر روز برای سردار پیش از آن که سه سیخ جگر و سه سیخ قلوه اش را روی منقل کباب کند، که افغان ها به همشهری و هم وطن وطن دار می گویند. سردار سر بلند می کند و می بیند مرد دماغ باریک و لاغرش را نمی کشد و می فهمد حالا طرف کیفور است و اگر دماغ اش را مدام بالا بکشد می فهمید که خمار است و اخلاقش تلخ است و آن روز جیگر و قلوه باسی را برایش خواهد آورد و باز اعتراضش را با غرغری تو دماغی جواب خواهد داد.
ـ خوبم ، بد نیستم.
ـ محموله ات را که دستگیر نکرده اند؟
می خندد و دندان های زرد و سیاهش را نشان می دهد. امروز سردار را دیگر دماغ شوخی کردن نیست وگرنه شوخی او را با شوخی دیگری جواب می داد آن طور که همه مشتری های قهوه خانه بلند بلند می خندیدند. این را مرد معتاد هم می فهمد و می گذارد تا فنجان چای کمی خستگی و بی حوصلگی سردار را بشوید و سر دماغش بیاورد آن قدر که حرف بزند.
سیخ های کباب پیچیده در نان لواش گرمی که از نانوایی بغل قهوه خانه گرفته اند، را که روی میز می گذارد روی نیمکت پیش رویش می نشیند: چت شده وطن دار؟
نه از آن رو که گاه کار هایی ار دست کسانی بر می آید که اصلا ً انتظارش را نداری یا حقیرش شمرده ای ، و نه از آن رو که سردار به هر کسی احترام می گذاشت و سوال کسی را بی جواب نمی گذاشت ، و باز هم نه از آن رو که هر چه حرف بزنی تخلیه می شوی پیش از آن که انبوه حرف ها روی هم در درونت بالا بیایند و به گلویت برسند و خفه ات کنند، بلکه از آن رو که آن لحظه به یک بی خیالی و بی حسی بزرگی رسیده بود سردار و بی هیچ احساسی همین طور یکریز و مرتب همه چیز را گفت.
تا عباس آقای قهوه خانه دار برود و به دیگر مشتری هایش برسد، سردار در اثنای خوردن غذایی که هیچ اشتهایش را بر نمی انگیخت و مزه اش را نمی فهمید ، بی هیچ کنجکاوی به صحبت های دو مرد معتاد دیگری روی میز بغلی گوش کرد که با هم می گفتند: جوونه ، چپ می ره و راس می ره از همین خیابون و یک زنجیر طلا به گردنش آویخته به این کلفتی. ـ خوب ، کاری نداره ، می ریم و یک دعوایی باش راه می ندازیم. منم یک آن می یام و زنجیر را از گردنش می کشم و در می رم.
ـ فکر بدی نیس. بیا تا بهت نشونش بدم.
عباس آقا که برگشت تا بشقاب خالی را از پیش روی سردار بردارد گفت: راستی چرا یک فکر اساسی نمی کنی؟ سردار آقا نگاه بی احساسش را بر او ریخت تا سردی آن کمی نشئگی عباس آقا را بریزد و دلزده اش کند، نه آن قدر که علاقمندی او را به وضعیت اش از بین ببرد. عباس آقا گفت : یک شناسنامه ایرانی پیدا کن و خیالت را راحت کن.
سردار آقا دست تکان داد و گفت، پیش از آن که بلند شود و برود: برو بابا، تو هم دلت خوشه با این فکرت.
عباس آقا دستش را کشید و همان جا پشت میز نگهش داشت: راست می گم وطن دار.
ـ راست نمی گی. اولن من افغانم و از ده فرسخی قیافه ام از ایرانی ها فرق می شه، دومن...
ـ برو بابا، مشهدی ها و تربتی غربتی ها همگی شان قیافه خودت را دارن.
ـ زمان جنگ می شد شناسنامه گرفت، البته اگر می رفتی و خدمت سربازی می کردی. ولی بعد از جنگ برای افغان ها سنگ هم نمی دهند که به سر شان بزنند. تو می گی شناسنامه .
ـ ای بابا وطن دار، گفتم شناسنامه پیدا کن. من گیج نیستم. وقتی به شما مجوز کار ندهند، شناسنامه چطوری می دهند؟
گفتم شناسنامه یک آدم دیگر را برای خودت درست کن و خیالت را راحت کن.
سردار آقا به فکر فرو رفت. گفت : چطوری؟
عباس آقا باز از جا بلند شد که به مشتری دیگری برسد. در همان حال گفت : همین جا بمان ، امروز کارت را درست می کنم.
و با یک چای دیگری برگشت تا این بار سردار آقا با ولع آن را بنوشد ودلگرمی را پس از سال ها یک بار دیگر مزه مزه کند.
به روزگار دوری اندیشید، به جنگ هایی که در کشورش شروع شده بودند و خیلی ها را نابود کرده بود و خیلی های دیگری همچون خود او که توانسته بودند آن جا را ترک کرده بودند و راهی دیار دیگران شده بودند. به ده سال پیشتر اندیشید که تازه به این سرزمین پا گذاشته بود، با هزار امید و آرزو. جوان بود و خیال آینده خوبی را برای خودش در سر داشت. گفته بود، آنجا که نشد لیکن این جا هم سرزمین من است. تمام این کره خاکی سرزمین من است. این جا نهال زندگی ام را به زمین می کارم تا برگ و بار بگیرد. مگر می گذاشتند که این خیال زندگی اش را روشن و پر امید نگه بدارد؟ تو به هیچ سرزمینی تعلق نداری ، چون که آواره ای. و هیچ سرزمینی هم به تو متعلق نیست. روز هایش از آن پس با ترس شروع می شد و به شب که باز هم ناامن بود می رسید. جوانی اش دیگر رفته بود.... و حالا مگر می شد طوری شود که باز به جایی برسد که از آن او باشد و کسی نگوید که از این جا بلند شو و برو؟...
عباس آقا با مرد معتاد دیگری با مو های جو گندمی سر میز سردار نشستند و به نشئه اش خار زدند. خودش را پس از سال ها در جایی فکر می کرد که از آن خودش بود و کسی به او غریبه نمی گفت و به چشم یک پیوند اضافی به او نمی نگریست. نگاه پرسشگرش را عباس آقا جواب داد: چاره دردت در دست آقا میرزا است. آقا میرزا ! وطن دار ما خودی است ، او را بساز.
آقا میرزا ریشش را خاراند و با نگاه مشری شناسش سردار آقا را سبک سنگین کرد. گفت : وطن دار، خرج بر می داره. عباس آقا گفت : هر چه کمتر حساب کنی بهتر است. وطن دار از خود است. مثل من و تو کارگر است.
آقا میرزا به سردار و به او نگاه کرد و گفت : رفاقت مندی حساب می کنم. من که ایشان را نمی شناسم، آن هم به احترام خود تو و به روی و آبروی تو با ایشان معامله می کنم.
سردار لبخند زد و چشمانش برق زد: تشکر، خیالت راحت باشد، آقا میرزا. ببینم چه کار می کنی. ولی با ما کارگری حساب کن.
آقا میرزا باز براندازش کرد و گفت : سند و سالت چند است؟
و با مکث سردار ادامه داد: بهتر است من بگویم چند سال بهت می یاد... تو بهتر است سی و پنج را راحت داشته باشی. ـ سی و یک دارم.
ـ ولی قیافه ات باور کن به سی و پنج ساله ها می ماند، نه این که ناراحت بشی.
این را عباس آقا گفت. سردار گفت : ناراحتی نداره، چار سال زود تر پیر شدم.
و هوای غلیظ فضای دود آلود قهوه خانه را با آهی در سینه فرو برد. میرزا نگاهی با عباس آقا رد و بدل کرد و بعد از جیب اش شناسنامه ای را بیرون آورد. گفت : یک قطعه عکس سه در چهار چند سال پیش ات را برایم بیار تا به جای این عکس بچسبانم.
و شناسنامه را به سوی سردار که بهت زده بود ، پیش کرد. شناسنامه در دستان لرزان سردار باز شد و آقایی ترشرو نگاه شرر بارش را از آن بر روی او ریخت.... چهره بی قرار و نگاه غمزده سردار جایش را گرفته بود فردا که باز شناسنامه در دستان لرزان و مشتاق سردار باز شد. روی همان صندلی هر روزی نشسته بود، جایی که تردد آدم های شتابزده یا مسافران گیج و بهت زده یا معتادان ولگرد سلانه زن در پیاده رو پشت پنجره اشتهایش را تحریک یا کور می کرد. آقا میرزا نیم ساعت دیر تر از قرار شان آمده بود و سردار آقای پریشان را نا آرام تر ساخته بود، آن طور که چند بار خواسته بود بلند شود و برود. گفته بود: ما را تیر ازین شوربای چرب. گرچه دیگر یک سر و جان نیستم ولی چهار اندام بدن ما سالم است. می رویم ازین خراب شده، جایی که فرق نگذارند دیگر.
مگر می شد فرق نگذاشت؟ به هر کجا که روی آسمان همین رنگ بود ـ فکر کرده بود و گفته بود: جایی که بمانند کار کنیم و زندگی کنیم . جایی که آنقدر بخیل و چشم تنگ نباشند که وجود دو تا آدم دیگر نگاه شان را آنچنان پر کند که به واویلا بیفتند. نخواستیم این شوربای چرب را.
و پا شده بود. و فشار دست عباس آقای جگرکی روی شانه اش او را پس سر جایش نشانده بود: بشین، هر کجایی که باشه الان پیدایش می شه.
و با چند بار پا شدن و نشستن ، آقا میرزا پیدایش شده بود. اول از پشت شیشه پنجره داخل جگرکی را دید زده بود و او را که دیده بود، داخل آمده بود. هنوز نه نشسته گفته بود: پا شو برو و از همین شیرینی فروشی سر چهار راه یک بسته شیرینی بگیر و بیار که ـ با صدایی خفه نجوا کرده بود ـ شناسنامه دار شدی.
عباس آقای جگرکی لبخند یده بود: مبارکت باشه ایشالله.
همان دیروز چک و چانه های شان را زده بودند. قیمت ها را بالا و پایین کرده بودند. آقا میرزا و جگرکی تک و تک مار شده بودند و سردار آقا کلافه و عصبانی تر شده بود آن چنان که از جایش بلند شده بود که برود. همان حرف امروزی را بلند گفته بود: ما را تیر ازین شوربای چرب. این کلاه برای سر ما گشاد است.
چای جگرکی دار که برایش دمبدم آورده می شد آرامش می کرد.
ـ شانس در زندگی یک بار در خانه آدم می آید. این همه همشهری های خودت در این کشور بی سرنوشت افتاده اند، در حالی که تو صاحب نام و زندگی می شی.
ـ صاحب سرنوشت می شی.
سردار آقا گفته بود: این مبلغ را چند سال باید پس انداز کنم تا بتوانم به شما بدهم.
ـ ارزش داره. دیگر مثل سنگ سر جایت نشسته ای . کسی نیست تو را دیگر ازین جا بلندت کند و آن طرف پرتت کند. ـ مثل برگ خزان در دست باد به هر طرف بی سرنوشت بدوی.
ـ آخر به نام خودم نیست.
ـ چه بهتر، دیگه لازم نیست تو بروی خدمت نظام و وظیفه کنی. او برای تو این کار را کرده. می دانی ، برای تو جبهه رفته....
و مهر پایان خدمت نظام در صفحه آخر شناسنامه سردار آقا را رام کرده بود.
شاگرد جگرکی که سردار نامش را نمی دانست ، از بس که مدام هر چند روز یک بار عوض می شدند و یکی دیگری به جایش می آمد، با جعبه ای شیرینی برگشته بود. جگرکی گفت: خودم شیرینی می گیرم ، وطن دار.
و لبخند زد. آقا میرزا گفت : دیگر نامش گرگین شاهین پر است، یادت باشه.
این اسم به این چهره بی قرار نمی آمد، سردار خوب دیده بود.
حس کرده بود هر نامی را که روی نوزادی می گذارند شخصیت او را تا بزرگسالی می سازد و پرورش می دهد آن چنان که با آن اسم یکی می شود و قیافه همان اسم را پیدا می کند. دیگر هیچ اسمی جز همان به این قیافه نمی آید. مثل لباسی که برای هیکل خاص دوخته باشند و هر لباسی فقط به تنی خاص بخورد و در تن دیگری زار بزند. یا این که هیکلی که به لباسی بخورد و لباس های دیگر یا تنگش باشد یا گشاد. به او شخصیت بدهد و متمایزش کند. حالا این اسم به این چهره نمی آمد ، همان گونه که اسم سردار به آن قیافه ترشرو نمی آمد....
جگرکی دست روی شانه اش گذاشت و گفت : تا حالا ده بار صدایت کرده ام چرا جواب نمی دی گرگین خان؟
سردار شناسنامه را بست و نگاه شان کرد: ها؟ ببخشید، نفهمیدم.
آقا میرزا خندید: عیب نداره، به این اسم عادت می کنی.
سردار گفت : یک شناسنامه سفید بی نام اگر پیدا می شد، بهتر بود.
جگرکی گفت : آن وقت مثل همین وضعیت حالایت می شد، بی اساس و بی کنده. هیچ جایی رسمیت نمی داشت. در حالی که این حالا این طور نیست. همین امروز می روی و سرنوشت خودت را تعیین می کنی.
آقا میرزا گفت : همین، می خواستم خودم همین امروز ببرمش که با دست خودش شناسنامه اش را تبرک کند و به میمنت و مبارکی رأی بدهد.
سردار به یاد آورد که در و دیوار شهر از هفته پیش پر شده بود ازعکس آدم های مختلف که برای ریاست جمهوری کاندیدا شده بودند. ژست های گونه گون رنگی و سیاه و سفید ، با لبخند یا بی لبخند گرفته بودند تا دل ببرند و رأی بستانند.
ـ حس ات چیست آقا گرگین؟
جگرکی به آقا میرزا چشمک زده بود و از سردار پرسیده بود. سردار به سقف خیره شده بود که تار های جولایی در دست بادی که از پکه سقفی می وزید، جابه جا می شد. گفت : اشتیاق دارم.
آقا میرزا گفت: شناسنامه ات را بگذار تو جیبت.
این شناسنامه برای جیبش هم بزرگ بود. انگار سنگین هم بود. این ها را خوب حس می کرد سردار گرچه از سنگینی چند بسته اسکناس در جیب دیگرش کاسته بود.
آقا میرزا گفت : نه شمرده قبولت داریم ، آقا گرگین.
جگرکی گفت : مخلص آقا گرگین.
و تا بلند شود و یک دور جعبه شیرینی را پیش دیگر مشتری ها بچرخاند و برگردد پشت میز و منقل کبابش ، صحبت آقا میرزا و سردار گل انداخت.
ـ همین جا در مسجد فخرالحاجیه یه توک پا می ریم و رأی ها مون رو می دیم.
فکر خوبی بود ، سردار ترسش می ریخت اگر کسی با او می بود. شناسنامه اش را نو می کرد. گرچه ته دلش مایل بود برود شمال شهر و در یکی از مراکز رأی گیری آن جا که بزرگ بود و پر زرق و برق تر ، آن چنان که از تلویزیون بار ها در این سال ها دیده بود ، در میان آدم های متشخص ، رأیش را در صندوق بریزد. با خود گفت : دنیا به امید خورده شده ، چهار سال دیگر در رأی گیری دیگر، خودم تنهایی ... خودم تنهایی.
و دلش گرفته بود. زنش چطور شود؟ کاشکی می شد برای او هم شناسنامه ای پیدا می کردند. باز امید بر دلش ریخت ، تا آن موقع خدا مهربان است. زن های افغان ها را از سر خیابان نمی گیرند. شاید تا آن وقت شناسنامه ای برای او هم .... یا حتی می تواند با همین شناسنامه اش با او ازدواج کند و برای او اقامت و تابعیت بگیرد. از فکر خودش شعفی در دلش ریخت و بر لبانش خنده آمد. خوش حالی اش را با پرسشی پنهان کرد : به کی رأی می دهی؟
آقا میرزا گفت : فکرش را نکن، چایت را بخور. هر کسی را گفتم پای نامش را ضربدر می زنی و در صندوق می اندازی.
سردار براق شد : نه ، خودم هر کسی را خواستم پای نامش ضربدر می زنم.
ـ آخر تو که این ها رو نمی شناسی. من بهت می گم.
ـ چطور نمی شناسم ، خوب هم می شناسم.
ـ بازم هر چی باشه اندازه ایرانی ها نمی شناسی شون.
ـ چرا ، من چند سال تو این کشور زندگی کرده ام و خوب می شناسم شان.
ـ بازم فرق می کنه با یک ایرونی که این جا نسل اندر نسل به دنیا آمده . ما بهتر همدیگرو می شناسیم . خوب می دونیم که سر مون کسی کلاه نذاره.
ـ نخیر ، من هم به اندازه توانم می توانم تشخیص بدهم که چه کسی خوب است و چه کسی خوبتر.
ـ خوب گیریم که تو بشناسی شون ، به چه کسی رأی می دی؟
ـ من این را از تو پرسیدم.
آقا میرزا ته ریش اصلاح نه شده ماش و برنجش را خاراند و گفت : من به این رأی می دم.
و اشاره کرد به عکسی که روی شیشه مغازه چسبانده بودندش و حتی از این پشت عکس هم می شد خنده او را تشخیص داد. سردار گفت : من به او رأی نمی دم.
ـ به کی رأی می دی؟
ـ ببین رأی دادن مخفی است، من هم حق دارم و نمی گم که به چه کسی رأی می دم.
ـ نه ، تو این جا باید بگی به کی رأی می دی. اصلا ً تو باید به این رأی بدی ، این رد خور نداره.
ـ به او رأی نمی دم.
ـ اشتباه می کنی ، همین یک رأی تو ممکن است سرنوشت انتخابات را عوض کند ، تو نباید سهل انگاری کنی.
سردار گفت : من چون سهل انگاری نمی کنم ، به او رأی نمی دهم.
آقا میرزا غرید: ببین به شما افغان ها دموکراسی نیامده ، باید شما را به زور به یک کاری واداشت. تو بزور هم که شده باید به این رأی بدی.
ـ تو داری از زور می گی.
ـ خوب به خاطر این که به حرف نمی فهمی.
ـ تو خودت به حرف نمی فهمی . من به هر کی دلم بخواد رأی می دهم.
ـ ببین ، او به نفع مردم ایران است. او طرفدار آزادی است . اگر او رئیس جمهور بشود خواهی دید همه چیز آزاد می شود.
کسی را با کسی آن زمان کاری نیست.
سردار گفت : من به کسی رأی می دهم که به نفع افغان ها باشد.
ـ آخر او رئیس جمهور ایران است ، به افغان ها او را کاری نیست.
ـ منظورم افغان های مهاجر بود.
آقا میرزا گفت : من هم فهمیدم وگرنه رئیس جمهور شما که آن کرزی است که گاهی آدم خوبی می شود ، چون صادرات بعضی جنس ها را شل می گیرد ، و گاهی هم بد می شود.
سردار گفت : یک کاندیدای دیگر است که سیاست هایش با مهاجرین انسانی تر و واقع بینانه تر است.
ـ چی گفته آن کاندیدا راجع به شما ها؟
سردار متفکرانه گفت : می دانم آدم معتقدی است و آدم های با اعتقاد برای شان فرقی نمی کند که کی اهل کجاست. آنی نزدش ارجمند تر است که با تقوا تر است.
آقا میرزا از شانه های سردار گرفت و تکانش داد. گفت : بیدار شو ، تو در کجا هستی همشهری؟
سردار گفت : بگو آقا گرگین....
ـ تو هنوز همشهری هستی . از تقوا حرف نزن ، کسی از سیاست پیشه گان به این مزخرفات باور نداره.
ـ خوب من هم به کسی رأی نمی دهم.
ـ دیدی رأیت عوض شد؟ پس تو درست روی نماینده ها مطالعه نداری . من با مطالعه این ها را می شناسم. هر چه می گویم همان کن.
سردار گفت : این هم باز به خودم مربوط است.
عباس آقای جگرکی که تا آن زمان ساکت بود گفت : به ماهم مربوط است ، چه سیاستی ممکن است آن کاندیدا و دار و دسته اش برای شما ها اتخاذ کنند ؟
سردار گفت : می دانم که منطقی خواهند بود. برای ما بهانه نخواهند گرفت و نخواهند گفت که جل و پلاس تان را جمع کنید و بروید تا در ناامنی های آن سوی مرز تلف شوید ، حالا قحطی و شرایط دشوار آن جا هم به کنار. نمی گوید که از کاری که می کنی باید خدا تومن مالیات بدهی. به بچه های ما نمی گویند که هر کدام باید پانصد دالر برای ثبت نام به مدرسه بپردازید.نمی گوید که از سر کوچه و خیابان این ها را جمع کنید و رد مرز کنید. بی کاری را هم به گردن ما ها نخواهند انداخت... و خیلی کار های دیگر.
آقا میرزا گفت : گیریم حرف تو راست باشد و آن کاندیدای مورد نظرت برای شما همه این کار ها را که البته خیلی بعید می دونم انجام بدهد ، آن وقت منافع هفتاد میلیون آدم دیگر را در نظر نداشته باشه اندازه همین کاندیدای مورد نظر من، چکار کنیم؟ آیا تو راضی می شی منافع هفتاد میلیون را قربانی منافع یک و نیم میلیون آدم کنی؟
سردار گفت : آیا تو راضی می شوی از روی منافع یک و نیم میلیون آدم گذر کنی؟
آقا میرزا گفت : بله ، چون این طبیعی و منطقی است.
سردار گفت : من هم طبیعی و منطقی است که منافع خودمان را در نظر داشته باشم و به آنی رأی بدهم که آن را در نظر قرار بدهد.
ـ ببین ، این جا کشور تو نیست. بنا بر این تو حق نداری برای این سرزمین تصمیم بگیری.
سردار گفت : می بینی که حق دارم.
و از جیب اش شناسنامه را در آورد و نشانش داد. آقا میرزا گفت : من هم ناچارم منافع صنف خودم را در نظر داشته باشم. برای همین حاضرم از تمام منافع شخصی ام بگذرم.
سرش را پیش آورد و گفت : نخواستم آن را به تو بفروشم.
بعد از جیب اش پول ها را درآورد و روی میز گذاشت : این هم پولت ، شناسنامه را بده ، اگر خواستی فردا بیا و آن را تحویل بگیر.
سردار دستش را روی جیب شناسنامه دارش گذاشت و گفت : فکر کردی ! با من از آن نگاه بالا به پایین ایرانی به افغانی را نینداز و صدایت را هم بالا نیار. هر دو لا اقل هم طرازیم....
و با میانجی گری جگرکی و چای قند پهلویی که سردار باز به لذتی که معتاد ها از نوشیدن آن می برند پی برد ، هر دو آرام شدند و سلانه سلانه در گرمای بعد از ظهر به سوی مسجد فخرالحاجیه راه افتادند تا در نوبت آدم های رأی دهنده بایستند. گرچه دل سردار از جرأتی که پیدا کرده بود نمی لرزید ولی نگاه سنگین آدم ها را روی خود حس می کرد که چون وصله ای که به لباسی نخورد احساس اضافی بودن و از آن جنس نبودن را باز بر دلش آورد و جرأتش را برید. اگر آقا میرزا که از دنبالش می آمد نبود و فشاری که به جلوش می راند ، صف را می گذاشت و به بهانه آب خوردن از در بیرون می رفت.
لبخند مردی که پشت میز نشسته بود و ورقه رأی را در بدل مهری که بر شناسنامه می زد ته مانده جرأتش را آب کرد : مبارکه اول بار است که رأی می دین.
با بی دست و پایی سرش را تکان داد : اول بار است که رأی می دهم.
و مرد به صفحه سفید و مهر نخورده شناسنامه اش اشاره کرده بود. گرگین تا حالا به هیچ کسی رأی نداده بود. در هیچ انتخاباتی شرکت نکرده بود چون شاید آن ها را به رسمیت نمی شناخت . چه شده بود که حالا ؟... مرد باز لبخند زد و ورقه رأی را به سوی سردار پیش کرد.
ـ اول بار است که رأی می دهم .
در ذهن اش می چرخید و به سوی اتاقکی رفت و با دقت و ولع تمام نام مورد نظرش را در لیست کاندیدا ها پیدا کرد و جلو آن چلیپا زد. از آن سوی اتاقک بیرون شد و کاغذ رأیش را قات کرد و به دقت در صندوق رأی ریخت. عدد روی صندوق را از بر کرد و با خود تکرار کنان از مسجد بیرون آمد.
آفتاب طور دیگر می تابید و صدای همهمه شهر و بوق موتر ها گوشش را نمی آزرد. چیزی در دلش جوانه می زد و رشد می کرد. شهدی انگار چون مهری از آن در دلش می ریخت و تاریکی درونش را روشن می کرد. لب جویی که از پیش روی مسجد می گذشت ایستاده بود و نفس می کشید. آقا میرزا دستی به پشتش زد و سردار بی نگاه به او و بی هیچ حرفی حتی و بی توجه به عبور ده ها موتر با گام هایی مطمئن از خیابان گذر کرد تا راهش را به سوی خانه بکشد. موتر ها توقف می کردند تا او رد شود. موتوریی به او گفت ، ببخشید ، و راهش داد که بگذرد. اول بار بود که در عمرش رأی میداد و این که سرنوشتش را خود رقم می زد عجیب حس غرور و اطمینان در وجودش می ریخت و لب مالبش می کرد. در افغانستان تا به سن رأی دادن رسیده بود که پارلمان برچیده شده بود. انتخابات ریاست جمهوری در کار نبود و هر چه بود زمام داران یکی پس از دیگری کودتا گونه قدرت را به دست می گرفتند. به قول مردم پادشاه گردشی می شد و پادشاه جدید روی کار می آمد. انتخاباتی تا حالا در عمرش ندیده بود و حالا ....
حالا به شکرانه آن به مشهد آمده بود. سردار دیگر سردار نبود و گرگین بود و سعی می کرد گرگین باشد و زنش نیز کمکش می کرد با صدا کردنش. زنش زود تر آموخته بود که او را دیگر گرگین صدا کند. گرچه روز های اول سخت اش می آمد که زن آدم دیگری جز سردار باشد. گویی اسم سردار هم روی او مانده باشد مانند پرده ای یا لباسی و حالا آن را گویی برچیده باشند و پرده ای دیگری از جنس و رنگ دیگری برویش کشیده باشند. وقتی به این می اندیشید که پیشتر زن یک افغان بوده و حالا زن یک ایرانی است بیشتر گیج اش می کرد. گیجی و به فکر فرورفتن سردار که گویی شخصیت جدیدی یافته باشد، پریشان ترش می کرد. ساعت ها با خود می اندیشید و گویی نام او را می چرخاند تا قیافه و شخصیت اش را تغییر بدهد ، از سرداری اش بیندازد و به گرگینی اش برساند. فکر کرده بود که خودش زمام امور را بدست بگیرد. به خود مسلط شده بود. گفته بود : گرگین ، برویم یک سفر زیارت مشهد. خیلی وقت است که نرفته ایم. سفر خیلی کمک مان می کند.
هم زبارت بود و هم سیاحت این زیارت مشهد، به خصوص که بعد از سال ها به آن جا بروی، از بعد این که دیگر کارتش را فرمانداری برگه تردد نمی داد. راه هم که پر بود از پلیس راه که افغان ها و آدم های مشکوک را پیاده می کردند و معلوم نبود چه بلایی سر شان می آوردند. کسی از افغان ها جرأت نمی کرد ازین شهر به آن شهر برود، بی اجازه فرمانداری که حالا مدتی بود اجازه شان را لغو کرده بودند.
حتما ً به آن ها در مشهد این چند روزه خیلی خوش گذشته بود که حالا بدین گونه با رضایت تمام زنش سر را روی شانه لاغر سردار گذاشته بود و خواب و نیمه خواب به سوی تهران بر می گشتند. غروری در دل سردار ریخته بود آن چنان که شانه هایش را پهن حس می کرد، آن چنان که بستری برای زنش باشد که بگذار آرام بر آن سر بگذارد و بیارامد ، بی هیچ اندیشه ای و خار و خللی. و خود نیز خواب و نیمه خواب به کارخانه لباس دوزی در شمال تهران می اندیشید که در برگشتن به تهران برود و در آن جا بی هراس از مأمور بیمه ای یا بازرس وزارت کاری ، کار کند. بی هراس از نیروی انتظامی در خیابان ها بچرخد و دیگر کسی را چه جرأت متلک که در خیابان ها به او بگوید و با شادی دست زنش را بگیرد و در پارک ها و جا های دیدنی شهر که در تمام این سال ها به خودش حرام کرده بودند، بروند و ببینند....
کسی بیدارش کرده بود. چشم ها را که مالیده بود از دیدن افسر نیروی انتظامی مثل همیشه ، هراس ازلی و ابدی اش دلش را فروریخته بود. بعد شناسنامه جرأتش داده بود که آن را به او نشان بدهد و با جرأت در پی درخواست افسر به دنبال او از اتوبوس پیاده شود و در چادری که در کنار جاده زده بودند برود. افسر دیگری با چند تا سرباز آنجا بودند در پشت میزی که روی آن چند تا عکس آدم های مختلف را زیر شیشه روی میز نامرتب چیده بودند. نگاه شرربار مردی ترشرو از آن میان دل و جرأت و وجود و تمام جهانی را که در این مدت از نو برای خودش ساخته بود، ویران می کرد.
هویروپ تابستان 2006