مقالات منتشر شده در این سایت، بازتاب نظریات نویسندگان ان بوده و اداره سایت مسولیتی در قبال انها ندارد و کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد
لینکها
 
رنگ چشم اسپ
کاتب هزاره
دای کندی
NOMA
آریائی
مقالات داکتر همت فاریابی
داکتر سیما سمر
همگام با عدالت
همسفر
سمنگان
 
لینکهای مفید
 
جستجوگر
براي جستجو در موترهای جستجو  واژه‌ كليدي‌ مورد نظرتان را وارد کنيد

 
تعداد بازدید کنندگان
 

داستان
عباس آرمان

رنگ چشم اسپ

ـ اِ ولد زنا گيلاسها ره چي کدي؟
صداي مادرکلان است که از دهليز مي آيد. مادر با وارخطايي سياموي را از بغل دور مي کند:
ـ برو دخترکم، برو!
ـ به کدام گور درآمدي، اُ چوچه ابليس!
دخترک با چشمان اشک آلود از مادر دور مي شود. به پهلوي دروازه زيرخانه که رسيد، روي گشتانده و با چشمان گريان به مادر نگاه مي کند و بعد آن را پشت سرش بسته کرده و با عجله از زينه ها بالا مي رود. از زيرخانه دور می شود. در حويلي پتنوس گيلاسهاي چاي را برداشته و به طرف چاه مي رود. هنوز صداي مادر در گوشهايش است:
ـ خدايا سياموي خوده به تو سپردم.
سياموي دوله را به چاه مي اندازد. سرش را به چاه پيش مي برد تا صداي گريانش را مادرکلان نشنود و باز قهرش نشود. فق که مي زند قطره هاي اشک از ديدگانش جدا شده و به چاه مي چکد.
ـ سياموي! اِ سياموي!
سياموي سر بالا مي کند و دختر همسايه را که از آن سوي ديوار سر کشيده، مي بيند. دخترک با صداي زمزمه واري مي گويد:
ـ بيا ايجه؟ بيا!
سياموي آب ديدگانش را با پشت آستين پاک کرده و به روي او خنده مي کند. دخترک گدي اش را نشان داده و مي گويد:
ـ پدرم امروز از شار آوردش، سي کو چقه مقبول اس.
سياموي به گدي ديده و مي گويد:
ـ بيا کديش بازي کنيم!
ـ ني، ديگه کدي تو بازي نمي کنم.
سياموي به اطرافش مي بيند و به ديوار نزديک مي شود:
ـ مه باز اسپکت مي شم؟
ـ ني!
ـ چرا؟
ـ کوکوگلم مي گه کتي سياموي ديگه بازي نکو، مادرش بدکارس.
سياموي سرش را پايين انداخته و چيزي نمي گويد. دلش تاريک مي شود و گوشهايش صدا مي کنند. صداي گريه نوزاد را مي شنود؛ اما هرچه تلاش مي کند در ميان تاريکي و سرگيجه او را ديده نمي تواند. مادرکلانش در تاريکيهای زيرخانه چيغ مي کشد:
ـ نالت به تو نالتي! چي کدي؛ چي کدي کتي ما!
و صداي ترپ و تروپ مي شنود:
ـ خودم هميجه مي کشمت! بي حيا! بي آبروي! رفتي به کي دادي؟ ايي گوشت حرام از کيست؟
مادرکلان با گريه و خشم باز فرياد مي زند:
ـ بزنش کي بميره! روي آفتاب صبا ره نبينه! مه مي گم چرا خب و چپ از خانه مي برآمد و هرچه مي گفتم کوجا مي ري جواب نمي داد. بر پدرومادرت نالت!
سياموي گريه کنان به صداي ناله مادر گوش مي دهد و هرچه کوشش مي کند، در تاريکي زيرخانه، چيزی را ديده نمي تواند. صداي پايي مي آيد. مي گريزد به آن سوي حويلي. اما صداي لت و کوب و صداي ناله مادر همچنان در گوشش است. طاقت نمي تواند. حويلي را مي بيند. کسي نيست. از چاه دور مي شود.
ـ ديگه کديت بازي نمي کنم. اسپکمم نشو.
دخترک به دريچه سياه زيرخانه چشم انداخته و آرام آرام از پهلوي ديوار به طرف آن مي رود. بايد از پيش مهمانخانه تير شود تا به زيرخانه برسد. به کلکين مهمانخانه مي رسد و از آنجا به مابين مي بيند. آخوندزوار در حال گپ زدن است. سيدپير وقتي که گپ مي زند، سر بي مويش شور مي خورد. تفداني را مي گيرد و نسوارش را تف مي کند. سياموي پدرکلانش را مي بيند که چايجوش به دست به طرف دروازه مي آيد. تيز سرش را پس کشيده و به سوي گوشه حويلي مي دود. دروازه چوبي باز مي شود و پدر قادر چايجوش به دست از آن مي برآيد و صدا مي زند:
ـ مادر قادر! اُ مادر قادر!
ـ هه، چي؟
ـ بگي چايجوشه پر چاي کو!
مادر قادر چايجوش را از دست او مي گيرد. مرد دوباره به همان دروازه چوبي مي درآيد. مادر قادر نگاهي به نواسه اش که در گوشه حويلي مصروف شستن گيلاسها است، انداخته و مي گويد:
ـ تا حالي خلاص نکدي، تيزشو مي گم!
سياموي درحالي که گريه مي کند، دست به شستن گيلاسها دارد و چشم به دريچه سياه زيرخانه. در اين وقت دروازه حويلي باز مي شود و بهادر، قدبلند و پلنگي پوش به حويلي مي درآيد. همراهش دو نظامي. به هر سو ديده و بعد، از سياموي پرسان مي کند:
ـ کو پدرکلانت؟
سياموي به دروازه مهمانخانه مي بيند. قوماندان و نفرهايش مي روند به آن طرف. بهادر که به مهمانخانه درآمد. همه از جاي مي خيزند. او به نظامي ها اشاره مي کند که بيرون باشند و خطاب به پدرکلان سياموي مي گويد:
ـ هووو پدرقادرجان! شنيدم صاحب نواسه شدي، مبارکت باشه! مگم خوبش مي آمد کي ما غريبا ره هم به سور طلب مي کدي.
پدرقادر به طرف او رفته و دستش را مي گيرد:
ـ خاکه به سرمان زد قومندان صب. از شرم پيشتان آمده نتانستم. بسيار خوب وقت آمدين، بي شما شريعت نمي شه صاحب. بفرمايين، بفرمايين بالا بشينين.
بهادر بالاي تشکچه پهلوي آخوندزوار مي نشيند. پدر قادر چند لحظه گم مي شود و بعد با گيلاس چاي پس مي آيد و آن را پيش بهادر مي گذارد. قوماندان رو به آخوندزوار کرده، پرسان مي کند:
ـ به کوجا رساندين جناب؟
ـ ولا به هج جاي. رسوايي بسيار کلانس. هج نمي فامم.
بهادر مي گويد:
ـ فاميدن کار نداره بيادر! مردکه شش سال مي شه کي به ملک مردم رفته و هچ پس نامده. چطو مي شه که زنش اولاددار شوه. حکم شريعت مالوم س. ايي بدکاره ناپاک حتمي بايد جزاي خوده ببينه.
رنگ از روي همه مي رود و سکوت براي لحظاتي مجلس را از نفس مي اندازد. ياور که تا حالي مشغول برابر کردن دريشي خود بود، نگاهي به پدرش مي اندازد؛ اما ارباب موسي سر به زير دارد. طاقت نمي کند و مي گويد:
ـ قومندان صاحب جزايشه خدا بته. ما و تو چي کاره!؟
بهادر تيز سيلش مي کند و با خشونت جواب مي دهد:
ـ باز تو ده کار کلانا چيلک انداختي؟ مه خو از شکم خود گپ نمي زنم. حکم شريعت اس. اگه ايي ره يله کنيم، صبا روز بيا و حرامي جم کو ازي قريه.
ياور سر تکان داده، مي گويد:
ـ هرکس نفس و خواهش داره، شش سال اس که قادر ايلايش کده و رفته . . .
ـ کفر مي گي! چوپ باش ياور! ايي گپا ايجه نمي چله. خواهش زنه کس نديده.
ياور به آخوندزوار مي بيند و چپ مي شود. بهادر مي خواهد چيزي بگويد که آخوندزوار ادامه مي دهد:
ـ بادرجان هم، بيراه نمي گه. گناه ايي زن معلوم دارس و حکم شريعت هم. مگر بايد ازش پرسان شوه که چيرا اي کاره کده و کي کديش بوده.
ياور باز گپ مي زند:
ـ شايد به رضا نبوده! شايد مجبور شده باشه. بايد پرس و جوي شوه. ايي طو خو نمي شه!
بهادر برافروخته شده، آب دهانش را به سختي قورت کرده و مي گويد:
ـ اگه به زور بوده، بايد به ما مي گفت! ما نفرشه نمي مانديم. ايي زن از اول ناراض بود و دلش کدي شويش نبود. همسايه ها شاهد استن کي چن دفه مي خواست از خانه بگريزه، نفراي مه دورش دادن. مه خودم راهشه گرفتم و ديدين چه گپا زد و چه گپا خست. شکر که خدا رسوايش کد. آلي هم استخاره ضرور نيس. هرچه حکم خدا و شريعت اس بايد همو شوه.
ـ مه مي گم پيش از هرچيز خوبس دو نفر از کلانها برن و پرسان کنن. شايد به زور ايي کار شده باشه سرش.
اين بار آخوندزوار به علامت تاييد حرفهاي ياور، سرتکان مي دهد. ارباب موسي با صدايي لرزان مي گويد:
ـ سياسرا چن دفه رفتن؛ مگه نام کسي ره نمي گيره. صرف گريان مي کنه و خلاص. بسيار ناجورس. اشتوکش هم کي از بين رفته. حال نداره بيچاره!
ـ شايد مه ازش گپ گرفته بتانم. مه بلد استم چي رقم از زير زبان ايي رقم گناکارا گپ بکشم.
ياور به نفرهاي نشسته در مجلس مي بيند. به سيدپير، به آخوندزوار، به پدر قادر و به پدرخود. همه سکوت کرده اند. بهادر مي خواهد که برآيد:
ـ قومندان صائب بانين که يک راه صيي پيدا شوه. تا به کي از زور کار مي گيرين؟
بهادر به طرف او ديده و با خشونت فرياد مي زند:
ـ اُ دريشي، پايته از پالانت زيادتر دراز مي کني. ايجه خارج نيس کي ليکچر داده راهيستي. او وقت کي تو ده سرکهاي پخته کاري چکر مي زدي، دشمن ايجه زن پدرته به کوه بالا کده بود. اگه مه نمي بودم حالي سگ به بغلش خو مي کد، ني والده!
کربلايي سرخ مي شود و چيزي نمي گويد. ياور از خشم پنديده، مي خواهد چيزي بگويد؛ اما آخوندزوار مهلت نداده و مي گويد:
ـ برادرا شيطانه نالت کنين! ما و شما آمديم که شره، خو بتيم. ني يک شر ديگه بخيزانيم.
بهادر از جاي برمي خيزد، دروازه باز مي شود و بتهاي نظامي از اتاق مي برآيند. سياموی با وحشت به مرد خشمگين که از صفه پايين شده و به طرف زيرخانه می رود، نگاه می کند. چشم مرد که به سياموی می افتد، قدمهايش سست تر می شود. سياموی گريه می کند. نظامی از او چشم می گيرد و به صداي ناله ضعيفي که از زيرخانه می شنود، گوش می دهد. بتهاي نظامي به آهستگی از زينه هاي زيرخانه پايين مي روند. بهادر مي خواهد که دروازه را باز کند:
ـ خدا، خدا، خدا!
و بعد صداي گريه زن. مرد ترديد مي کند. لبهايش را به دندان مي گيرد و ناآرام، پشت به دروازه، از زينه ها بالا مي رود. باز چشمش به دخترک می افتد که پهلوی چاه ايستاده، گيلاسی به دست دارد و به سوی او نگاه کرده و گريه می کند. لحظاتی سرگردان می شود. پس از آن به دريچه نزديک مي شود. زانو زده و با نااميدي تاريکي را جستجو مي کند. زن پشت به ديوار داده و به دريچه مي بيند. به سياهي جنبنده اي که در آن پيدا شده. بعد يکباره سياهي گم مي شود و روشنايي چشمانش را خيره مي سازد. خورشيد در آب تکان مي خورد و او تصوير خود را در آن تماشا مي کند. لبهاي سرخ؛ چشمان کلان و ابروهاي کشيده. سرمست و جوان از لب جوي برمي خيزد. پيچه هاي بافته شده موهايش دلنگان مي شوند. در اطرافش آب، روان و درختان، سبز. کالاي سرخ شوخ پوشيده. کوزه را که پر آب کرد، بالاي شانه مي ماند و به طرف کشتزار روان مي شود. جوان هيکلمند از پشت يک درخت برآمده و دورشدن او را تماشا مي کند. وقتي گلچهره مي خواهد در پس کوتلک سبز گم شود، روي مي گرداند و جوان را در آستانه دشت مي بيند. دست تکان مي دهد و به طرف خانه مي دود. مادر، خانه. گلچهره مي رود و پهلوي کلکين روشن مي نشيند. هنوز لبخند بهادر و نگاه پرخواهش او پيش چشمانش است. تکه سفيد را روي زانو مي اندازد. سوزن مي بردارد و به گلبرگ سرخي، نخ مي زند. مادر تا پيش کلکين مي رود و کوچه را نگاه مي کند:
ـ ايي وندي از خود خانه و زندگي نداره که شب و روز ايجه ايستاد اس؟
و بي که منتطر جواب بماند به اتاق ديگر مي رود. چندلحظه بعد صدايش از آنجا به گوش مي رسد:
ـ دينه روز پدرش آمده بود طلبان گلجان!
گلچهره تکه و گلدوزي را رها کرده و به طرف چارلت مي رود و گوشش را به آن مي چسپاند:
ـ کي ره مي گي؟
ـ همي بچه که شو و روز پيش دروازه ما استاد اس. بادر نام داره به خيالم.
ـ خو، بادر. مردم مي گن که عاشق گلچهره شده. معلوم نيست دل گلجان چه مي گه؟
ـ نمي دانم. به خيالم هنوز منتظر ياور اس. او نامرد هم نامد. چندسال اس که چشم دخترم به دروازه مانده.
ـ کاشکي پدرگلجان به پيسه کم قناعت مي کد.
ـ ميرزا دلش به ياور نبود.
ـ بادره چي مي گه؟
ـ به ايي هم دلش نيست. مي گه دختر خوده به ايي وندي نمي تم. باش که کاکايش چي مي کنه. شايد قادر همي روزها از اران بيايه. ميرزا مي گه به قادر مي تم. هم بچه کاکايش است و هم مي برش ايران. اونجه دخترم آسوده مي شه.
صداي غيژ دروازه مي آيد. گلچهره با عجله خودش را پس مي کشد. سرش به ديوار مي خورد و درد پيش چشمانش را سياه مي سازد. ترسيده است. به طرف دروازه سيل مي کند. سايه هيکل مردانه اي بالاي زينه ها مي افتد. گلچهره که پشت به ديوار دارد، زانوهاي خود را بغل مي کند. مرد پيشتر مي آيد. کالاي پلنگي اش گويي گوسفندان را ترسانده که بع بع کنان به اين سو و آن سو مي روند. صداي مردانه مي گويد:
ـ چه حال داري گلجان! باز مه و خودت سر خورديم نه!
سکوت است. ناله دردآلود زن به گوش مي رسد. مرد پيشتر مي آيد و دروازه را بسته مي کند:
ـ کدي ناجواني هايت روزگارمه سياه کدي. ديگه بازي خلاص شد و تو بازنده استي. ني آبرو مانده برايت. ني زندگي خواد ماند. گل صب سنگباران مي شي.
گلچهره مي خواهد بگويد:
ـ نامرد، فکر کدي تا به آخر گپ نمي زنم. رسوايت مي کنم. کلگي ره سرت مي فامانم.
بهادر خنده کرده و ادامه مي دهد:
ـ مي فامم که چي مي خوايي بگويي؛ حتمي خيال مي کني خبر ندارن. کلشان مي فامن. هر شب وخت خو به جاگه هايشان قصه ما ره مي کنن. مگم کو همو بچه که گپ بزنه!
بالاي آخرين زينه مي نشيند. بعد آهي کشيده و مي گويد:
ـ مه هج نمي خواستم ايطو شوه؛ مگم گناي خودت اس. مه خو دوستت داشتم. تو هم مره مي خواستي. نمي خواستي؟
سکوت مي کند. گويي منتظر جواب است. وقتي زن خاموش مي ماند، با صداي بلندتري مي گويد:
ـ بگو ني! تو نمي خواستي؟
باز گلچهره خاموش مي ماند و گاهگاهي صداي ناله اش به گوش مي رسد. اين بار مرد با لحن آرام تري گپ مي زند:
ـ مي خواستي. به خدا مي خواستي! از خنده هايت، از مزاق هايت، از ناز کدنهايت مالوم بود، مگم نمي فامم که چرا يک دفه ازم روي گرداندي و ناخواه شدي. لج کدي. چرا؟ پدرته راضي ساختم. قومايته. خرد و کلان قريه ره پيشت راهي کدم. سوختاندي مره. از خاطر کي آخير؟ همو قادر نامرد که آخر ايلايت کد؟ يا اي حرامزاده ياور؟ شايد هم کدام کس ديگه. کي بي انصاف؟ بگو ني!
صدايش نم گريه دارد:
ـ مي فامي چي کدي با مه؟ مگه چي بدي کده بودم کديت؟ آخير چرا؟
زن سرفه مي کند. تشنگي، گلو و لبهايش را سوختانده:
ـ خدايا! خدايا نجاتم بته!
مي خواهد گريه کند، اما به گريه بهادر خيره مي ماند. تکانهاي شانه او را که مي بيند؛ از ترس به لرزه مي افتد:
ـ خدايا! چرا نامد؟ چرا نامد؟ امروز چندم ماه اس؟ بايد تا به آلي مي رسيد. مي يايه. مي دانم که مي يايه. نمي مانه که بميرم.
لبهاي مادر را خشکي زده. حالش بسيار خراب است. نگاه او را برروي خود خيره مي بيند. اشک آلود سرش را به گوش او نزديک مي سازد:
ـ مي يايه مادرجان! مي يايه! به خدا مي يايه.
مادر، آب دهانش را فرو داده و به زحمت مي گويد:
ـ بچم به خدا سپردمت! وقت رفتن مه شده.
گلچهره گريه مي کند. مادر سفيد مي شود. نفس کشيده؛ اما گويي ديگر از سينه اش نمي برآيد. صداي گريه پدر. بعد گلچهره چيغ مي زند. دستي پيش مي آيد و چشمان باز مادر را مي بندد. صداي تلاوت قرآن. تصوير مادر پيش چشمانش سياه مي شود. سياه و سياهتر. سرش سنگين شده. گيج است. صداي گريه هنوز به گوش مي رسد. بهادر سر به ديوار مانده و شانه هايش تکان مي خورند و بعد صداي گريه آلودش مي گويد:
ـ مه ده حق تو جفا کدم. بد کدم. اما خودت کي مي داني چرا؟ تو غرور مره زير پاي کدي. تو با ني گفتنت مره رسواي کوچه و بازار ساختي. مه هم کينه گرفتم و ايطو شد. خو آلي هردو بازنده استيم. بيا و از گذشته ها تير شو! هردوي ما اشتباه کديم و حالي ده بين ايي مردم جاي نداريم.
از جاي برخاسته و به طرف زن مي آيد. دستش را دراز مي کند. گلچهره ترسيده است. خودش را به ديوار مي چسپاند؛ اما دستها به او نزديکتر مي شوند:
ـ بيا که از ايجه بريم! دستته به مه بته. مي ريم از ايجه. مي گريزيم. مي ريم يک جاي دور. جايي که کسي مه و تو ره نشناسه. مه اوجه آدم مي شم. همو چيزي که تو مي خواهي مي شم. هرچه تو بگويي، همو خواد شد. ديگه آزارت نمي تم. خودت مي فامي که چقه دوستت دارم. مره دستته! مره مي گم.
گلچهره فرياد مي زند:
ـ ني، ني! مره غرض نگي. مه کدي تو جايي نمي رم. تو ره به خدا غرضم نگي. بان مردم سنگسارم کنن. هردويمان خلاص مي شيم.
ـ تا مه زنده استم، کسي تو ره سنگسار نمي تانه. مره دستته مي گم. مه و تو از ايجه مي ريم. تفنگه اوسو مندازم. کار مي کنم. سوداگري. جوالي گري. مقصد ني نگوي. بيا کي بريم. بخيز!
نفس نفس مي زند و کوشش دارد خشمش را فرو برد. گلچهره با نااميدي به سياهي هاي اطراف ديده و مي گويد:
ـ ني! پس برو! تو ره به خدا! تو را به سخي آزارم نته. مه نمي تانم. مي مرم. پس برو!
ـ اُ دختر نترس. مه دوستت دارم. بنده ت استم. رسوايم کدي! ديوانم کدي! اوسانه شدم. مي فامي؟ ايقه جورم نتي! ده سال اس که شو و روزم گم شد از پشتت.
درحالي که اشک از ديدگانش روان است، خود را برروي گلچهره مي اندازد و او را در بغل مي گيرد. زن از درد فرياد مي کشد؛ اما بهادر ايلاگر نيست:
ـ بايد بيايي! ديگه ايلايت نمي تم.
به موهاي گلچهره چنگ انداخته و زير گلوي او را به دندان مي گيرد. دست مي برد به . . .
ـ تو ره به خدا ني. ني!
اما او ايلاگر نيست. گلچهره کوشش مي کند او را از خود دور کند؛ اما نمي تواند. سر مي گرداند، ياور است. با تعجب مي گويد:
ـ بهادر چه شد؟
ياور ابرو کشيده و مي گويد:
ـ اگه نام ايي حرامي ره يکدفه ديگه بگيري، مي داني چي مي شه؟
گلچهره خنده مي کند و مي گويد:
ـ مي شه دو دفه!
و هر دو خنده می کنند. ياور اين بار محکمتر او را به بغل مي کشد.
ـ پس کو مي گم ياور! ناوقت شده. مه بايد برم خانه!
ياور سرش را به پايين تر مي لغزاند.
ـ گفتم نکو! آلي ني. وقتي پس آمدي. آروسي که کديم. ياور ياور تو ره مي گم!
صورت داغ او را برروي پوست جانش احساس مي کند.
ـ نکو مه مريض استم! جانم درد مي کنه. آزارم نتی!
بازوان ياور احاطه اش مي کنند و فشارش مي دهند. گلچهره از درد فرياد مي زند و به شدت سر ياور را از خود دور مي کند و مي گويد:
ـ مريض استم، نمي فا. . . مي!
صورت عرق پر ياور تغيير شکل مي دهد و چشمان و گونه هاي استخواني بهادر جاي آنها را مي گيرد. بهادر درحالي که نفس نفس مي زند، مي گويد:
ـ گلجان، گلجان تو ره به خدا نامهربان نباش!
پيش مي آيد و دوباره مي خواهد او را ببوسد، اما زن به روي او سيلي مي زند. مرد اين بار با خشونت بيشتر او را ميان بازوانش گرفته و در ميان فريادهاي دردآلود زن به گردن و يخن او چنگاو مي شود.
ـ چه مي کني! ايلايش بتی حرامي!
ياور از زينه ها پايين دويده و خود را به آنها مي رساند.
ـ ياور، ياورجان! مره از دست اي سگ خلاص کو!
ياور حمله مي کند و با چوبي که به دست دارد، به سر بهادر مي زند. قوماندان فريادزنان گلچهره را رها مي کند. خون سرو رويش را پر کرده:
ـ مي کشمت!
بهادر از زمين برمي خيزد و مي گويد:
ـ بر شرفت نالت، آخر آمدي پيش ماشوقه ت هه!
ياور چوب به دست، مابين بهادر و گلچهره قرار گرفته:
ـ پيش نبيا مي گم!
بهادر پيش مي رود و او پستر، بعداز چندقدم به ديوار و گلچهره مي رسد:
ـ نبيا پيش! نبيا!
بهادر خنده اي مي زند. خون را از پيشاني پاک کرده و مي گويد:
ـ خو حالي فاميدم، فاسقت ايي اس! مردم مي گفتن که دريشي ره دوست داري، مگم کي به سرم مي رفت. حالي فاميدم که راستس. هردويتانه گير کدم آخير.
ـ به ما غرض نداشته باش! تو ره به خدا بادر! تو ره به . . .
ـ قسم نتی مره! ني! ديگه ني! تا به امروز هرکس مره به نام تو قسم داد، ايلايش کدم! مگم حالي ديگه ني! ديگه ايلايتان نمي تم.
ـ حرامي پس برو، وگرنه با همي چوب به دوزخ راهيت مي کنم، فاميدي!
بهادر حمله مي کند. چوب به سرو رويش مي خورد؛ اما خود را به ياور رسانده. هردو به کف زيرخانه مي غلتند، مابين سرگين هاي بويناک. گلچهره فرياد مي زند. بهادر با مشت و لگد به جان ياور افتاده. فريادهاي دردآلود ياور بلند مي شود. چوب به دست بهادر، ياور را در گوشه زيرخانه نيمه تاريک لت و کوب مي کند. ضربه چوب، پيشاني و صورت او را پر از خون مي کند. ياور پس پس مي رود و پهلوي گلچهره به زمين مي غلتد. بهادر نفس زنان خود را بالاي سر آنها مي رساند:
ـ وقت مرگت رسيده دريشي! حالي مه تو ره به دوزخ راهي مي کنم.
چوب بالا مي رود و پايين مي آيد. ياور خود را پس مي کشد. ضربه چوب به شانه زن مي خورد و فريادش در فضاي زيرخانه مي پيچد. بهادر چنگ به موهاي ياور انداخته و کش مي کند:
ـ  از خاطر همي سگ مره ايلا دادي؟ آلي پيش رويت توته توته ش مي کنم. ببين!
با چوب به سروروي ياور حواله مي کند. درهمين حال دروازه باز مي شود و چندنفر به زيرخانه مي درآيند:
ـ قوماندان صب چي مي کني! بچم ره کشتي. تو ره به پيغمبر نزن. چه گنا کده مگه؟
ارباب موسي خود را به بهادر رسانده و دست چوبدارش را مي گيرد و التماس مي کند:
ـ تو را به پيغمبر نزنش! مي مره. چي کده؟
بهادر او را با يک تکان به زمين مي زند؛ مگر پيرمرد دوباره برخاسته و باز دستش را مي گيرد:
ـ چي کده قومندان صب!
ـ چي کده؟ فاسق ايي زن، بچه توس! مي فامي؟
و رو به آخوندزوار مي گويد:
ـ هميس! همي فاسقشس. هردويشانه سنگسار مي کنم. نفسشانه مي کشم! نمي مانمشان.
ـ به پيغمبر بچه مه گنا نداره. قوماندان صب عفو کو. نادان اس! خر اس! همي قه که لت خورده هم بسش اس.
آخوندزوار پيش مي رود و سر دست بهادر را مي گيرد. گردن او را بغل کرده مي گويد:
ـ از خاطر مه بادرجان. از خاطر مه ايلايش کو. بيا که از ايجه برآييم. بيا!
ـ جناب، شما پس برين. شما برآيين از ايجه! مه کدي اي يا مي فامم. ايلاگرشان نيستم.
آخوند اين بار روي او را ماچ کرده و قسم مي دهد:
ـ تو ره به همي قباي محمدي اگه ايلايشان نکني. بيا بريم از ايجه باز گپ مي زنيم و هررقم که تو بگويي مي شه.
بهادر از آنها دست مي کشد و از زيرخانه مي برآيد:
ـ همي جه درتان خواد دادم! مابين همي نجاستا.
آخوندزوار التماس کنان او را از زيرخانه مي کشد. سروروي بهادر خون پر است. سيدپير با دستمال سبزرنگش خونها را پاک کرده و مي گويد:
ـ خخير مرريد، ناآآفامي ي کدنن.
اما بهادر آرام نمي گيرد و مثل پلنگ زخمي اين سو و آن سو مي رود. دو مي زند. فرياد مي کشد و باز به طرف زيرخانه حمله مي کند:
ـ فاسقش اس. يافتمش. مي کشمتان. توته توته تان مي کنم. انه خواد ديدين که مي کنم يا ني!
ارباب وحشتزده به بهادر مي بيند و بعد التماس آميز به آخوندزوار. آخوند سرش را به گوش او نزديک کرده و درحالي که حرکات خشم آلود بهادر را زير نظر دارد، زمزمه مي کند:
ـ صبر کو چن لحظه آلي سر قار اس! کديش گپ زده نمي شه. ورخطا نشو. نمي مانم ياوره غرض بگيره.
بهادر به نظامي ها اشاره مي کند:
ـ برين زده زده بيارينش او دريشي ره!
آخوندزوار سرراه ايستاد مي شود و مي گويد:
ـ بچم بادرجان يک لحظه صبر کو! آلي سر قار استي. مي ترسم کاري شوه که باز پشيمان شويم.
ـ پشيمان؟ چرا پشيمان شويم. هردويشانه يافتم. دزه کدي پشتاره ش گير کدم. مگه شما نمي خواستين نفرش پيدا شوه. انه پيدايش کدم.
آخوندزوار لبخندزنان به او نزديک شده و مي گويد:
ـ مگم بدبختانه که ايي حرامزاده از خود اس. اگه کسي ديگه مي بود ازي زيرخانه زنده ش نمي برآمد. چي کنيم که ايي بچه ارباب اس.
بهادر با خشم مي گويد:
ـ بچه شا هم کي باشه، گناکارس! بايد تاوان گناي خوده بته!
ـ نمي شه بادرجان. خودت هم مي فامي که نمي شه. مردم مي گن چاقو دسته خوده بريده نمي تانه. ما هم کدي ارباب ايي کاره کده نمي تانيم. نان و نمک خورديم. هميشه خدمت ماره کده. کلان قوم اس. نفرهايش نظامي هايت استن. کديش اي جفا ره نکو.
بهادر سرش را تکان داده و مي گويد:
ـ خو آلي شما بگويين، چي کنيم؟
ـ اول آرام باش. ناق خوده جگرخون مي سازي. ايي طو که مردم داري نمي شه!
بهادر گرد خود دور مي خورد و زير لب دو مي زند:
ـ انه مه آرام! چطو کنيم کديشان؟
ـ صدقه ت شوم بچم! بيا و از ياور تير شو!
نزديکتر رفته و بيخ گوش او مي گويد:
ـ مي ترسم يک نفاق کلان بخيزه. ارباب موسی از خودس. اگه ياوره به ميدان پرتيم، خوده رسوا ساختيم. ارباب هميشه ده پهلوي ما بوده و خواد بود، زورش از يادمان نروه. نيم نظامي هايت از قوماي کربلايي استن، نيستن؟
سيدپير هم مي گويد:
ـ راهاس مي گه، هگه گه همي مي ارارباباب نمي مي بوهود، خوخودا مي داهانه حاحالي ششمالي يا ماهاهاره ببه کوهودام کوه هو گريختاهاندهه بودهن.
ارباب موسي پيش مي دود و سرش را لچ کرده، روبروي بهادر ايستاد مي شود و مي گويد:
ـ ديوانه اس. نافام اس. عفو کو قوماندان صب. گم و دورش مي کنم. بايد که بره گم شوه. بار بار گفتم که تو ره به اين گپا چي غرض. دو روز استي و پس مي ري همو جايي که بودي. خوده مابين هر گپ نپرتو! قومندان صب تا بالي خدمتته کدم و ازي به باد هم به روي هردو چشمم.
مي خواهد که دست بهادر را بگيرد، اما او نمي ماند. بعد از چندلحظه فکر کردن مي گويد:
ـ ياور که هوا کنه، پدرقادر چي مي شه. فکر عزت و آبروي اوره کدين؟ او هم که از خودس. آلي خو گپ کشال شده. بايد يک رقم خلاص شوه که غيرت ايي مردکه هم بي جاي نشوه.
پدرقادر با رنگ پريده، پهلوي دروازه اتاق ايستاد شده است. وقتي نگاه بهادر را برروي خود مي بيند، پيشتر مي آيد؛ اما سيدپير مهلت نمي دهد و مي گويد:
ـ خووو، مصرف کدگي پدرقادره از فامييييل زن مي گيگيريم، اييا هم طلاقشه بتتن و راهي کننن خانه پدپدرش.
پدرقادر مي خواهد چيزي بگويد، اما بهادر پيش دستي کرده مي گويد:
ـ کدي پيسه نمي شه! گپا سور شده و مردم از قضيه خبردار استن. صبا که قادر هم خبر شوه، شخ کده خواد آمد و باز او وخت زن پيدا کو به او. گپ خراب اس جناب! نمي فامم چي رقم ازي جنجالا خلاص شده مي تانيم؟
پدرقادر به بهادر ديده و مي گويد:
ـ قادر همي روزا آمدني س. هررقم مي شه پيش از آمدن قادر سر اي شره تا کنين.
آخوندزوار چرتي مي شود. پس از چندلحظه سکوت، مي گويد:
ـ مه هم حيران استم. مغزم از کار افتيده. چي کنيم آلي؟
کسي گپ نمي زند. پس از چند لحظه بهادر دستمال خونين را به طرف يکي از نظاميها انداخته و مي گويد:
ـ يک راه داره.
خاموش مي شود و نگاهش را بر چهره حاضرين مي گرداند. سکوت که طولاني شد، يکي از نظاميها مي گويد:
ـ چي رايي صب، چي؟
ـ راس مي گه، چي رايي؟
آخوندزوار اين را مي گويد و چشم مي دوزد به دهان بهادر. قوماندان آب دهانش را فرو برده و مي گويد:
ـ خواهر ديگه گلچهره ره به خانه قادر مي ياريم.
بهادر باز به چهره ها مي بيند. همه حيران مانده اند. پدرقادر با ناراحتي مي گويد:
ـ ايي خو شدني نيس. مه پدر اي ره مي شناسم. از دادن همي هم پشيمان اس. حتي اگه بميره هم ديگه به خانه ما دختر راهي نمي کنه.
ـ چرا راهي نمي کنه، اويش ديگه کدي مه.
نظامي که نگاه سرزنش آميز قوماندان را مي بيند، ساکت مي شود. بهادر مي گويد:
ـ مجبور استن. ما پيغام مي کنيم که تا صب اگه عروس نو نيايه گلچهره ره سنگباران خواد کديم.
گلچهره که گوشش را به کلکين نزديک ساخته، يکباره آهي مي کشد و بر سينه ديوار سست شده و برزمين مي غلتد:
ـ ني، ني! خدا، خدا!
چشمش به سياهي پيکر ياور مي افتد که آن طرفتر بر زمين افتاده،
ـ ياور، ياور!
اما او تکان نمي خورد. کوشش مي کند به طرفش برود:
ـ ياور، ياورجان!
خود را برروي سرگين هاي تر، کشال مي کند. بوي سرگين و خون کم کم بالا مي آيد، به درونش مي درآيد، پهلوهايش را سوختانده و گردنش را شخ مي کند. مي خواهد فرياد بکشد؛ اما نمي تواند. گويي پنجه قدرتمندي از بيخ گلويش گرفته. سياهي پيش چشمانش لحظه به لحظه بيشتر مي شود. بايد خود را به ياور برساند و بگويد:
ـ چقه دير آمدي نامرد! يکماهت ده سال شد. چه روزهاي سختي ره که به اميد امروز و فردا آمدنت تير نکدم. کدي او يک دانه عکست.
به تاريکي اطرافش مي بيند. کسي نيست. دروازه چارلت را پيش مي کند و باعجله به طرف الماري مي رود و بکسکش را از الماري پايين کرده و قفل آن را باز مي کند. مابين بکس يک بوتلک عطر است و يک شال زردوزي شده. شال را از مابين بکس مي کشد. به پشت سر، به دروازه مي بيند و شال را باز مي کند. عکسي در ميان شال معلوم مي شود. عکس ياور است که پهلوي يک تعمير کلان استاد شده و خنده اي ميان بروتهايش افتاده. به خنده ياور خيره مي شود و اشک به چشمانش مي آيد. آهي کشيده و زمزمه مي کند:
ـ اگه زود نبيايي دربدر مي شم. اي سو قادر. او سو بادر. بادره از پشت خود کشال کده راهيستم که قادر طرفم آمده نتانه. اما ديگه نمي شه، مي ترسم.
عکس را به لبهايش نزديک کرده و ماچ مي کند. آن را به کناري گذاشته و از ميان شال نامه گکي را به دست مي گيرد. بعد لبهاي سکينه به حرکت درمي آيند:
ـ سلام به عزيزم! به گلچهره جانم. به گل پيکر جانم. به گل رخ جانم . . .
سکينه مي گويد:
ـ دينه شو چي گپ بود خانه تان. صداي غالمغال پدرت مي آمد.
گلچهره با ناراحتي مي گويد:
ـ هچ، پدرم مي گه قادره بگير. بخوان، بخوان كه ياور جانم ديگه چي نوشته؟
ـ گلچهره جان، بعد از مدتها دوري به زودي پيشت مي آيم و تا يک ماه ديگر در آغوشت خواهم بود، خدانگهدارت!
لبهاي گلچهره به خنده باز مي شود:
ـ يک ماه ديگه مي يايه!
مي خواهد که گردن سکينه را بغل کند؛ اما درد رويايش را برهم مي زند. تاريکي و سرما را حس مي کند. دريچه روبه حويلي هم تاريک شده. کوشش مي کند از روي زمين تر بلند شود. مي داند که چندقدم پيشتر ياور از هوش رفته است. بايد خود را به او برساند. دستش را به دل تاريکي دراز مي کند و با تلاش، کمي پيشتر مي خزد. باز هم پيشتر و باز هم دست دراز مي کند تا شايد بتواند او را لمس کند. گويي گرماي وجود مرد را نزديک سرانگشتانش حس کرده است. گرم مي شود و اميدوارتر پيش مي رود. شايد با يک تلاش ديگر بتواند دستش را به او برساند. دراز مي کند و دستش به تکه اي تر می خورد. حالا حس مي كند به ياور رسيده. دردآلود خود را پيشتر مي کشد. موهاي مرد را لمس مي کند و بعد صورتش را. چه سرد و استخواني. گويي روح ندارد. ريشهاي نورسته مرد را زير پوست ناخنهايش حس مي کند. حالا به او رسيده. به پيشاني اش دست مي کشد و آرام صدايش مي کند:
ـ ياور، ياورجان!
جوابي نمي گيرد. موهاي مرد را نوازش مي کند. دردهايش همه گويي گم شده اند. قلبش از نو مي تپد. پيشاني ياور گرم است. بي اختيار سر پايين کرده و لبهايش را به طرف پيشاني او مي برد. اما لبها برروي لبهاي ياور قرار مي گيرند. وارخطا مي شود و مي خواهد خود را پس بکشد، ولي ياور بازوانش را گرد شانه هاي او حلقه کرده و نمي گذارد که پس برود. لبهاي عطشناک مرد دهان و دندان او را رها نمي كند. گلچهره خود را مابين دريا احساس مي کند. موجها از هرطرف مي آيند و آزادانه به وجودش مي درآيند و بيقرارش مي كنند. شانه هايش لرزه مي کنند. گرماي لذت بخشي از تخت پشتش آرام آرام پايين مي رود و بعد پراکنده مي شود در تمام وجودش. داغ شده است. از سرانگشتان پا تا به زانو. آتش از رانهايش بالا می آيد و يکباره سينه ها و گردنش را هم دربر مي گيرد. زبان ياور با دندانهايش بازي مي کند. آهي كه كشيد، زبان مرد به کامش مي درآيد. به سرعت سرش را پس مي کشد:
ـ چي مي کني ياور، ايلايم بتی!
ـ آرام باش جانم، آرام! غرضت ندارم.
تقلا مي کند که خود را از ميان بازوان او بيرون بکشد؛ اما نمي تواند:
ـ ني، ني! بس ديگه ياور!
ياور گويي هيچ صدايي را نمي شنود، سراپاي وجودش خواهش شده است:
ـ تو ره ولا اگه نماني گلجان! ديگه طاقت ندارم. اگه نماني مي مرم!
صداي اذان بلند مي شود. گلچهره با وارخطايي مي گويد:
ـ مه بايد برم خانه! حالي مادرم براي نماز بيدار مي شه!
و از لابه لاي شاخه هاي درختان باغ به کلکينهاي خانه شان مي بيند. ياور باز کوشش مي کند تا لبهاي او را پيدا کند؛ اما صداي فق فق گريه دختر سستش مي کند:
ـ ديگه هيچ وقت پيشت نمي يايم. تو آزارم مي تي!
ياور او را رها مي کند و حيران مانده. لحظه اي بعد درحالي که اشکهايش را پاک مي کند، مي گويد:
ـ گريان کدي؟ از همي قه گپ! خو خو ديگه غرضت ندارم. گريان نکو ني. فقط بان که به چشمهايت سيل کنم. رنگ چشمهايت رقم رنگ چشم اسپ است. وقتي آدم سيل مي کنه سرش دور مي خوره، چه رنگي!
گلچهره هنوز هم ناراحت است. ياور التماس مي کند و بخشش مي خواهد و دل او را به دست مي آورد. گلچهره که آرام شد، مي گويد:
ـ خو حالي يک خنده کو که بفامم کديم قار نيستي. خنده کو، خنده کو، حالي شد.
دختر خنده مي کند. ياور پيشاني اش را پيش آورده و مي گويد:
ـ بوسه خداحافظي از يادت نروه!
گلچهره لبهايش را پيش مي برد. گويي سايه ديوار به چهره ياور افتاده که دختر او را ديده نمي تواند. به چشمانش فشار مي آورد. سايه به تاريکي رسيده. تاريکي. دست پيش مي برد و صورت او را لمس مي کند و پيشاني اش را مي يابد. پيشاني ياور در اين خنکي صبح گرم است. مي خواهد که آنها را ببوسد. لبهايش را نزديک مي سازد. بوي موهايش را مي شنود؛ اما چيزي از درون او را از اين کار باز مي دارد. لبها سخت مي شوند و او باعجله خودش را پس مي کشد. بغض گلويش را پركرده. پيشاني ياور زير سرانگشتانش يخ مي شود. دست مي کشد. ترس به جانش مي افتد. با خود فکر مي کند که ياور مرده است. در تاريکي حس مي کند که پهلوي جنازه بيگانه اي نشسته است. ياور مرده است، اما گويي صداي نفس هاي او را مي شنود. بيشتر مي ترسد. خود را پستر مي کشد. صدايش مي کند:
ـ ياور! ياور، تو ره به خدا بخيز!
اما جوابي نيست. درد اين بار با قوت بيشتري به جانش چنگ مي زند. لرزه مي گيردش. دندان هايش به صدا درمي آيند. حالا ديگر بين او و ياور را تاريکي سردي پر کرده است:
ـ خدايا! خدايا!
به دريچه تاريک مي بيند. صداي گريه اي مي شنود. گوش مي گيرد. چقدر آشناست. آخ! صداي سياموي. صداي مردانه اي مي گويد:
ـ بان که بره و براي آخرين بار مادرشه ببينه!
بعد صداي گريه زني به گوش مي رسد. دروازه باز مي شود و نور هريکين به زيرخانه مي آيد. چند سايه پديدار مي شوند. صداي گريه سياموي نزديکتر شده:
ـ مادر! مادرجان تو کجايي!
مادر در سايه روشن زيرخانه دخترکش را پيدا مي کند. قلبش در سينه مي تپد. گرم مي شود و مي خواهد که از جاي بخيزد؛ اما نمي تواند. همان جا بغل باز مي کند و سيامويش را صدا مي زند:
ـ جان مادر! مه اينجه استم. اينجه استم!
سياموي چيغ زنان به طرف مادر مي دود و خود را به آغوش او مي اندازد:
ـ دخترکم! سياموي،! جان مادر! صدقه ت شوم چرا گريان مي کني؟ چرا گريان مي کني جان مادر؟!
اشکهايش جاري مي شوند و صداي گريه اش بلند مي شود و باز به حرف مي آيد:
ـ آخ جان مادر؟ چي کديت؟ چرا ناآرام استي؟ خوب شد که آخير ديدمت! دستکاي مقبولته به دستم بته جان مادر.
سياموي دستهاي کوچکش را به صورت مادر مي گيرد:
ـ چقه يخ اس دستايت جان مادر. کجا بودي؟
ـ گيلاسا ره مي ششتم. مادرکلانم مره دو زد.
ـ چرا دخترکم؟ چرا؟
سياموي خود را به بغل مادر مي اندازد و گردن او را مي گيرد و مي گويد:
ـ مي گه کي مادرت ناپاک اس. تو ناپاک استي مادرجان؟!
مادر همان طور که سياموي را در بغل دارد، صداي هق هق گريه او را مي شنود:
ـ مي گه، مي گه مادرت نجس اس. بايد بکشيمش. توته توته ش کنيم.
"آخ خدايا چي بگويم به اين دختر، خدا خيرت نته که ايي حاله به روز ما آوردي!" مادر، سياموي گريان را نوازش مي کند و درهمان حال بي صدا اشک از بررويش به پايين مي ريزد:
ـ گريان نکو ناز مادر! مادرکلانته باز سايه گرفته. نمي فامه که چي مي گه دخترکم.
ـ تو ره صبا مي کشن ايي يا؟
"آخ خدا جان مه خو گناکار! مره هررقم که مي خوايي جزا بته. مگه ايي طفل بيگناره به گناي مه نسوزان! نسوزان خداجان!"
ـ ني جان مادر، کسي مره غرض نداره. مه صبا يک جاي خوب مي رم.
ـ کجا مي ري مادرجاني؟!
ـ مي رم پيش خدا مادرجان!
سياموي سر از گردن مادر مي گيرد و گونه او را ماچ کرده، مي گويد:
ـ پيش خدا مي ري؟ خدا خوبه؟
ـ ها جان مادر. خدا خوبه. خدا مهربانه ناز مادر!
ـ تو ره آزار نمي ته؟ دو نمي زنه؟
ـ ني گلم! ني قند مادر! خدا اوقدر مهربان اس که هچ کسي ره آزار نمي ته.
سياموي باز گردن مادر را در بغل گرفته و مي گويد:
ـ خي مره هم کدي خود پيش خدا ببر! اينجه مادرکلان مره دو مي زنه و لتم مي کنه.
صداي گريه زنانه اي از ميان سايه ها برمي خيزد. مادر بغض آلود مي گويد:
ـ آلي نمي شه جان مادر . . .
دلش مي کفد. سياموي را در بغل مي فشارد و سربه شانه او گريه مي کند:
ـ آلي نمي شه . . قندم . . باش که مه اولتر برم برش بگم که سياموي يک دختر بسيار خوب و نازنين اس، مي ماني که او ره هم ايي جه بيارم؟
"آخ خدايا چرا اين لحظات آخر مره مي سوزاني؟ آخر مگر تو از دل يک مادر خبر نداري؟" صداي فق زدن هايي سايه ها را مي لرزاند. سياموي در آغوش مادر آرام گرفته. سايه ها همچنان منتظر ايستاده اند. يکي از آنها مي گويد:
ـ سياموي بيا که بريم خنک می خوری!
مادر به چشمهاي خواب گرفته سياموي بوسه مي زند و مي گويد:
ـ حالي خواب مي ره، باد ازو ببرينش.
مادر لبها را به دندان مي گزد تا صداي گريه اش نبرآيد. کوشش مي کند همه آن هق هقه هاي دردآلودش را به درون بريزاند تا سيامويش آرام به خواب برود. دردهاي پشت و پهلويش گم شده اند. گرماي لذت بخشي وجودش را فراگرفته. نگاهش را در پيچ و خم موهاي سياموي مي گرداند. بعد به پيشاني مي لغزاند. بي اختيار لبهايش را پايين مي برد تا کومه دخترکش را ماچ کند؛ اما نمي کند. مي ترسد که دخترک پلک بگشايد و ديگر نبندد. بعد غرق تماشاي او مي شود. صدايي از دل تاريکي به گوش مي رسد:
ـ فکرت به خانه و دختر باشه!
قادر به طرف دروازه مي رود و آن را باز مي کند. روشنايي سحر از شکاف پرده به خانه مي خزد. زن چشم از دخترک براي يک لحظه برداشته و به روشنايي صبح مي بيند و مي گويد:
ـ حالي که مي ري، بيا از دخترت خداحافظي کو!
مرد در لحظه برآمدن بر آستانه دروازه ايستاد مي شود. از همان جا روي مي گرداند و چندلحظه نگاهشان مي کند و بعد درحالي که از آنها روي مي گرداند، مي گويد:
ـ چي خداحافطي کنم. تا چن روز ديگه پس آمده و شما ره هم مي برم.
ـ راه ايران سخت شده. خطراس. يک قوچاقبر و چن مسافر ده راه کشته شدن. لج مي کني و مي ري، خو برو! اگه سياموي صبا بيدار شوه گريان مي کنه.
ـ نمي کنه!
و بي آن که روي بگرداند، درميان صداي گريه مادر از دروازه مي برآيد:
ـ بي انصاف، همو دروازه ره که بسته کو! دختر ده بغلم اس.
اما مرد رفته است و چشم زن همچنان به دروازه مي ماند. سياموي تکان مي خورد و سرش را بيشتر به بغل مادر فشار مي دهد. يکي از سايه ها پرسان مي کند:
ـ خو رفت؟
ـ ها!
يکي از آنها پيش مي آُيد:
ـ دختره به مه بتی!
سايه، سياموي را از آغوش مادر جدا مي کند. مادر براي آخرين بار نگاهي به دخترش انداخته و مي گويد:
ـ سياموي، جان مادر خداحافظ!
گويي جانش را مي برند، روشنايي چشمانش را. سايه ها مي روند و سرما را بر جاي خود باقي مي گذارند. دروازه كه بسته مي شود، صداي گريه دردآلود زن بلند مي شود:
ـ دخترکم، . . .کجا رفتي، چرا . . . چرا مادرته تنا گذاشتي؟
شانه هايش از شدت گريه تکان مي خورند. فرياد مي زند:
ـ سياموي! خدا!
قلبش فشرده شده و سرش برروي گردن خم مي شود. روشنايي روز از دريچه به درون مي آيد و برروي جسم بي هوش زن فرش مي شود. بعد آدم هايي مي آيند و او را از زيرخانه به حويلي و از آنجا به کوچه کشيده و مي برند. آفتاب که به دل کوه زد به زيارت مي رسند. بيرق هاي زيارت از سرخ و سبز و سفيد در باد تکان مي خورند. مردم از زن و مرد در اطراف کوه زيارت جمع شده اند. بهادر بالاي بلندترين سنگ نزديک به زيارت استاده. آخوندزوار، سيدپير و ارباب موسي کمي پايينتر از او. سياسرها يک طرف کوتل و مردها در طرف ديگر ايستاده اند و در سکوت نظاميهايي را تماشا مي کنند که بيل به دست در ميان دو کوتل مصروف کندن چقوري هستند. گلچهره برروي زمين نشسته و به تخته سنگي تکيه داده، پدرقادر و مادرقادر نزديک چقوري استاد هستند. کندن چقوري که خلاص شد، قوماندان به نظاميها اشاره مي کند. نظاميها به طرف زن مي آيند. گلچهره به چقوري مي بيند. جانش لرزه مي کند و دست و پايش سست مي شود. اين همه را باور نمي تواند. گويي خواب است. حتمي خواب است! دلش مي خواهد بيدار شود. اين خواب لعنتي نفسش را گرفته. بايد کوشش کند. شايد وقت نماز صبح است که اين خواب شيطاني اين قدر سنگين برروي پلکهايش نشسته است. حالا حتما مادر مي آيد و او را تکان مي دهد:
ـ گلجان! گلجان! وقت نماز اس دخترکم! دامن آسمان روشن شد. نمازت قضا مي شه.
بعد او از خواب بلند خواهد شد و از کلکين به اولين خوشه هاي خورشيد خواهد ديد و آرزو خواهد کرد که هرچه زودتر خدا مسافرش را برساند. به طرف کلکين خواهد رفت تا آن را به روي نور و هواي پاکيزه صبح باز کند. به کوچه نگاه کرده و در تاريک روشن صبح سايه اي را در پهلوي آن ديوار بلند خواهد ديد که در ميان بالاپوش سياهرنگي، سر به ديوار تکيه داده و به خواب رفته است و او سنگ ريزه اي از ميان گلدان برداشته و به طرف او پرتاب خواهد کرد. آن وقت به ياد گپ نازنين خواد افتاد كه:
ـ خوش به حالت! بادر سايه ت گشته! کس آزارت داده نمي تانه. کس جرات نداره به طرفت سيل کنه. کاش يک ساعت از پشت ما مي گشت.
سنگ ريزه ديگر را مي بردارد تا او را از خواب بيدار کند؛ اما صداي سکينه در گوشش طنين انداز مي شود:
ـ سفر کرده ت کي مي يايه، اُ دختر!
ـ بخير ماه نو خواد آمد.
ـ هم مسافر داري و هم بادره سرگردان مي سازي! مالوم نيست کدامشانه خواد گرفتي؟
گلچهره خنده زده مي گويد:
ـ هردويشانه! اگه شوه!
و باز خنده مي کند. سکينه به بهادر که در خم کوچه ايستاده ديده و مي گويد:
ـ سيل کو! عاشقت اس! کديش بازي نکو! مي ترسم اگه ني بگويي به کوه بالايت کنه.
به دروازه خانه رسيده اند. مادرش از کلکين به خم کوچه مي بيند و مي گويد:
ـ با جان خود بازي مي کني اُ دختر! ايي آدم وندي اس! ده قصه آبروي کس نيس! نشوه که کدام گپي بخيزه.
گلچهره هم پهلوي مادر مي آيد و براي سکينه دست تکان مي دهد. سکينه به سر کوچه اشاره مي کند و به دروازه خانه اش مي درآيد. گلچهره بي که به بهادر ببيند، سر پس مي کشد. گمان بدي به دلش افتاده. مادر نزديکش آمده و پرسان مي کند:
ـ چي شد تو ره؟ چرا رنگت پريده؟
ـ هچ، هچ!
به طرف دروازه مي رود. مادر پرسان مي کند:
ـ کجا مي ري؟
ـ مي رم زيارت.
ـ باش مه هم کديت بيايم! تنا نرو خداي خواسته ايي وندي . . .
دروازه را بسته مي کند. دلش تنگ شده. بايد برود پاي علم را بگيرد و گريان کند تا آرام شود. بايد برود. بيرق هاي زيارت در باد تکان مي خورند. مردم همه رو به او ايستاده اند. خاموشند و چشم از او نمي کنند. چه گپ شده مگر؟ با تعجب به اطرافش مي بيند. دلش مي خواهد فرياد بکشد که"چه سيل دارين، مه آمدم زيارت، کدام گنايي خو نکدم" اما نمي زند. مردم خاموشانه بر سنگها ايستاده اند. آن طرف مردها، اين طرف زنها. به نظرش مي رسد که همگي سنگهاي بسيار کلاني را بالاي سربرده اند و مي خواهند به طرف او پرتاب کنند. بهادر برروي سنگ بزرگي ايستاده و قهقهه مي زند و چقوري را به او نشان مي دهد. چقوري! بايد برود و مابين آن را سيل کند. براي چي آن را کنده کرده اند؟ حتما کسي مرده. اگر کسي مرده باشد؛ چرا او را به قبرستان نبردند؟ آن جا، آن طرف! مي خواهد که بگريزد؛ اما نظاميها راهش را مي گيرند. اين سو، پدرومادر قادر سرراهش ايستاده اند. آن طرف آخوندزوار و سيدپير. سرش پر از صداهاي فرياد مردم مي شود. فرياد! فرياد و فرياد مي زند و درد و تاريکي سرو چشمش را پر مي كند. باد سردي مي وزد. گندمزار در دامن تاريکي افتاده. باز فرياد مي کشد و در ميان تاريکي ها مي دود و سايه جنبنده و کلاني را پشت سر خود احساس مي کند. هرطرف افتان و خيزان در گريز است. اما سايه رهايش نمي کند. از نفس افتاده. دردي در سرش احساس مي کند. دستي از پشت سر، موهايش را مي گيرد و او را برزمين مي زند. گلچهره تقلا مي کند تا خود را از ميان آن بازوان نيرومند رها بسازد؛ اما نمي تواند. چيغ مي زند و به روي مرد چنگ مي اندازد. فرو رفتن ناخنهايش را در گوشت روي او احساس مي کند. فرياد مرد بلند مي شود. براي يک لحظه احساس مي کند که از فشار بازوها خلاص شده است. با يک تکان شديد خود را رها مي سازد و مي گريزد. مرد فرياد مي زند:
ـ نمانين کي بگريزه، نمانين!
همان دست دوباره به موهايش مي رسد و او را به زمين مي زند:
ـ نه، به لحاظ خدا ايلايم کو، به لحاظ خدا!
سايه خود را بالايش مي اندازد. همان دست کالاهاي زنانه اش را به شاخ گندم ها مي افکند و بعد صداي چير شدن تکه اي به گوش مي رسد و صداي فرياد زن:
ـ بي شرف، بي شرف نامرد!
اين بار درد تمام وجودش را فرامي گيرد. به ياد درد زايمان مي افتد و کوشش مي کند با فشار عضلاتش درد را از درون خود بيرون كند. چنگ مي زند و لب مي گزد و تقلا مي کند، هرطرف. اما درد لحظه به لحظه بيشتر مي شود و آن جسم خارجی دردناک پيشتر مي آيد. حس مي کند که درونش را از خاک پر كرده اند. بوي خاک نمناک را مي شنود. باز فرياد مي زند:
ـ ني، ني، ايلايم بتين!
درهمين لحظه چيزي به سرش مي خورد و از هوش مي بردش. چشم که باز مي کند، آسمان پر از ابر و هياهوست. کسي فرياد مي زند:
ـ او زن بيگناس! ايلايش بتين!
ـ بيگنا؟ از کي . . . حالي بدکاره . . . بيگنا . . . بايد بميره!
ـ سياسر . . . بيچاره . . . ببخشينش.
ـ بايد بميره، . . . بکشينش.
تاريکي باز به چشمان گلچهره مي آيد و از هوش مي بردش. مرادسوداگر يک چشم به چقوري يي دارد که زن را در خود فرو برده و يک چشم به راه کوهستاني. يکباره صداي هلهله مردم بلند مي شود. نظامي چاق به اشاره بهادر به روي زن آب مي زند تا به هوش بيايد. گلچهره که به هوش آمد، چندلحظه به مردان و زناني که چهارطرفش در بالاوبغلهاي کوتل ايستاد شده اند، ديده و يکباره فرياد دلخراشي کشيده و تقلا مي کند که خود را از مابين خاک بيرون بکشد. بهادر به راه خلوت کوهستاني مي بيند و بعد به آخوندزوار که خودش را در چپن زردکلانش پيچيده و با چشمان ريزه اش به نقطه اي نامعلوم خيره شده. سيدپير هم عمامه به سر ندارد. با خشم و نااميدي فرياد مي زند:
ـ گوش کنين! اُ مردم گوش کنين!
سکوت کوه را فرا مي گيرد. بهادر به هرسو نگاه مي کند. چشمها از هر طرف به سويش مي بينند. پيرزني به روي سنگ تف مي اندازد. آن سوتر سه چادري با رنگ هاي سرخ و سفيد و آبي بر شاخ سنگ نشسته اند و او را مي بينند. از نگاه مردان هيچ احساسي را درک نمي تواند. نه ترس، نه سرزنش و نه نفرت. حس مي کند گلويش تنگ شده و راهي براي بيرون رفتن صدا نمانده است. کوشش مي کند نفس بلندي بکشد. نفس مي کشد؛ اما به سرفه مي افتد. از شدت سرفه به زانو درمي آيد. گلچهره مي گويد:
ـ مرد که پيش کس زانو نمي زنه قومندان صاحب!
بهادر سر تكان مي دهد. صداي خنده شيطنت آميز زن به گوشش مي رسد. باز يک سرفه ديگر. حس مي کند اشکهايش يکي پس از ديگري به خاک مي افتند. گلچهره با همان صداي آهنگ دار مي گويد:
ـ مرد فقط پيش خدا زانو به خاک مي زنه قومندان صاحب!
درحالي که اين بار سرفه اش را در سينه حبس مي کند، مي گويد:
ـ خداي مه توستي گلجان! بيشتر ازي آزارم نتي.
ـ خو خداي تو مه استم ها؟ خي چرا به کلکينمان سنگ مي زني. کس به کلکين خدايش سنگ مي زنه؟
سر که بالا مي کند از پشت پرده اشک، گلچهره را مي بيند که بالاي سرش ايستاد شده و خنده مي کند. گلچهره بوي علف تازه مي دهد. بوي علف را که قورت کرد، جواب مي دهد:
ـ آزارم نتي گلجان! طاقت مرا سوختاندي. بترس از روزي که سنگ شوم باز او وخت سنگبارانت مي کنم.
ـ نتاني! نتاني!
و از پيش او مي گريزد و آن سوي پرده اشک گم مي شود. از زمين که برمي خيزد ناگهان سنگي به دستش مي رسد. سرد و وزن گين. برپاي مي ايستد. با پس دست اشکهايش را پاک مي کند و فريادش در کوه طنين انداز مي شود:
ـ گلچهره سنگبارانت خواد کدم!
همهمه اي در ميان مردم مي افتد. بهادر ورخطا شده و مي گويد:
ـ بلي، به حکم شريعت تو سنگسار مي شوي. تو گناکار استي! تو ده غيابت شوهرت فعل حرام مرتکب شده يي و ما براي پاکي روح تو از وجود شيطان توره سنگباران مي کنيم. اين حکم شريعت اس. تو آبروي ما ره ريختانده اي، آبروي مردمه قريه ماره پيش سيالها،
باز سرفه راه گلويش را مي گيرد. کوشش مي کند هرچه زودتر از شر سرفه خلاص شود؛ اما نمي شود. گلچهره فرياد مي زند:
ـ دروغ گوي! نامرد! خدا جزايته بته!
ـ از خدا بترس بادر! نکو ايي کاره، نکو!
سر که بالا مي کند؛ همان پيرزن پيش چشمش مي آيد که باز به روي سنگ تف مي اندازد. يکباره با نفرت و خشم فرياد مي زند:
ـ بزنيد ايي بدکاره ره! بزنيد.
و سنگ را به طرف زن پرتاب مي کند.
گلچهره در آن فرورفتگي مابين دو کوتل همچنان براي خلاصي خود تقلا مي کند. سنگها يکي يکي به طرفش مي آيند و بعضي ها هم به سرورويش مي خورند. سنگ کلاني به سرش مي خورد و خون، صورتش را سرخ مي سازد.
صداي گريه زنها مي آيد. چندمرد ريش دار سنگ ها را به طرف گلچهره پرتاب مي کنند. بعضي ها زير نگاههاي ترساننده بهادر سنگ به دست مي گيرند. سيدپير برروي سنگي مي نشيند و حيران به زن مي بيند که غرق در خون از تقلا دست برداشته، ناگهان مادر قادر گريه کنان فرياد مي زند:
ـ ني، نزنين، نزنين، او بيگناسته، بيگناسته . . .
زانوهايش قات مي خورند و به خاک مي افتد، پدرقادر کوشش مي کند که او را آرام بسازد، اما نمي تواند و خودش هم برروي زمين مي نشيند و اشک از گوشه چشمانش جاري مي شود.
ـ بزنيد مي گم، بزنيد که ديگه زنها عبرت بگيرن، بزنيد!
ـ قومندان صائب راس مي گه، چورا نمي زنين،
کسي ديگر سنگ نمي زند، غير از همان چندنفر که آنها هم وقتي مي بينند مردم از سنگ زدن دست کشيده اند، سنگهايشان را برزمين مي گذارند، بهادر به مردم گريان و بي تحرک مي بيند، باز از روي خشم فرياد مي زند:
ـ بزنيد مي گم بي شرفا، بدکاره اس، بزنيدش!
اما کسي تکان نمي خورد. بهادر به آخوندزوار مي بيند، او روي مي گرداند، موسي کربلايي به دل کوه تکيه داده و اشک به چهره دارد. بهادر به گلچهره مي بيند که باز هم به تلاش افتاده تا خود را بيرون بکشد و تا کمر از خاک بيرون آمده.ـ
ـ نمي زنيد، باشه، حالي مه کديش مي فامم!
تفنگچه اش را مي کشد و به طرف گلچهره نشانه مي رود. ترس به ديده ها مي دود و سکوت همه جا را پر مي کند.
ـ خو حالي چي، مي زنين يا خودم چاره شه کنم. چي ره سيل مي کنين، کو سنگايتان، کو!
ـ آمدن، آمدن!
مرادسوداگر اين را با صداي بلند فرياد مي زند. همه به طرف راه مي بينند. قوماندان هم. آخوندزوار، سيدپير و ديگران خود را به بالاي کوتل مي رسانند، مردم هم از دنبالشان همهمه کنان. گلچهره تنها مي ماند با تقلايش! ديگر تواني در جانش نمانده، اما همچنان با سرورويي خونين کوشش مي کند. تا به زانو از خاک برآمده، وقتي که پاهايش هم مي برآيند، فرياد دردآلودي کشيده و از حال مي رود.
پدرگلچهره، پيرمرد خميده پشت و سرلوچ، قيضه اسبي را گرفته و پيش مي آيد. سوار اسب دخترکي است که کالاي سفيدي به تن دارد و رويش هم معلوم نمي شود. پيرمرد و اسب پيشتر مي آيند و بعد ايستاد مي شوند.
باد مي آيد و کالاي سفيد دخترک پشت اسب را تکان مي دهد، دخترک هرسو چشم مي دواند و ترسيده گلچهره را مي پالد:
ـ خدايا خواهرم کجاس، نکشته باشنش خدا!
مرد هيکلمندي پيش مي آيد. تفنگچه اي به دست دارد. دخترک با وحشت به تفنگچه مي بيند و جانش به لرزه آمده. مرد پيشتر مي آيد. از آن طرف توري به او مي بيند و قيضه اسب را از دست پدرش مي گيرد و او را مي برد. مي خواهد فرياد بزند و خود را از بالاي اسب به زمين بياندازد، اما تفنگچه مرد پيش چشمش مي آيد. روي مي گرداند و پدرش را مي بيند که با چشمان خيره نگاهش مي کند و اشک بررويش را پر کرده:
ـ پدرجان، پدرجان خداحافظ!
بغض گلويش مي کفد و صدايش به گريه اي آرام بلند مي شود، پدر پيش پايش زانو زده و باز گريان مي کند:
ـ دخترم اگه نروي، فردا گل جانه مي کشن، مي فامي. خواهرکته مي کشن.
ـ مه مي ترسم پدرجان، اونا مره هم خواد کشتن.
صداي گريه آلود پدر مي گويد:
ـ چاره نيس دخترم؛ تو بايد بري و او را نجات بتي، زندگي او به دست توست، اگه نروي مي کشنش.
ـ مي رم پدر، مي رم!
دخترک سر بلند مي کند و در امتداد راه مرد کوتاه قدي را مي بيند که ريسمان خري را به دست دارد. از پشت خر، کمپل خاکي رنگي آويزان است؛ گويي ميان آن جنازه اي را پيچيده اند. قلبش فشرده مي شود و تاريکي به چشمانش مي درآيد.(گل جانه مي کشن)! جانش لرزه مي کند و باز به چادري مي بيند. پايين تر دستي از زيرچادري آويزان شده:
ـ خدايا دست گل جان اس.
مي خواهد با صداي بلند فرياد بزند که:
ـ کشتنش، کشتنش!
اما نمي تواند، بغض راه گلويش را بسته کرده. همچنان به آنها مي بيند. مرد کوتاه قد ريسمان حيوان را به دست گرفته و به آنها نزديک مي شود. نزديکتر، وقتي به پهلوي آنها مي رسند، ايستاد مي شوند. گلچهره با خوني که سرورويش را گرفته، سر بالا مي کند و به توري دخترک سفيدپوش سيل مي کند. وقتي دخترک توري را از روي خود پس کرد، چهره کودکانه اش معلوم مي شود. آنها لحظاتي کوتاه به هم نگاه مي کنند و بعد حرکت اسب چهره دخترک را از پيش چشم گلچهره دور مي سازد.

 

   

Comments

No comments yet
*Name:
Email:
Notify me about new comments on this page
Hide my email
*Text:
 
Powered by Scriptsmill Comments Script
   
All Rights Reserved 2009-2010 © by http://www.kabul.net.au
 contact@kabul.net.au
 The Template Designed By .:Jawaid Deljo:.