مقالات منتشر شده در این سایت، بازتاب نظریات نویسندگان ان بوده و اداره سایت مسولیتی در قبال انها ندارد و کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد
لینکها
 
داستان کوتاه
 
جستجوگر
براي جستجو در موترهای جستجو  واژه‌ كليدي‌ مورد نظرتان را وارد کنيد
 
تعداد بازدید کنندگان
 

داستان کوتاه
داده یاسین

نویسنده:عباس دلجو

هوا گرگ میش شده و رگه های نور و روشنائی آرام آرام دامنش را بر سیاهی شب میکشید نسیم خنک از پهنه کوه بابا ، دشت را در می نوردید و احساس خنکی و چابکی را بر داده یاسین چیره کرده و خواب آلودگی را از جانش بدور میریخت. داده یاسین تکک بیلش را سر شانه گذاشته با پاچه های بر زده ، کمرش را با دستارش محکم گره کرده و با شتاب به سمت زمین هایش روان بود . هوا رو به روشنی میرفت که او نزدیک زمین هایش رسید ، یکراست بالای ناهور آب رفته و بوگ آنرا برداشت و آب در جوی جاری گردید . داده یاسین مانند دوره جوانی اش با چستی و چابکی آب را در زمینهای مورد نظرش هدایت کرده بدون اینکه قطره ی از آن به هدر رود ، زمین ها را آبیاری می کرد و تجربه سالیان دراز عمرش او را چنین چست و چالاک ساخته بود.
آبیاری تمام شده بود ، آفتاب یک نیزه از زمین بلند شده و همه جا را نور و گرما میبخشید ، عضله های بهم پیچیده و سفت ، داده یاسین را حرارت آفتاب صبحگاهی ، ماساژ میداد و رخوتی خوش آیند بر وجودش مستولی میگردید که دفعتا  متوجه شد که چوپان منگل خان کوچی ، تعدادی از گوسفندانش را بالای زمینهای های او که رشقه کاریده بود ، به چرا وا داشته است . خون در رگهایش بجوش آمده با صدای بلند صدا زد
- او چوچه خور! بور کو مالهای خوده از پتی ریشقه از مه .
اما چوپان کوچی هیچ التفاتی به هشدار داده یاسین نه کرده و خودش را با نی لبک اش مشغول ساخته تو گوئی هیچ حادثه ی رخ نداده است . داده یاسین ناگزیر خود دست بکار شده و با بیلی که در دست داشت گوسفند ها را از زمینش که حالا پامال رمه کوچی گردیده بود ، بیرون کرده و با قهر و خشم زائدالوصفی جانب چوپان رفته و با عصبانیت از او پرسد
- مگم تو مسلمان نی یی ؟ به چی حرام خوری مونی؟د زمین کشت شده مردم به چی مالای خوده ایله کدی؟
چوپان کوچی بجای اینکه معذرت بخواهد با پر روئی تمام در حالیکه با نوک چوب دستی اش به سینه داده یاسین فشار وارد می کرد ، او را به عقب هل داده و به پشتو چند فحش رکیک نیز نثارش کرد . آتش خشم و غضب ، داده یاسین را منفجر ساخت ، بدون اینکه به عاقبت خطرناک کارش بیاندیشد بی معطلی چوپان را در شفت بغل گرفته و با نعره یا علی مدد او را بلند کرده و محکم به زمین کوبید و تا توانست ، پشت و پهلوی او را  با مشت و لگد ماساژ داده و سر و رویش را خونی ساخت . چوپان با سر و روی زخمی از زیر دست و پای داده یاسین ، فرار نموده جانب غژدی روان گردید . داده یاسین با ذهن پریشان و چهره بر افروخته و عصبانی جانب خانه اش آمده و زنش را در جریان واقعه گذاشت و از او خواست که برایش چای بیاورد و خود در کنار دروازه خانه اش ، سینه کش آفتاب لم داده و به فکر دور و درازی رفت ، دلش شور میزد و در ته دل از عاقبت وحشتناک و ناخواسته ای در هراس بود اگر چه در جوانی ده ها بار با همچو مواردی درگیر شده بود اما از آنجائیکه توان و قدرت بدنی و روحی کافی داشت با همه آن ناملایمات دست و پنجه نرم کرده و حتی با سپری نمودن چندین سال زندان نیز خم به ابرو نیاورده بود اما حالا که پنجاه سال از عمر مشقت بارش میگذشت طبعا حالت تدافعی یافته ، حوصله و تحمل آنهمه مشکلات و عذاب گذشته را نداشت و به همین لحاظ از پیش آمد واقعه امروز نگران بود و به چرت فرو رفته بود که در همین اثنا حسین داد زوار همسایه در بدیوارش که او نیز خسته و کوفته از کار طاقت فرسای دهقانی بخانه بر گشته بود به نزدیکش آمده ضمن دادن سلام پرسید
- داده یاسین امروز نوبت او داری تو بود سر زمینا نرافته بودی؟
- اوه سلام زوار داده چطوری خوبی ، بچکچا خوبن؟ مه اینه وادی نماز بوگ ناهوره واز کده بودم و امی پیش پای از تو زمینا ره او ددم اونه مانده و ذله امادم بیا از خیریت اینجه بیشی که آبه مراد آلی چای میره یک پیاله چای قتی بوخریم .
- بچکچا کجایند؟چند وخت موشه که مراد و قنبر اینجه مالوم نموشه؟
- مراد و قنبر یک ذره مال بنجاره از کابل خریده اونه د سوداگری سون دایزنگی رافتن تو خود تو خبر دری که آلی زمین ازمو کفاف ایقه عیال زیاد ره نمونه اونه ما سر زمین کار مونم و  علی شیر با بچکچای ریزه مراد و قنبر ، ریزه پایا ره د کوه موبره و از امونجه بوته موته بری سوخت جمع مونن . از دست ازی کوچی های خدا ناترس الاف و بوته د کوه و قچر نمنده بسیاری ازی میش ها اونه خشک کدن امی یک چقه شیر ندرن که امو باره و بزغله خوده سیر کنه.
زن داده یاسین در حالیکه دسترخوان ماشوی در زیر بغل و چایجوش چای با تعدادی پیاله در دستش بود در جمع آنها اضافه شده و ضمن احوال پرسی با همسایه شان ، دسترخوان را که مملو از نانهای گرم و داغ تازه پخته بود ، در پیش روی آنان هموار کرده و در پیاله ها برای آنان چای ریخت و بعدا گوشه چادرش را که گره زده بود باز نموده و از آنجا چند توته گور ( قند سیاه) را بیرون کرده و یک یک توته به مهمان و شوهرش داد تا چاشنی صبحانه شان سازند.
- آلی داده ! بدبختی از مو قوما تمامی نه دره ، خشکسالی و کم زمینی کم بود که هر ساله بلای کوچی هم نازل موشه و دار و ندار از موره موخره هیچ کس نیه که بازخاست از مو ره کنه د علاقداری موریم عریضه مونیم کس نیه که عرض از موره بشنوه  ارباب علی پناه که ارباب و صایب رسوخ از مو استه، بجای ازیکه د فکر از مو بشه ، شاو و روز از مو مردم پول کنده د دان حاکم و قومندان و قاضی حکومتی میدیه.
داده یاسین با دندانش کمی از قند سیاه کنده متعاقبا آنرا در لای نان نموده و در دهنش میگذارد بعد از قورت دادن چندین جرعه چای ، ضمن جویدن نان میگوید
- ما خو د امی گل صبا قدی چوپون منگل خان کوچی ، دست د جاغه شدوم ، باچه مرده گاو رمه خوده د سر رشقه از مه ایله کده بود هرچه او ره گفتم که رمه خوده از پتی رشقه بور کو ، نکد که هیچ د اوغونی مره دو زده پترات گفت ، مام مجبور شدم که او ره تب کنم آلی خدا خیر از مه ره پیش کنه که منگل خان کدی از مه چه خاد کد؟.
رنگ از روی حسین داد زوار پرید با نا باوری از یاسین پرسید
- راس موگی؟ بسه قدی منگل خان کوچی شاخ دشاخ شدی؟او مردک! جان  آرام خوش تو نمی یه ؟مگم پارسال تو ره نگفت که دیگه حق نه دری قد چوپون شی یک و دو کنی وگه نه تو ره خاد کشت. اما تو گب ازو ره گوش نکدی بسه جنگ کدی اونه کار بری ارباب علی پناه جور شد نان شی د روغو تر موشه بی ناموس همیشه روباه پیش گرگ بوده.
داده یاسین مستقیم به چشمان همسایه اش نگاه کرده در حالیکه کوشش میکرد اضطراب درونی اش در خطوط چهره اش نمایان نباشد با صدای گرفته و آهسته ای گفت
- مه چطور مو کدم وقتیکه اوغو مره آرام نمی له . دپیش چشم تو ، رمه خوده د سر زمین کشت کده تو ایله کنه تو جای از مه مو بودی چیز موگوفتی؟
- مه هیچ چیز نموگوفتوم یعنی که هیچ چیز گفته نمی تنستم زور از مه کدی منگل خان برابر استه؟ که او ره چیز بگوم تو خود تو بگو مشت و دروش برابره؟نه بخدا برابر نیه. منگل خان خود شی د تنهائی یک لشکر دره امر شی می چله ، حکومت برگیر شی استه . باز تو چن دفه از دست امی منگل خان کوچی تباه شدی ، زندان رافتی ، زمین تو رافت قرضدار و اوگار شدی.
زن داده یاسین که آهسته آهسته اشک میریخت رویش را جانب شوهرش کرده و به تائید گفته های حسین داد زوار  چنین گفت
- آته مراد ! زوار داده راس موگه . باز او غیتا تو جوان بودی زور و بازو دشتی مگم آلی د پس پیری تو زور چوب خوردو ره دری؟ حوصله بندی گری ره دری؟ که نه دری پس از خدا وایه کو یک لازه دندان سر جگر خو بیل کمی حوصله کو ازی خدا ناترسا بترس .
داده یاسین که حالا رگهای گردنش متورم گردیده ، خشم و عصبانیت در چهره اش هویدا بود حسین داد زوار را مخاطب قرار داده با ناراحتی میگوید
- او زوار داده موفامی به چی اوغون کوچی زور موگه؟ بری ازیکه د گدری خو زور نمینگره. بچی مو ره موکشه ؟ بری ازیکه تا آلی آزره صاحب ندشته بازخاست گر ندشته فقط  بوگی از جان اوغو او موره و از جان آزره خون . نه بخدا ، از جان اوغو هم خون موره اگه اوغو بوفامه که آزره کشتو ، جواب دره بخدا قسم اگه سون چوچه سگ آزره چپ سیل کنه .
حسین داد زوار که از ترس رنگش پریده و سخت از عاقبت این کار هراسان بود مخصوصا از سرنوشت داده یاسین نگران بود گفت
- چطوره اگه مه بوروم پیش سید آخوند ، که اینجه بی یه شاید پیش منگل خان روی بیندازه هرچه نکنی سید آخوند ، ملای امی قریه استه شاید خان کوچی روی آغا ره زمین نندازه .


اما داده یاسین با ناراحتی از رفتن حسین داد زوار  پیش سید آخوند ممانعت بعمل آورده میگوید
- زوار داده ! یا که استه پک شی سر یک آخور  موملی مونه و از یک ایزار گوز میزنه. پیش از مه ارباب علی پناه کدی سید آخوند فرق نه دره هر دوی شی د حکومت نوکری مونه و همیشه چغلی مردمه کده و از امی راه نان موخره . نه بیل که امدفعه یک طرفه شوه مرگ خو یک دفه  میایه صد دفه نمی یه هر چه پیش اماد، گور مردیش.

 

آنها در همین جر و بحث بودند که  سه نفر از کوچی های مسلح در حالیکه تفنگ های شانرا رو به داده یاسین نشانه رفته بودند ، بالای آنها حمله نمودند . در یک چشم به هم زدن بدون اینکه به داده یاسین فرصت مقاومت و درگیری بدهند ، دستهای او را با  دستارش در پشت بسته و با ته قنداق تفنگ بیرحمانه شروع به زدن در پشت و پهلویش کردند .حسین داد زوار با اولین ضربه ای که به پهلویش خورده بود از ترس در گوشه ی لمیده و نای نفس کشیدن نداشت . تنها زن داده یاسین با گریه و ناله ، سر و صدا راه انداخته بود . یک تن از مهاجمین کوچی ، داده یاسین را بر دوشش انداخته در حالیکه توسط دو تن دیگر محافظت میشد او را به صوب نامعلومی با خود بردند.
زن داده یاسین با سراسیمگی طرف قلعه ارباب علی پناه میدود در نزدیک خانه ارباب رسیده بود که می بیند ارباب در بالای صفه پیش روی قلعه اش با سید آخوند و جمعی از اهالی محل نشسته و با هم صحبت می کنند. زن نزدیک آنان رفته ضمن دادن سلام با گریه و فریاد میگوید
- ارباب داده ! روی تو ره خدا بنگره آته مراده از دست نفرای منگل خان کوچی نجات بی دی
مردم محل ازین خبر همه ناراحت گردیدند چون از مخالفت دیرینه منگل خان با داده یاسین خبر بودند دل شان گواهی بد میداد اما ارباب علی پناه از زن پرسید
- او آبه مرادعلی! تو از کجا فامیدی که یاسین داده ره نفرای منگل خان برده؟
- ما و آته مراد و حسین داد زوار د پیش خانه ازمو ، چای موخوردیم که سه تفنگ واله اوغو حمله کده داده یاسین ره قد خو بردن و حسین داد زوا ره هم زده و زخمی کدن او خود شی شاهده
- خی بوریم پیش حسین داد زوار یک دفه ما از او پرسان کنم که چیز موگه
همه در حالیکه ارباب و سید آخوند پیشاپیش شان راه میرفتند جانب خانه داده یاسین روان گردیدند.
- زوار داده تو ، اوغو نو ره شناختی که از نفرای منگل خان استه
- اری د اینجه که پک از قبیله منگل خان استه کوچی های دیگه که د منطقه از مو، نی یه .
ارباب علی پناه در حالیکه نصوارش را در زیر گلیمی که زن داده یاسین در زیر پایش هموار نموده بود ، تف کرده و با گوشه لنگی اش دور دهنش را پاک میکرد پرسید
- او حسین داد زوار! صبا باید د علاقداری ثابت کنی که امو نفرای که داده یاسین ره برده از نفرای منگل خان بوده و اگه ثابت کده نه تنی ، قاضی تو ره مفتری بور مونه و خود تو موفامی که هم حکومت تو ره جزا خاد داد و هم قدی منگل خان شاخ د شاخ موشی . د مه غرض نی یه از مه فقط یک گفتو بود و بس .
حسین داد زوار ازین سخان ارباب علی پناه که بوی تهدید غیر مستقیم را میداد، جانش به لرزه افتاده و با لکنت زبان گفت
- ما چه بفاموم که اوغونوی که داده یاسین ره با خود بردن از کجا بودن؟ خود داده یاسین د مه قصه کد که قدی چوپون منگل خان جنگ کده وختیکه اوغونو او ره قد خو بردن مو فکر کدیم که شاید از نفرای منگل خان بشه
سید آخوند ، بادی به غبغب انداخته در حالیکه کلمات را حلقی و لفظ قلمی ادا میکرد گفت :
- زوار جان ! تا شک تو د یقین تبدیل نشده در باره یک مسلمان تهمت نزن که یکی از گناهان عظیم و نابخشودنی در نزد پروردگار، تهمت به دیگران زدن است
- سید آخوند آغا ! مو ، از تو اصول دین پرسو نکدیم . شمو د غم ازیکه داده یاسینه اوغونو برده بندی کده هیچ نی ین مه خود مه کدی حسین داد زوار امونجه بودم قد چیمای خو دیدم که اوغونوی منگل خان، داده ره بردن.آلی شمو از شک و یقین گب میزنین و از تهمت بد موگین . آغا صایب! از تهمت کده آدم دزدی و آدم کشی و مال مردم خوری گنای شی پیش خدا زیاد استه .
ارباب علی پناه حرف زن داده یاسین را قطع نموده و با لحن آرام و دوستانه ای گفت
- آبه مراد ! تو از خیر خو قرار بیشی د کار مردا خوده پیش پیش نکو از مه میشنوی اول باید ما و شمو مالوم کنیم که امو آدمای که داده یاسین ره برده کی بودن موشه که از دشمنای منگل خان بشه که د یک تیر دو فاخته ره بیزنه . بی ین که د غژدی  منگل خان بوریم که او خود شی چیز موگه؟ .
همه جانب غژدی منگل خان میروند و در نزدیکی های غژدی از ترس سگها ، متوقف گردیده و ارباب علی پناه با صدای بلند داد میزند
- منگل خان! مایم ارباب علی پناه ، تو د غژدی استی؟
از غژدی سیاه و بزرگی که در جلو دید آنان قرار داشت ، مردی مسن اما بلند قد و قوی هیکل با بروتهای پرپشت و ریش حنائی دراز و موهای تاسر شانه به رنگ سفید در حالیکه قطار مرمی حمائل شانه اش و تفنگ خوش ساخت آلمانی در دستش را به حالت آماده باش گرفته بود ، بیرون آمده اول به سگهایش دستور داد تا از عوعو دست بردارند بعدا با خونسردی پرسید
- چه گب است  ارباب؟ چرا غالمغال میکنی ؟
ارباب علی پناه به سرعت خودش را در نزد منگل خان رسانده در حالیکه تاکمر به رسم احترام خم گردیده بود پرسید
- خان صایب ! داده یاسینه تو بندی کدی؟ گنایش چیز بود؟
منگل خان در حالیکه وانمود مینمود ازین سوال متعجب گردیده با ناراحتی گفت
- مه  داده یاسینه بندی کدم ؟مگم مه بندی خانه دارم؟
زن داده یاسین در حالیکه میگریست با گریه و زاری گفت
- او خان ! خوده د دیگه راه نزن امی یک سات پیش نفرای سلاح دار از تو ، داده ره باد از لت و کوب  قد خو بردن .
اما منگل خان در حالیکه پوزخند میزد با خونسردی میگوید
- او زن ! تو مغزیت خراب شده مه د شوی تو چه کار دارم؟بیا تمام غژدی ها ره سیل کو . کی میگه که نفرای مه داده یاسین ره دزدیده؟
- او نه ما خود مه قدی داده یاسین امونجه د پیش خانه ازمو  قدی حسین داد زوار  یکجای چای موخوردیم که نفرای از تو قدی سلاح اماد باد از لت و کوب مردک مه ، او ره قد خو بردن .
- او زن !دیوانگی نکو برو د خانه خو اینجه شوی موی تو نیه و مه که ضامن گم شده های  شمو مردم نیم. اینجه چرا آمدی برو د علاقداری  عرض کو که گم شده تو ره پیدا کنه.
زن با عجله قریه را به صوب علاقداری ترک کرد تا از طریق حکومت ، مردش را پیدا نماید اما سالها گذشت، زن با صد ها عریضه و دادخواست در دوایر حکومتی سرگردان و لاجواب ماند اما از داده یاسین خبری نشد که نشد . زن ناامید و خسته تر از گذشته باز به جستجوی شوهرش این در و آن در را کوبید و درین راه ، صدای شوهرش همیش در گوشش طنین انداز بود و آنرا بوضوح می شنید که میگفت :
- به چی اوغون کوچی زور موگه؟ بری ازیکه د گدری خو زور نمینگره. بچی مو ره موکشه ؟ بری ازیکه تا آلی آزره صاحب ندشته بازخاست گر ندشته...

سیدنی – آسترالیا
25/05/2009

   

Comments

بامیانی
29 May 2009, 04:49
کجا شد شفیع وقمبر وعلیداد وهادی لنگ وهزاران مرد فداکار هزاره دیگر که ما را از شر کوچی ها خلاص کند.از مو دفاع کند و...... کجا شدجوانان ما؟
سخی جوهری
27 May 2009, 20:56
آقای دلجو صاحب سلام ! واقعا که همینطور است "به چی اوغون کوچی زور موگه؟ بری ازیکه د گدری خو زور نمینگره. بچی مو ره موکشه ؟ بری ازیکه تا آلی آزره صاحب ندشته بازخاست گر ندشته
*Name:
Email:
Notify me about new comments on this page
Hide my email
*Text:
 
Powered by Scriptsmill Comments Script
   
All Rights Reserved 2009-2010 © by http://www.kabul.net.au
 contact@kabul.net.au
 The Template Designed By .:Jawaid Deljo:.