|
| |
| جستجوگر |
 |
|
براي جستجو در موترهای جستجو واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد |
|
|
|
|
| |
| تعداد بازدید کنندگان |
 |
|
|
|
|
|
زندگی در گذر زمان
عباس دلجو
بخش هشتم
در همین محرم بود که من برای اولین بار زنجیر بی تیغ را بر پشتم آشنا کرده و مزه درد آنرا چشیدم گاهگاهی در اثنای زدن زنجیر بی تیغ بر پشتم درد را احساس نمیکردم یک وقت متوجه میشدم که مومن فداکاری دستهایش را حائل پشتم ساخته به عوض من درد و سوز زنجیر را تحمل مینماید تا با این فداکاری اش او هم ازین فیض عظمی بهره ی برده باشد . اما بعد ها که بزرگ و به اصطلاح جوان برومند و بالغی شده بودم و در جمع جوانان ، زنجیر تیغ دار میزدم بعضی وقتها بهر سینه خوان ، نوحه دراز و کشاله داری را میخواند و به اصطلاح زود به بند گیره نمیرسید و من از شدت برخورد تیغ های زنجیر بر پشتم ، از درد بخود می پیچیدم و در آن زمان خدا خدا میکردم که یک تن از آن مومنین و دوستداران حضرت ابا عبدالله حسین (ع) پیدا شده و دستش را سپر پشت زخمی من کرده هم مرا ازین درد جانکاه نجات دهد و هم خودش از ثواب زخم زنجیر تیغ دار بهره ی ببرد . اما میدیدم که نخیر ، مومنان و پیروان امام حسین ع ، هوشیار تر از ان بودند و راه بی خطر و بی درد سر و بی خون و خرابی و رنج بهشت ، را بر راه پر از خطر و رنج و خون و زخم و درد و سوز بهشت ، ترجیح میدادند و با زرنگی اینچنینی میان بر زده و با خیال راحت و بدون درد سر و زخمی شدن و قربانی دادن ، به بهشت میرسیدند و من ناگزیر از تحمل درد و سوز و زخم زنجیر تیغ دار میگردیدم . اما یک چیز عجیب و واقعا باور نکردنی این بود که من در طول چندین سال متوالی که زنجیر تیغ دار میزدم و خود شاهد آن بودم در روز چهاردهم محرم که همه در حمام آغا جمع بودیم و حمام مینمودیم باور کنید که تقریبا زخم همه کسانی که زنجیر تیغ دار زده بودند ارچق گرفته و رو به بهبودی بود در حالیکه یک زخم کوچک به این زودی جور نمی شد تا چه رسد به زخم تیغ .
من در مکتب علیرغمی که شوخ بودم و ضمن مزاح و شوخی با دیگران و گاهی هم جنگ و دعوا های تن به تن و یا داره ئی داشتم اما با آنهم شاگرد اول کلاس بودم و در درسهایم از خیرات توجه جدی سید صدرآغا در مسجد خافیا ، مشکلی نداشتم . یادم می اید که در صنف چهارم که تازه مضمون تدریس زبان پشتو به مضامین قبلی اضافه گردیده و معلمی به اسم بسم الله خان وظیفه تدریس آن را بر عهده داشت اما از قضای روز گار این معلم با من بد افتاد اما اگر راست قضیه را بگویم من با او در افتادم بخاطریکه بسم الله خان آدم ناپاک و بد چشمی بود و انحراف جنسی داشت به اصطلاح مردم کابل " بچه دوب " بود و پسر هائی را که یک کمی گوشتی و سفید رو و مقبول بودند به بهانه های مختلف بالای آنان به ظاهر قهر شده و دست شان را می پیچانید که آن پسر مجبور دور زده و پشتش به معلم میشد معلم هم ازین فرصت استفاده برده عقب عقب آمده خود بر روی چوکی نشسته و آن پسر را بر روی زانوهایش می نشاند و حال میکرد مخصوصا یک تن از بچه ها را که اسمش عظیم مشهور به بچه زوزو بود همیش بالایش قهر شده و او را با همان تاکتیک روی زانویش می نشاند و لذت می برد اما من و دوستانم با خنده ها و کنایه و پرتک انداختن های مان به نشه معلم خار میزدیم و به خاطر همین مزاحمت ها بود که معلم از همه ما ، مخصوصا از من کینه ی در دل گرفت و به بهانه های مختلفی مرا در زیر مشت و لگد گرفته و ازین طریق میخواست از من زهر چشمی گرفته و وادار به سکوت کند اما ما پوست کلفت تر از آن بودیم که با این بچه ترسانک های معلم ، میدان را برای او خالی کنیم تا اینکه یک روز که به این عمل شومش دوام داده و عظیم بچه زوزو را روی زانویش نشانده بود با مقاومت من و دوستانم مواجه گردیده و بعد از زدو خورد مختصری ، گپ به اداره مکتب رسید و من در حضور سر معلم تمام قضایا را شرح دادم و گفتم که این معلم بچه باز است و این کار ها را میکند و از قضا شاهد بر مدعایم عظیم بچه زوزو را آوردم اما متاسفانه عظیم تمام مسائل را از ترس معلم پشتو انکار کرد که در نتیجه بعد از تحمل لت و کوب جانانه در اداره بالاخره سر معلم از تقصیر ما گذشت اما معلم پشتو کینه ی من را بر دل گرفته و در امتحانات سالانه نمره ام را کم داد که در نتیجه نتوانستم اول نمره شوم وقتیکه پارچه امتحان را گرفتم و دانستم که با خیانت معلم پشتو از اول نمره گی به دوم نمره گی سقوط کرده ام دنیا در نظرم تیره و تار گردید خیلی ناراحت گردیدم و نمیتوانستم از شرم با پدرم روبرو گردیده و او شاهد افت تحصیلی ام باشد . از طرفی گیچ و متحیر بودم و نمیدانستم چه کار کنم ؟ اما از آنجائیکه درجه را صرف با عدد نوشته بود و من کله 2 فارسی را با تیغ ریش تراشی برداشته و آنرا 1 جور نمودم و این اولین جعل کاری در زندگیم بود و به پدرم به دروغ گفتم که من اول نمره شدم طبعا پدرم با سابقه قبلی ام این حرفم را باور نموده و برایم تحفه در خوری داد . به هر حال این قضیه از جانب پدرم بخیر تیر شد اما پدرم ، پارچه امتحانم را با خوشحالی زائدالوصفی به منزل آقای علی احمد نعیمی برده تا به آنان نشان دهد که پسرش شاگرد ممتاز است فامیل اقای نعیمی نیز همه خوش گردیدند پسر دوم اقای نعیمی به اسم احمد علی نعیمی یادش بخیر که حق استادی بر من دارد و اکنون نمیدانم کجا هست و چه کار میکند اما در آن زمان فکر میکنم تازه در دانشگاه رفته بود بر عکس دیگران به دقت به پارچه امتحانم نگاه نموده و متوجه تقلب من گردیده بود بناء چیزی به فامیلش و پدرم نگفته فقط از پدرم میخواهد که چند روز کارنامه تحصیلی ام را در نزدش نگهدارد . بعدا به مکتب ما رفته و با پرسیدن از سرمعلم که من چندم نمره شده ام ، چلوصاف من را از آب بیرون کشیده و به منزل ما آمده و از من خواست که با او بیرون بروم منهم قبول کرده و با هم طرف سید مرد آمدیم . احمد علی در راه تمام حقایق را گفته و افزود اگر پلیس در جریان جعل کاری تو قرار گیرد نه تنها باعث بدنامی که منجر به زندان رفتنم نیز میگردد. بعدا با گرفتن قول از من که ازین به بعد مرتکب این عمل نگردم قضیه را در همانجا خط بر گذاشته و فراموش نمود و این جوانمردی و گذشت او باعص گردید که پدرم تا آخر عمرش ازین جعل کاری من بی خبر ماند.
در دوازدهمین بهار عمرم قرار داشتم شب نوروز بود و مادرم طبق معمول هرسال در شب نوروز سبزی چلو با مرغ پخته بود اما من زیاد راضی از خوردن گوشت مرغ نبودم زیرا مرغ خروسی را که تاج رنگی زیبائی در فرق سر داشت با جثه بزرگ و پرهای سفید و براقش ، مغرور و زیباتر از مرغهای دیگر حویلی بود و برای نذر نوروز آنرا پدرم خریده بود ، دوستش داشتم و روز های زیادی را با او همبازی بودم و گاهگاهی دور از چشم مادرم آن خروس را به حویلی همسایه برده و با مرغ کلنگی آنان جنگ میدادم اگر چه مرغ خروس من مقاومت میکرد اما در مقابل پنجه های خشن ، تیز و برنده مرغ کلنگی همسایه توان مقاومتش را از دست میداد و من فورا دخالت کرده و خروسم را با سر و رو و تاج خونی از چنگ مرغ کلنگی همسایه نجات داده و به خانه میاوردم که مادرم با دیدن سر و روی خون آلود خروس ، داد و فریادش به آسمان بلند گردیده و ضمن جنگ و دعوا با من با خشم زائدالوصفی میگفت :
- او جان خور دست از سر این حیوان زبان بسته بردار بگذار که نان در جانیش بشینه و چاق شود که بخیر در شب نوروز او را حلال کرده مرغ پلو می پزم
اما من از نوید مرغ پلو حالم به هم میخورد چون دوست نداشتم مرغ خروسم را سر بریده و در ته پلو بگذارند . به همین لحاظ آن شب من ناراحت بودم اما پدرم برایم قول داد که فردا مرا به کارته سخی به میله سخی جان اورده و از انجا وسائل بازی برایم خریده و مرا در چرخ فلک سوار نماید . با این وعده پدرم خوشحال گردیده و با اشتیاق فراوان سبزی چلو با مرغ را نوش جان کردم . صبح زود روز اول سال نو ، با پدرم و دوستانش در میله نوروز در کارته سخی آمده بودیم خوشی من حد و اندازه نداشت جون مطمئن بودم پدرم به قولش وفا کرده و مرا به دهلیگک ها و چرخ فلک سوار خواهد کرد . راستی خوب است که کمی در باره میله نوروز که یک میله باستانی است کمی توضیح بدهم .
نوروز ، قبل از آمدن آریائی ها در حوزه فرهنگی فارسی (سومر باستان و خراسان بزرگ) تجلیل میگردید و به همین لحاظ جشن نوروز جشنی متعلق به حوزه فرهنگی فارسی(ايران ، افغانستان ، آسياي میانه ، قفقاز ، بخشي از شبه قاره هند و سرزمين هاي كرد زبان) بوده و متعلق به مذهب و قوم خاصی نمی باشد. به همین لحاظ جشن نوروز به عنوان يك عنصر هويت فرهنگي در افغانستان همه ساله برگذار میگردد . در شهرکابل مردم ميله نوروزی را در محلاتی چون : دامنه کارته سخی ، خيرخانه ، خواجه صفا ، شاه شهيد ، استاليف ، کاريز مير ، گل غوندی ، پغمان ، چاريکار ، باغ زنانه ، قرغه ، چمن حضوری ، ستوديوم ورزشی کابل ، تپه مرنجان و در ساير تفريحگاهها با شکوه و عظمت تمام برگذار می نمايند . در کابل رسم براين بود که بعد از پانزدهم ماه حوت ،مردم به پيشواز سال نو و بهار رفته صندلی ها و بخاری ها را برمیداشتند و خانه تکانى ميکردند، بخاطر شرکت در جشن نوروز و دید و بازدید فامیل ها و اقوام به بازار رفته تکه های سر گز خریده و به خیاط می سپردند تا برای شان در روز نوروز لباس نو بدوزند و به همین لحاظ حتی یک ماه قبل از نوروز کار و بار خیاط ها راه افتاده و اکثر آنان حتی شب کاری نیز می کردند تا لباسهای مشتریان شان را در سر وقت تحویل دهند . مردم محل ، همه با هم ، کوچه ها و رسته های شان را تمیز و پاک می کردند تا به پیشواز بهار بروند.
در روز نوروز در چند محل از محلات مشهور کابل مراسم نوروز برپا میگردید بزرگترین مراسم آن در دامنه کارته سخی در جوار مرقد حضرت علی ع برگذار میگردید که هزاران زن و مرد و جوان و کودک کابل در حالیکه همه لباسهای نو و رنگارنگی در تن داشتند ، در ان محوطه جمع گردیده و در مراسم برافراشتن توغ یا بیرق سخی شرکت میورزیدند و در اطراف زیارت سخی ده ها سماوارچی تخت زده و از مردم در بدل پول ، با چای و نقل و شیرینی و غذا های گوناگون پذیرائی مینمودند و ازینطریق بر رونق کسب و کار آنان افزوده میگردید و در بیرون محوطه زیارت ، هزاران دست فروش ، سامان بازی کودکان و موادخوراکی و ماهی و جلبی میفروختند و مردم در حالیکه همه لباسهای نو پوشیده بودند به خوشی و شادی پرداخته و با دوستان شان مصافحه نموده و نوروز را برای همدیگر تبریک میگفتند . تماشای برافراشتن توغ سخی در روز نوروز ، برایم جالب و دوست داشتنی بود که با دستها و بازوهای توانای جوانان و پهلوانان و حتی پیرمردان دنیا دیده و تنومند در حالیکه با صلوات و دعای خیر مردم بدرقه میشد بالاخره راست و استوار قامت برافراشته و بیرق به اهتزاز در میامد که متعاقبا شور و هلهله و کف زدنهای تماشیان اعم از زن و مرد و پیر و جوان و کودک را در پی داشته و همه شاد و خرم میگردیدند و بین مردم شایع بود که اگر بیرق مولا علی بی زحمت و آسان برافراشته گردد آن سال سال پر برکت و پر امنی خواهد بود . بعد از افراشته شدن توغ سخی جان دوباره نبض زندگی در جریان افتاده و همه به جنب و جوش در میامدند . پدرم از دستم گرفته مرا در حلقه مردمی می برد که در وسط حلقه ، مداح پرآوازه آن زمان مشهور به بچه خدری قصه جنگها و رشادتهای حضرت امام علی ع را آنهم در قالب نظم و نثر با ادا ها و اطوار مخصوص بخودش برای مردم قصه میکرد و در ضمن گاهگاهی وردستش به اسم ملا سخیداد ، بچه خدری را با گفتن جان جان همراهی میکرد . در ان زمان که من در زورآزمائی و جنگآوری جز داراسنگ هیروی تنومند و قوی هیکل فلمهای هندی ، کسی دیگر را زورآور نمیدانستم ، قصه های بچه خدری از شجاعتها و دلاوریهای حضرت علی ع مخصوصا جنگهای خیبر و خندق که دمار از روزگار کفار قریش با ذولفقارش در اورده بود ، برایم بسیار جالب و هیجان انگیز بود مخصوصا که قصه میکرد که حضرت در حین جنگ با مرحب در خندق دروازه قلعه خیبر را از جا کنده و بر روی دستش همچون سپر گرفته و به قلعه حمله ورگردیده و با ذولفقارش چنان برفرق مرحب کوبیده که نه تنها مرحب دلاور و پهلوان نامدار قلعه را به دونیم ساخته که علیرغم دخالت جبرئیل که شهپرش را سپر بلای زمین ساخته یود تا زمین گزند ندیده و همه عالم از بین نرود با آنهم شمشیر مولا ، پوسته هفت زمین را دریده و به پشت گاوماهی رسانده بود . سند ادعائی بچه خدری از زور بازوی مولا علی در همان محوطه زیارت سخی وجود داشت و آن سنگ از وسط شگافته شده ذوالفقار بود که همه مومنین اعتقاد داشتند که مولا علی با ذوالفقارش در فرق این سنگ کوبیده و ان را بدونیم ساخته است و به همین منظور زنان مومنه و مردان مومن برای اینکه حلال زادگی شان را محک زده باشند از درز سنگ ذوالفقار در حالیکه مردم به تماشا ایستاده بودند ، می گذشتند . اما مردان و زنان چاق که نمی توانستند ازین درز باریک سنگ بگذرند طبعا حلال زادگی شان را با این معیار ، محک نمی زدند و از خیر آن میگذشتند . من خودم ده ها بار در طول زندگیم از درز باریک آن گذشتم و خوشبختانه چون لاغر بودم بدون جنجال از آن گذشته و حلال زادگی ام را به اثبات رساندم اما خدا فضل کرد که همین چند روز قبل که به زیارت سخی رفتم دور سنگ ذوالفقار را مسدود کرده بودند و الا معلوم بود که 90 کیلو گرام وزن بدنم با معیار حلالزادگی سنگ ذوالفقار جور در نیامده و بلی ...
مراسم روز دهقان نیز در اول نوروز در دامنه کوتل خیرخانه برگذار گردیده و مراسم قلبه کشی و نهال شانی نیز در همین روز در آنجا اجرا میگردید و دهقانان گاو های شیری و قلبه ای و گوسفندان شیری و گوشتی شان را که در طول زمستان به نحو احسن از آنان نگهداری نموده بودند ، یکی پی دیگری از پیش روی مردم رد نموده و به اصطلاح نمایش میدادند در همان روز برنامه اسپ دوانی ، نیزه زنی با اسپ در حال دوش ، چوب بازی و پهلوانی چپنکی و حتی شتر جنگی نیز برای مردم نمایش داده میشد و برای بازدید مراسم نوروز و روز دهقان بعضی از اراکین دولتی و گاهی نفر اول مملکت نیز درین مراسم شرکت می نمودند و برای دهقانان نمونه و خوب ، جائزه نیز میدادند.
در شب نوروز خانواده ها ، سبزی چلو با مرغ می پختند و در طول زمستان به همین منظور خروس هائی را در خانه نگهداری مینمودند تا در شب نوروز آن ها را کشته و سبزی چلو سنتی نوروز را با مرغ آماده ساخته و با مهمانان و اعضای خانواده شان صرف نمایند. در روز نوروز دختران و پسران جوانی که با هم نامزد بودند حا ل و هوای خاصی داشتند چون در روز نوروز ، رسم بود که خانواده داماد ، ماهی و جلبی و کلچه نوروزی را در بین پتنوسهای بزرگ چوبی که به خمچه نوروزی مشهور است گذاشته و با پارچه های سرخ و سبز و رنگارنگ روی آن را پوشانده و چندین خمچه را که مملو از لباس عروس و نقل و بادام و شیرینی و ماهی و جلبی و کلچه نوروزی میباشند چند جوانی اعم از زن و مرد متعلق به خانواده داماد آنانرا در سر گذاشته و تعدادی از زنان در حالیکه با دائره و دف و خواندن آنانرا همراهی مینموند همه با هم در خانه عروس میرفتند و اینجا بود که گاهگاهی داماد موفق به دیدن دزدکی عروس میشد اما خیلی وقتها این چانس میسر نبود که عروس و داماد همدیگر را ببینند.
در کابل شب چهارشنبه آخر سال کوزه های نو و آب ندیده را از بالای بامها به زمین پرت مینمودند تا بشکند و بلافاصله میگفتند " بلا رفت و صفا آمد .شب قبل از روز اول سال خانواده ها هفت میوه خشک (کشمش ، بادام ، پسته ، سنجد ، انجیر ، شکرپاره و کشته ) در ظرف پر آب می گذاشتند تا در روز نوروز با آن از مهمانان شان پذیرائی نمایند . خانواده های کابل قدیم سفره هفت سین: سفرهای که در هنگام تحویل سال نو میاندازند و در آن هفت قسم خوردنی که حرف اول اسم آنها سین باشد از قبیل: سیر، سرکه ، سیب ، سماق ، سنجد و سبزی میگذارند و از آن سلامتی و سعادت و سرسبزی تفاءل میکنند و سفره را با شمع و آئینه و ظرف آب و قر آن می اراستند .
اکثر خانواده ها قبل از آمدن نوروز مقدار گندم را در ظرفی مسی یا برنجی هموار نموده و پارچه ململ نازک را مرطوب ساخته و رویش میگذاشتند و بعدا آنرا در سردابه ها و یا داخل چاه با رشمه آویزان کرده و منتظر می نشستند تا گندم جوانه زده و بعدا در فرصتهای مناسب آب را روی آن پاش داده و یا در زیر باران میگذاشتند تا ساقه های سبز آن رشد نمایند بعدا در روز نوروز آنرا تزئین نموده و در سفره هفت سین نوروزی جا میدادند و با روشن نمودن شمع و با خواندن دعای نوروزی از خداوند حاجت خواسته و آرزوی سال پر خیر و برکت را مینموند .
البته بعضی از خانواده ها چند روز بعد از نوروز ، در یک حویلی جمع می شدند. همه سمنک یا رسته های سبز گندم شانرا با کارد ریز ریز نموده و بعدا در هاوان میکوبیدند تا عصاره آنرا با آرد یکجا نموده و جوش دهند و در جریان آن بصورت متناوب هفت بار آب به قدر لازم میریختند و دختران دم بخت همه در خانه ایکه سمنو درست میگردید جمع شده و توسط کفگیر محتوی دیگ را شور داده و از خدا حاجت میخواستند و نذر مینمودند که تا سال آینده بخت آنان باز شده و به خانه شوهر بروند. و در حین کفگیر زدن عده دیگر کف میزدند و میخواندند که :
سمنک در جوش ما کفچه زنیم دگران در خواب ما دفچه زنیم
یکی ازین آهنگهای فولکلور در باره سمنک در آن زمان بسیار مشهور بود که میرمن پروین از طریق رادیو نیز اجرا نموده بود :
سمنک پيـــــک بهار است
ميلــــــه شب زنده داراست
اين خوشى سال يکباراست
سال ديـــــــــــگر يا نصيب
* *
آرزو امشـب خــــــروشد
سمـنک در خــود بجــوشد
دل خــوش جـامــه بپوشـد
سـال ديگــــــر يــا نصيب
بزرگترین مراسم نوروز در شهر مزارشریف برگزار می شد که به «میله گل سرخ» مشهور بوده و تمام مردم که از اطراف و اکناف افغانستان به شهر مزار شریف آمده بودند در مراسم برافراشتن علَم منسوب به حرم حضرت علی (ع) مشهور به «جهنده علی» شرکت می کردند . بعد از بر افراشتن علم مولا علی تمام مردم در دشت شادیان که در ضلع جنوبی روضه مبارک قر ار دارد به تماشای مسابقات بزکشی و شتر دوانی و شتر جنگی میرفتند . مردم معتقد هستند که اگر جنده بدون کدام مشکل و به سبکی بالا شود سال در پیش رو سال خوبی خواهد بود اما اگر با سختی و سنگینی بالا شود سال بدی را خواهیم داشت
مسابقه بزکشی یکی از مسابقات هیجانی و منحصر بفرد افغانستان است که در چوکات دو تیم و یا تیمهای زیاد به رقابت با هم مسابقه میدهند . و چگونگی مسابقه ازین قرار است که اول گوساله کوچکی را کشته و چندین شب و روز آنرا در بین آب گذاشته و نمک میزنند تا پوست و گوشت آن محکم و سفت شده و در روز مسابقه تکه و پارچه نشود . آنرا در میدان بزرگی که دورادور آن را بصورت مستطیل مردم احاطه نموده است می آورند و در دائره مرکزی که در کنار یک ضلع از مستطیل رسم گردیده میگذارند و دوتیم ده یا یازده نفری از چاپ اندازان برومند و کارکشته با اسپان فرز و چابک و چالاک در دور دائره قرار میگیرند و به محض اعلان حکم ، همه در داخل دائره هجوم می برند تا بز را از بین دائره برداشته و علیرغم ممانعت تیم حریف از دور بیرق که در آخر میدان قرار دارد گذشتانده و آنرا در دائره دیگری بنام دائره حلال بیاندازند و پیروزی را نصیب تیمش نمایند .در جریان این کار چاپ اندازان چندین بار با خطر سقوط از روی اسپ در حال دوش که شکسته شدن استخوانهای شان را در پی داشت مواجه میگردیدند و بعضی از آنان که در زمین از روی اسپ می غلطیدند چندین اسپ از روی او عبور نموده و بدنش را با لگدهای شان ماساز میدادند که این وقایع بر هیجان مسابقه میافزود و تماشاچیان را مبهوت اینهمه شجاعت و مقاومت و مهارت می ساختند . مردم افغانستان در مراسم نوروز ، مسابقاتی از قبيل : مرغ جنگی ، گاو جنگی ، نشان زنی ، تخم جنگی ، قشتی بازی ، اسپ دوانی ، الاغ دوانی ، دويدن ، گاودوانی ، کبک جنگی ، کاغذ پراني ، بزکشی ، آواز خوانی ، آتن ملی ، موسيقی ، اسپ دوانی ، نيزه بازی و نظاير آن که يکی از عنعنات ملی تمام مردمان و اقوام کشور ماست ، به نمايش می گذارند .
ارغوان درختهای خودرو و وحشی بود که در دامنه کوه شیر دروازه روئیده بود و در فصل بهار شگوفه های ارغوانی رنگ داشته و دامنه کوه را تو گوئی با مخمل ارغوانی فرش نموده باشند،زیبائی خاصی بخشیده و هر بیننده ی را مجذوب آنهمه زیبائی و طراوت و تلون می ساخت . مردم خوش قریحه آن زمان کابل در موسم شگفتن گل ارغوان در دامنه خواجه صفا که در قسمت جنوب شرقی کوه شیر دروازه موقعیت داشت به میله میرفتند.خواجه صفا واقعا محیط باصفا و زیبائی بود که چندین چشمه با اب شیرین و گوارا و گلهای خوش بو و معطر ارغوان و جمع و جوش مردم اعم از زن و مرد و کودک با لباسهای رنگارنگ و تمیز،سر و صدای دست فروشهای محلی، دکان های سموار با تخت های چوبی مفروش به قالین های وطنی، آهنگهای هندی و افغانی،آن فضا را مملو از شادی و شعف ساخته و در هر طرف مردم با دوستان و خانواده های شان گوسفند یا گوسفندانی را کشته و گوشت انانرا با دمبه ها در دیگهاغ انداخته و به اصطلاح قبرداغ مینمودند و تعدادی هم توته های گوشت را به سیخ ها کشیده و روی آتش گذاشته و کباب مینمودند . بوی خوش و سکر آور کباب ، در آن فضای دلنشین، اشتها را تحریک نموده و مزه غذا را چند برابر میساخت. از چنداول هر صنف با برنامه های خاص همراه دوستان شان به میله میامدند . صنف پهلوانها، صنف میوه فروشها ، صنف نانبائی ها، صنف منقبت خوانهاو...پدرم در جمع میوه فروشان بوده و مرا نیز باخود میاورد.
|
|