|
| |
| جستجوگر |
 |
|
براي جستجو در موترهای جستجو واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد |
|
|
|
|
| |
| تعداد بازدید کنندگان |
 |
|
|
|
|
|
زندگی در گذر زمان
عباس دلجو
بخش ششم
در جامعه ما قصه پیر و مریدی ، ریسمانی درازی به درازی ریسمان گره خورده بر پشت و سرنوشت هزاره ها داشته است . فعلا این مسائل را خط بر گذاشته و از آن رد میشوم و در آینده اگر فرصتی پیش آمد ضمن بحث ، موارد مشهود و عینی آنرا خدمت شما قصه خواهم کرد تا بدانید که چگونه دکانداران مذهبی ، مذهب را وسیله تخدیر و تحمیق معتقدین به مذهب ساخته و بدینوسیله مردم را جزء بردگان مذهبی خویش دراورده بودند .
در مسجد خافیا چندین زمستان دیگر را نیز درس خواندم و از برکت زور شصت آغا ، از الف و ب ، به ضرب ، ضربا ، ضربو رسیده و در گیر با مشکل لاینحل و دایمی “ضرب زيدٌ عمراً” شدم اما چون دیدم که این زید سالهاست که عمر بیچاره را میزند بناء از هردو متنفر شدم از "زید" بخاطر متجاوز بودنش و از "عمر" بخاطر بی همتی و لت خوردنش و به همین اساس به پدرم گفتم چون صنف چهارم میروم باید درس خواندن به مسجد را متوقف سازم که پدرم بالاخره با پا درمیانی آقای علی احمد نعیمی قبول کرد و ازینکه میدید پسرش درسخوان گردیده زیاد خوشحال بود اما با آنهم به آقای نعیمی با گلایه می گفت
- رئیس صایب ! تا چند سال پیش علی هم شوخی میکرد و هم درس نمیخواند اما حالا درسخوان شده اما امان از دست شوخی و شیطنت او که من و مادرش بکلی از دست او ذله شدیم .
که البته آقای علی احمد نعیمی زمانیکه مستمع پدرم بود با خنده دوستانه ای میگفت
- علت اینکه علی درس خوان و با هوش است همان شیطنت و متحرک بودنش است که نمایندگی از جسم سالم و روح پرشور او مینماید ، شما ازین بابت زیاد ناراحت نباشید وقتیکه بزرگ شد و "پشت پایش را گاو لگد کرد" خود بخود آرام و سر بزیر خواهد شد. در آن دوران کودکی من معنی گاو لگد کردن پشت پا را نمیفهمیدم اما هرچه زمان گذشت پیش بینی آقای نعیمی آهسته آهسته تحقق مییافت و من از آن شور و تحرک و شوخی و شیطانی، باز میماندم .
راستی درینجا بهتر است که برای شما کمی از چنداول زادگاهم بگویم ، اگرچه من و پدر و مادرم اصالتا از هزاره های بهسود می باشیم که پدرکلانم سالها قبل با خانواده اش به کابل مهاجر شده و در قلعه هزارای چنداول مسکن گزین شده بود و مخرج مشترک علتهای مهاجرت هزاره ها در کابل و سایر بلاد همانا ظلم و اجحاف کوچی ، فشار و ستم مضاعف حکومت های محلی ، فقر و بی بضاعتی ، کوچ های اجباری و ... بود. پدرم قصه می کرد که در سابق ، چنداول خودش یک حصار نفوذ ناپذیر بود و با چندین دروازه ، راه به بیرون داشت که در زمان ما دروازه بالا کوه و دروازه خافیا (خافی ها ) هنوز وجود داشت اما دروازه های دیگر با ساختن جاده میوند ، تخریب گردیده بودند . در درون این حصار بزرگ ، منازل دو منزله و سه منزله با بام های گلی و ارسی های شبکه دار با رنگهای مختلف و پله هائیکه بالا و پائین میشدند ، دیوار های نازک سنجی که در بام های خانه ها کارگذاشته بودند که حریم های بامها را مشخص و مجزا می کردند ، کوچه های تنگ و تاریک و پر پيچ و خم ، گذر ها و محله های مختلفی ، وجود داشتند .
نمائی از قلعه هزارای چنداول
محترم اصف آهنگ، در پژوهشی که در باره کابل داشته جمعا بیشتر از هشتاد گذر را در کابل با نام شناسائی کرده که از آنجمله تنها دوازده گذر آن در چنداول وجود داشت و از آنها قرار ذیل نام برده است :
"گذر چارسوق ، گذر جوانشير ها ، گذر خافی ها ، گذر سه دکان ، گذر شائين چی ها ، ، گذر قلعه باقرخان ، گذر قرت ها(قرتا) ، گذر قلعه هزاره ها ، گذر کبرلوها ، گذر کله خود ها(کله خورا) ، گذر کوچرلوها ، گذر شاهسون ها" . که همین قزلباشهای شاهسون از طوائف قزلباش شاهسون یا شاهسئون یا شاهسئوه ن در اردبیل آذربایجان است. دیگر تیره هاى شاهسونهاى اردبیل آذربایجان٫ حاجى خوجالو٫ مغانلو و تالش میکائیللو ها مىباشند). از اين جهت ضرورت دارد كه درخصوص واژه قزلباش كه از دو كلمه قزل (سرخ) و باش (سر) تشكيل يافته و به تركمناني كه از زمانهاي بسيار قديم به پوشيدن آن عادت داشتند، اطلاق مىشود تعمق بيشتري كرد.
در چنداول قزلباش ها و هزاره ها با توجه به اینکه هردو از پیروان مذهب تشیع بودند زندگی میکردند که در اوائل اکثر باشندگان چنداول را قزلباش ها تشکیل میدادند. اگرچه به شهادت تاریخ ، قزلباشها ذاتا ترک تبار بوده و با هزاره ها که آنان نیز نژاد ترک_مغلی دارند ، همبستگی نژادی دارند اما متاسفانه هزاره های که در چنداول زندگی میکردند نیک آگاهند که آنان در همین چنداول بخاطر هزاره بودن شان ، آدم حساب نشده و به القابی چون "تغائی ، موش خور و پچق" ملقب گردیده ، توهین و تحقیر می شدند . حالا بگذریم ازین گپ ها "شرح این هجران و این خون جگر == این زمان بگذار تا وقت دیگر ". درینجا چند سند تاریخی می آورم تا ثابت شود که قزلباش ها و بیات ها ذاتا ترک تبار هستند نه آریائی تبار که بناحق خودشان را وابسته به دیگران دانسته و از جوهره و ذات اصلی شان انکار ورزیده و در تذکره تابعیت افغانستان ، ملیت شان را تاجک نوشته اند . در حالیکه قزلباشان افشار نانکچی و افشار دارالامان زبان مادری شان را فراموش نکرده بودند و تا اواسط سال 1361 هجری شمسی که من به کابل بودم اکثر آنان در بین خود ترکی گپ میزدند . که م. بين بردج (M. Bainbridge ) در كتابي با عنوان «تركها در جهان» مىنويسد : "قزلباشها در كابل زندگي مىكنند؛ اينها تركاني هستند كه در زمان اشغال كشورشان توسط پرسها (پارسها) جزو سربازان دولت صفوي بودند" Bainbridge, Margaret, Dünyada Türkler, say yayınları, 1995, s.50
"بعد از استقرار آنان در كابل هزاره ها بخاطر حس هم مذهبي روابط دوستانه اي با آنان بر قرار كردند و از بعضي خانواده هاي آنان براي سكونت در هزارجات دعوت كردند .قزلباشان چون در زمان صفويه در كاري هاي دولتي بودند لذا از نظر فرهنگ در سطح بالا تري قرار داشتند . از اين رو در افغانستان نيز در ادارات دولتي شامل شدند . قبيله سدوزايي و محمد زايي كه از امور ممكلت داري سر رشته اي نداشتند كاري هاي دفتر داري را اغلب در اختيار قزلباشان واگذار مي كردند حتي در زمان امير عبدالرحمن كه يك سوم شيعيان افغانستان قتل عام شدند برادران قزلباش صدمه كمتري ديدند . زيرا كه دولت بوجود انها نياز داشت براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به لغت نامه دهخدا . دائره المعارف فارسي ". (جلد 1 ذيل كلمه قزلباش و طوايف تركمان نوشته سيد علي مير نيا صفحه 55-56)
" مشاورین قزلباش دولت و حکومت های افغانستان تقریبأ از یکصد و پنجاه سال با اینطرف در استقرار حکومت های پشتون تبار وطن فعالیت های بیدریغ کردند و مراجعه کنید و بخاطر بیاورید حرکات امیر دوست محمد خان که چقدرها با این مردم درتماس بوده و همکاری ها یافته است. رکاخانه ء مشهور چنداول، افشار و دها نقطه ء کابل زیبا از همین مردم قزلباش تا کنون پر می باشند، از علی مردان خان مشهور و ظفر احسن خان هم عصر صائب تبریزی تورکانی بودند که به کامگاری بابریان و تیموریان در کابل گام بر میداشتند " .
{داکتر عنایت الله شهرانی http://www.junbesh.net/shahrani-1.htm }
"ظهور نام قزلباش، به سنت تركمنان در استفاده از «كلاه سرخ» رنگ برمىگردد. پوشيدن كلاه يا سرپوش سرخ رنگ سنت ديرينه تركمنان محسوب مىشود. يعني در جريان تأسيس دولت صفوي و در دوره شيخ حيدر آغاز نشده است. به دليل پوشيدن كلاه سرخ سنتي توسط تركمنان، از اوايل قرن چهاردهم يعني دوره صفويه به بعد به آنها قزلباش گفته شده است".
{گلپينارلي، كلمه قزلباش، دائره المعارف اسلامي، جلد شش، ص 789.}
"واژه قزلباش به همه كساني كه داراي اعتقاد مشترك هستند (علوي) شامل نمىشود. اين واژه فقط درباره علويان شيعه كه از نژاد ترك هستند به كار مىرود. به ساير شيعيان و بكتاشيها قزلباش گفته نمىشود. تأثير آئين هاي بكتاشيه در آئين هاي قزلباشيه را نمىتوان انكار كرد؛ اما نبايد اين دو را با هم مقايسه كرد. زيرا بكتاشيه يك طريقت است و هركسي مىتواند به عضويت اين طريقت درآيد، اما در قزلباشيه چنين نيست. قزلباش اعم از زن يا مرد بايد از نسل قزلباش باشد".
{گلپينارلي، واژه قزلباش، دائره المعارف اسلامي، ج شش، ص 790}
"افشارها (آفشار، آوشار، آووشار، اووشار) یکى از اصلى ترین طوائف ٢٤ گانه و اولیه ترکهاى اوغوز، از شاخه بوز اوخ (تیر خاکسترى) و یکى از مهمترین طوائف قزلباش در دوران حکومت صفوى بوده اند. بنا به روایتهاى ترکى ایشان فرزند افشار نوه اوغوزخان و پسر اولدوز خان مى باشند. کلمه افشار به معانى جمع کننده، هماهنگ، چابک، مباشر، کاردان، مطیع، کمک کننده، و یا کسى که شکار را دوست دارد و در آن ماهر است و .... مى باشد. نام "افشار" همراه با سه نام دیگر "ترک"، "تورکمان" (غیر از "ترکمن" است ) و "قزلباش" یکی از چهار نام عمده تاریخى است که براى نامیدن خلق ترک بویژه در قرون وسطى بکار رفته اند. (امروز ترکان آزربایجانى افغانستان عمدتا "افشار" و ترکان آزربایجانى عراق "تورکمان" نامیده مى شوند).افشارها یکى از مهمترین و پرجمعیت ترین طوائف ترکى در تاریخ بوده و از آسیاى میانه، تا خاورمیانه و خلیج عربی، قفقاز و آسیاى صغیر پخش شده اند. آنها همراه با دیگر طوائف اوغوزى حدود یک هزار سال پیش از آسیاى میانه وارد خاورمیانه شده و بین سده های ١١ تا ١٦ در نواحى افغانستان، خراسان، جنوب ایران و الاحواز، آزربایجان و آناتولى (آسیاى صغیر)، سوریه و عراق ساکن شده اند" .
(منبع : http://www.azarurmu. blogsky.com/. )
پروفسور دكتر ياشار نوري اوزترك درباره اين گروهها مىگويد: "اين توده ها (يوروكها، تركمنها، قزلباشها، تخته جيها، بكتاشيها و…) از نژادهاي متفاوت نيستند، همه اينها از نژاد خالص ترك هستند".
"در اوايل حکومت صفويه گروهي از ترک هاي گرايلي به رهبري سلطان يتيم گرايلي وارد راميان شدند . اين گروه قزلباش از حاميان صفويه و جزو قواي شاهسون بودند که در سرکوب ازبکها نقش مهمي ايفا کردند " (تاریخ رامیان http://www.tramian.com/history.php )
بیات
"بیات قبیله ترک از قبایل بیست و دوگانه اغز یاغز پراکنده در ایران افغانستان ترکمنستان ازبکستان جمهوری آذربايجان ارمنستان ترکیه سوریه و عراق . واژه بیات که به صورت بایات هم ضبط شده به معنای بادولت و پرنعمت است . اصل این قبیله در نسبنامه های افسانه ای ترکان به «بای آت » پسر دوم گون خان پسر اغوزخان می رسد". (بیات ویکی پیدیا . http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA )
"قبیلة ترک از قبایل بیست و دوگانة اغز (غز * ) پراکنده در ایران افغانستان ترکمنستان ازبکستان جمهوری آزربايجان ارمنستان ترکیه سوریه و عراق . واژة بیات که به صورت «بایات » هم ضبط شده به معنای بادولت و پرنعمت است . اصل این قبیله در نسبنامه های افسانه ای ترکان به «بای آت » پسر دوم گون خان پسر اغوزخان می رسد". (رشیدالدین فضل الله ج 1 ص 39 حمدالله مستوفی 1362 ش الف ص 566 تاریخ قزلباشان ص 24 قائم مقام ص 403).
"بیاتها طبق بعضی اخبار از روزگاران قدیم و پیش از مهاجرتهای گستردة خود به غرب آسیا در اطراف رودخانة قراموران یا بنابر ضبط حمدالله مستوفی (1362 ش ب ص 218) قارامران واقع در شمال چین می زیسته اند (قائم مقام همانجا). از اشارات جامع التواریخ برمی آید که گروههایی از این قبیله مشهور به «بایاوت » دهها سال پیش از آغاز سلطنت چنگیزخان در زمرة طوایف مغول درآمده بودند. اینان در تقسیم بندی قومی مغولان از جملة طوایف درلگین بودند که معرف مغولان عام و بی اصل و نسب است . دو شعبة معروف این طایفه «جدی بایاوت » و «کهرون بایاوت » بودند. اولی نام خود را از رودخانة جدی مغولستان اخذ کرده و دومی به دلیل زندگی در صحرا به این عنوان موسوم شده بود. اینان در لشکرکشیهای چنگیزخان و هولاکوخان به ایران شرکت داشتند". (رشیدالدین فضل الله ج 1 ص 111ـ112 136ـ 138).
من در صنف سوم مکتب قادر بودم که روزنامه بخوانم و پدرم از وقتیکه فهمید من میتوانم روزنامه بخوانم گاهگاهی روزنامه انیس را برایم میاورد تا برایش بخوانم و من با اکراه روزنامه را گرفته و آهسته آهسته مطالب را میخواندم و کلماتی را که خوانده نمیتوانستم آنرا به اصطلاح " ایجی گی " کرده و از مشکل رد میشدم اما تا صنف چهارم من همیشه «ښاغلی» را که یک کلمه پشتو است ، همیشه «بناغلی» میخواندم مثلا بناغلی محمد داود ، بناغلی محمد یوسف و ...در صنف چهارم که مضمون پشتو در درسهایم اضافه گردید تازه فهمیدم که ش پشتو همان س با دو نقطه بالا و پائین "ښ" میباشد البته این گناه من نبود شاید در اوائل خیلی ها اشتباه من را در خواندن ښاغلی انجام داده اند ، گناه از پشتو تولنه بود که با زور و فشار کلمه پشتو " ښاغلی " را آنهم با " ښ " مخصوصش با دو نقطه بالا و پائین در بین مطالب فارسی جا زده اند چرا معادل فارسی آنرا " محترم محمد داود " در جمله بکار نبرده اند بعد ها یکی از اساتید ما قصه میکرد که حتی سفیر ایران در زمان ظاهر شاه نیز چندین بار مرتکب چنین اشتباهی گردیده بود که در حین باریابی به حضور ظاهر شاه با زبان فصیح فارسی اما با لهجه ایرانی در مطلع سخنش چنین گفته بود " جلالتمآب همایونی بناغلی ظاهرشاه ، شاه رعیت پرور....." که همه درباریان به شمول پادشاه به زحمت توانستند جلو خنده شان را بگیرند .اما این اخبار خواندن من بعد ها بلای جانم شد، در آن زمستان ها ئیکه درس و مکتب نبود و من به مسجد نیز نمیرفتم ، شبهای جمعه ، دوستان پدرم در خانه ما جمع شده و پدرم ، من را وادار میکرد تا برای آنان کتاب قصه بخوانم تا ازین طریق غیر مستقیم بر دوستانش فخر فروشی کرده و به اصطلاح سواد من را به رخ آنان بکشد اوائل از کتاب امیر حمزه صاحب قران و یوسف زلیخا و امیر ارسلان رومی و نجمای خاکی شروع شد و بعد ها در صنوف پنجم و ششم به خاور زمین و مختار نامه و حمله حیدری رسید . اما هرچه بزرگ میشدم خواندن این نوع کتابها مرا اشباع نکرده و باعث دلزدکی ام می شد . بناء راه حلی به فکرم رسید برای دوستان پدرم گفتم که کتابهای داستانهای پلیسی بسیار جالب و مزه دارتر ازین نوع کتابها است در یک صورت من حاضر به کتاب خواندن هستم که خودم کتاب را تهیه کرده و برای تان بخوانم که آنان از سر ناچاری قبول کردند . که از آن به بعد کتابهای داستان پولیسی که خودم دوست داشتم برای آنها نیز میخواندم .
اما جالب اینجاست که پدرم با دوستانش نیز در ظرف چندین زمستان کتاب گوش دادن مزه دهن شان تغیر کرده و سخت دلبسته شنیدن داستانهای پولیسی مخصوصا داستانهای از پرویز قاضی سعید و امیر عشیری گردیده بودند و راست بگویم بکلی معتاد شده بودند و به همین خاطر زمانیکه مرا گیر میاوردند گاهی حتی تا نماز صبح دست از سر منی بیچاره برنمیداشتند و علیرغم خستگی و بی میلی ام با اصرار و خواهش از من میخواستند که بقیه اش را بخوانم در اوائل ناگزیر از تعمیل خواست آنان بودم اما بعد ها بهانه میاوردم با خستگی در کردن و یا زود زود تشناب رفتن، وقت کشی می کردم و با اینکارم اشتها و اشتیاق شنیدن آنان کور شده و سخت آزرده خاطر میگردیدند بناء از در معامله با من برآمدند و در اثنائیکه من ادای خستگی در میاوردم آنان نیز به حیله ای متوسل شده و پدرم را به بهانه چای آوردن به بیرون فرستاده و دور از چشم پدرم مرا نوازش کرده و مقداری پول در کف دستم میگذاشتند اما من در اوائل از گرفتن پول امتناع میکردم اما بعد ها با اصرار کاکایم پول را قبول میکردم و دیدن پول قوت و توانم را بیشتر کرده و خستگی را از یادم میبرد و این ضرب المثل راست است که " اسپ دونده جو خود را زیاد میکند " و این سواد مختصر در آن شرایط که "در شهر کور ها یک چشم پادشاه است " باور کنید که حتی برموقعیت خانوادگی و فامیلی ام اثر گذاشته و من یک سر و گردن از هم سن و سالانم خود را بالا تر احساس میکردم نه اینکه تنها این احساس من باشد دیگران نیز به این برتری تن داده بودند و از برخورد پدر و مادرم درخانه نسبت به دو خواهرم این دوگانگی و تفاوت به وضوح دیده میشد و این با سوادی من باعث شد که اقوام و فامیل ما کم کم به فرستادن بچه های شان به مکتب علاقمند گردند.
راستی از پول میگفتم که به عنوان بخشش و مزد زحمت برایم میدادند صبح که خوابم پوره میشد با این پول که در آن زمان برای ما بچه ها پول زیادی به حساب میامد ، به اصطلاح بچه ها خرابات میکردیم از شما چه پنهان که همین پولها باعث گردید که پایم به سینما باز گردد اولین فلمی را که در سینما پامیر دیدم فلم هندی "گنگا جمنا " بود و من در آن زمان یازده ساله بودم از تعجب قریب شاخ درآوره بودم چهار چشمی فلم را تماشا میکردم نمیتوانم لذت و دلهره ای که آن زمان داشتم توصیف کنم ، لذت از دیدن فلم و دلهره ازینکه کسی از آشنایان و فامیل من را در سینما ببیند و آنوقت از شرم و آبرو ریزی روی دیدن خانواده ام را نخواهم داشت و پدر و مادرم هیچگاه مرا نخواهند بخشید . زیرا سینما رفتن در ذهنیت مردم آن زمان معادل گناه کبیره تلقی شده و جرم نابخشودنی به حساب میامد اما ناگفته نماند که در آن زمانها جرم و گناه یک مسئولیت فردی نبود و اگر یک تن از اعضای فامیل مرتکب جرم میشد این جرم هم در ذهنیت عامه و هم از نظر قانون نانوشته دولتی به همه اعضای فامیل نسبت داده شده و بالای همه حکم جزاء صادر میگردید به طور نمونه خالق هزاره شخصا تصمیم به کشتن نادر خان گرفته و او را به قتل میرساند اما دولت در مقابل ، بر علاوه خالق هزاره ، خداداد خان پدر و مولاداد کاکا و قربان علی مامای عبدالخالق را با مدیر و تعداد شاگردان لیسه نجات که هیچ ارتباط به مسئله کشته شدن نادر خان نداشتند همه را که جمعا هژده نفر میشدند به دار آویختند و صد ها مثال دیگر ازین دست در هردوره . در ارتباط مردم نیز قضیه به همین منوال بوده و گناه یک تن از اعضا فامیل به همه تعمیم داده شده و حتی به قطع روابط فامیلی و دوستی انجامیده و اتفاقا قضایای ازین دست جزء هنجار های جامعه گردیده بود و کسی نمیتوانست این ذهنیتها را به آسانی تغیر دهد و سینما رفتن من نه تنها حیثیت و موقعیت شخصی و خانوادگی ام را پائین میآورد که مستقیما به حیثیت و وقار خانواده ام ضربه میزد و به همین لحاظ سخت دلهره داشتم و میترسیدم .
ادامه دارد
|
|