|
|
|
| لینکها |
 |
|
|
|
|
زندگی در گذر زمان |
 |
|
|
|
|
|
| |
| جستجوگر |
 |
|
براي جستجو در موترهای جستجو واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد |
|
|
|
|
| |
| تعداد بازدید کنندگان |
 |
|
|
|
|
|
زندگی در گذر زمان
عباس دلجو
بخش چهاردهم
در همین دهه دموکراسی نیم بند، سایر هزاره ها آنانیکه یک کمی وضعیت اقتصادی شان خوب شده بودند در صدد آن شدند تا بقول خودشان یک خانه "قولوخی" داشته باشند بناء این تعداد از هزاره ها به منطقه قلعه شهاده که در آنوقت همه زمینهای زراعتی بسیار ارزان قیمت و قابل دسترس بود، رو آوردند . چون در آنجا از قدیم تعدادی از هزاره های دایمیرداد بهسود، زندگی میکردند . زیرا عبدالرحمن خان در زمان حکومتش زمینهای مسکونی آنان را در وردک، به پشتونها داده و آنان ناگزیر به دره صوف و هزاره بغل و بگرام و از آنجمله در چهاردهی کابل آواره شده بودند. هزاره های که در آن زمان به کابل تبعید شده بودند در مناطق چهاردهی کابل در زمینهای زراعتی زمین داران چهاردهی به دهقانی مشغول شدند. در ضمن بمرور زمان، آنان قلعه های بزرگی بنام قلعه سلطان جان ، قلعه شهاده و... را اعمار کردند تا انکه ساحه ای که دور و بر قلعه شهاده موقعیت داشت، بنام قلعه شهاده مسمی گردید .
خلاصه در اوائل هزاره ها نیمه نقد و نیمه قرض با هزار جان کندن توانستند برای شان در سال اول، زمین خریده بعدا بمرور زمان توانائی آباد کردن چهار دیواری را پیدا کرده و بالاخره برای شان سرپناه درست می کردند . تا جائی که به مرور زمان در قلعه شهاده آنقدر هزاره ها رجوع کرده و خانه ساختند که در زمان حاکمیت داود خان به زحمت میشد زمین فروشی را برای ساختن خانه در قلعه شهاده، یافت . پدر من نیز جزء همین کسان بود که با پول فروش دکانش در چنداول، حویلی ای به وسعت 500 متر مربع را در منطقه قلعه شهاده گذشته از سر کاریز، آباد کرده و از چنداول به انجا نقل مکان کردیم . فکر میکنم این جابجائی در سال 1346 ه ش بود . پدر و مادرم مثل سایر هزاره های که بعد از یک عمر دربدری و بی سرپناهی، صاحب منزلی شخصی شده بودند، در پوست شان نمیگنجید. اگر چه بسیاری از همکاران پدرم در آن زمان که در مندوی و سرچوک و چنداول دکان داشتند، پدرم را بخاطر فروش دکانش ملامت میکردند و میگفتند که "بنده خدا ! چرا دکان را که روزانه برایت پول نقد عاید داشت به خانه ای که نه تنها عایدی ندارد که هیچ تازه با گذاشتن در و پنجره و کاهگل و ... کلی هزینه دیگر روی ان مصرف میکنید، عوض کردی؟ در حالیکه برای هزاره ها تخت دکان تخت پادشاهی است ". اگرچه پدرم حرف آنان را رد میکرد اما گذشت زمان صحت گفته های انانرا به اثبات رساند و ما دیدیم که اکثر همان قوما در دوران حکومت داود و ببرک کارمل و داکتر نجیب نه تنها همان دکان شان را داشتند که هر یک دو سه دکان دیگر در کوچی مارکیت و سرای ظاهرشاهی خریده و صاحب دوسه حویلی دیگر در کارته سه و کارته چهار و کارته سخی گردیده بودند و ما فقط همان یک خانه قولوخی را داشتیم و بس .
در اوائل تابستان 1346 بود که پدرم تمام وسایل و اسباب خانه را بار کراچی کرده و به خانه جدید در قلعه شهاده منتقل کرد . در اوئل محیط انجا برایم خیلی ناآشنا و کسل کننده بود. هیچ یک از خانواده های دوستانم با ما در قلعه شهاده کوچ نکردند و من ناگزیر باید با بچه های هم سن و سالم که در همان محیط زندگی میکردند آشنا شده و با هم دوست گردیم تا لحظات بی برنامه زندگیم با آنان پر گردد . خلاصه اولین زمستان را بدون چنداول در قلعه شهاده تجربه کردم . باور کنید هیچ شور و هیجانی برایم مانند زمستانهای چنداول نداشت نه از یخمالک بالاکوه خبری بود و نه نشانی از کاغذپران بازیهای سر بامها و بامبوتی های بلند و نه پاغونده جنگی و نه کشتی گیری روی برفها و... طبعا این مسئله بالای روحیه ام تاثیر کرده بود و همیشه افسرده و غمگین بودم تا اینکه پدرم مجبور شد که روز های جمعه مرا با خود به چنداول ببرد تا با دوستان زمان طفولیتم بازی و ساعت تیری کنم . این نوید خوبی بود ک من هر هفته را به امید پایان آن یعنی روز جمعه سپری نمایم و روز جمعه را در چنداول با دوستانم بسر ببرم . اما با شروع بهار از نگاه روحی در وضعیت بهتری قرار گرفتم اول اینکه هر روز برای درس خواندن به مکتب پارسا به چنداول میامدم و دیدن محیط آشنا و دوستان قدیم خیلی بالای روحیه ام اثر خوب میگذاشت . دوما محیط سرسبز قلعه شهاده و زمین های زراعتی با گندمهای نورسته و سبز و باغهای میوه که برای من تازگی داشت، باعث گردید که من بعد از ظهر ها فرش کوچکی را گرفته و در اطراف خانه ام در جای دنج و خلوتی رفته روی سبزه ها ، کنار جویبار ها و شگوفه درختان میوه و سنجد، اطراق کرده ضمن درس خواندن از هوای روح بخش بهاری و عطر شگوفه ها، و چهچه ای مرغان خوش الحان لذت ببرم و تقریبا هر روز عصر این کار من شده بود و این کار باعث شد که به درسهایم بیشتر رسیدگی کنم که در نتیجه همان سال که صنف ششم ابتدائی بودم، از مکتب پارسا با تمام خاطرات تلخ و شیرینش به حیث اول نمره عمومی، فارغ شوم .
اما ناگفته نباید گذاشت که برای من تنها فصل بهار در قلعه شهاده زیبا و دیدنی و دلچسپ بود . خصوصا بعدا ها که از ساقه سبز گندمها نی لبکی ساخته و گاهگاهی با آن ترانه ای دوست داشتنی را مینواختم . گاهی هم به تماشای شکار بودنه خود را مشغول می ساختم. شما همه میدانید که بودنه ها پرنده کوچکی هستند که بخاطر روحیه جنگی آنان، طرفداران زیادی در افغانستان دارند . بودنه بازان در موسم بهار بودنه ها را که در بین ساقه های گندم در جستجوی غذا برای شان هستند، انانرا شکار کرده و بعدا با رنج و مشقتی زیادی که بودنه بازان برای تربیه بودنه مورد نظر شان میکشند بودنه را آماده جنگ ساخته و در کابل روز های جمعه که رخصتی عمومی است در باغ بابر همه جمع شده و در میدانهای جداگانه، مراسم مرغ جنگی، کبک جنگی و بودنه جنگی را راه میاندازند و از اقصا نقاط افغانستان بودنه بازان ، مرغ بازان و کبک بازان ، بهترین بودنه ها، مرغها و کبکهای جنگی شان را به مسابقه میاورند و مردم بالای آنان شرط میبندند . در قلعه شهاده چون زمینهای زراعتی زیاد بود درست به همین خاطر آنانیکه بودنه را شکار میکردند به انجا بصورت گروپی میامدند . طریقه شکار طوری بود که دونفر ریسمانی به درازی حدودا بیست متر را به پاهای شان بسته و از دوسمت بموازات هم حرکت میکردند و این ریسمان دراز با حرکت انان در بین گندمهای نیم قد نیز به حرکت می افتاد و در همین محدوده اگر بودنه های وجود داشت حتما می پریدند و این فرصت خوبی بود برای سایرین که مسیر پرواز و جای نشست بودنه ها را نشانی کرده و بعدا دسته جمعی اما بسیار ماهرانه و بدون سر و صدا با تور بزرگ تاری تمام ساحه ای را که بودنه ها در انجا نشسته، می پوشاندند و به این طریق مرغک بیچاره را به دام می انداختند . اما تابستان قلعه شهاده بر علاوه گرمی از کثرت گرد و خاک کوچه های خاکی آنجا همه در عذاب بودیم خصوصا زمانیکه یک موتر لاری با سر و صدای زیاد از کنار ما رد میشد همه در زیر گرد و خاک میشدیم و من مجبور بودم هر روز صبح فاصله بین منزل و ایستگاه موتر را با بیست دقیقه پیاده روی طی کرده و حمام گرد و خاک بگیرم و در زمستان از شدت لای و لوش چسپنده و لزج آن رنج میبردیم .خلاصه علیرغم همه مشکلات من توانستم دوستان خوبی در آن محیط نیز پیدا کنم . اما تا زمانیکه به کابل بودم کمافی السابق ارتباطم با چنداول و چنداولیان مستحکم و پابرجا بود و بعدا که من در جوانی استقلال عمل بیشتری پیدا کرده بودم اکثر روز ها را در چنداول با دوستانم سپری میکردم .
گفتم که در دوره حاکمیت داود خان، دیگر به مشکل میشد زمین در قلعه شهاده برای ساختن خانه یافت . تازه اگر یافت هم میشد پول گزافی باید بابت خرید ان می پرداختی و هزاره های ان زمان که همه مزدور کار و جوالی و تباف و دست فروش و مامور پائین رتبه دولت و دکاندار بودند و پولهای باداورده هم نداشتند طبعا نمیتوانستند از عهده خرید ان برایند . از طرفی نمیشد بی خانه و بی سرپناه در کابل زندگی کرد . بناء بقیه هزاره ها در سالهای بعد همه به ده قابل و دشت برچی که در ان زمان زمینهای ارزان قیمت به وفرت یافت میشد، رو آورده و علیرغم بعد مسافت در انجا برای شان سرپناه درست کردند . تا جائیکه قلعه شهاده ، دشت برچی، ده قابل و قلعه ناظر نیز مثل چنداول و کارته سخی و تایمنی و چهار قلعه وزیراباد هویت هزارگی یافت و مملو از هزاره های تمام مناطق هزارستان گردید . ناگفته نماند هزاره های که جز اولین کسانی بودند که در دشت برچی زمین خریده بودند، با زحمت و مشکلات زیاد از نگاه امنیتی و ترانسپورتی مواجه بودند چون در آن زمان هنوز در لین دشت برچی موتر سرویس وجود نداشت تنها لاری های سنگ کش که از کوه قوریغ برای منازل تازه اباد شده در مناطق غرب کابل، سنگ میاوردند ، وجود داشت که مردم از آن استفاده میکردند . از جمله کسانی که جزء اولینها در دشت برچی بودند یکی حاجی خداداد حسینی است که اتفاقا فعلا در سیدنی استرالیا با فرزندان و وابستگانش زندگی میکند، برایم قصه میکرد که با برادران و چند تن از نزدیکانش در دشت برچی زمین خریده و خانه آباد کردند . اما از ترس دزد و اذیت و ازار مردمان محل، جرئت مسکون شدن در خانه شان را نداشتند . بناء سال اول را در زمستان فقط از طرف روز دسته جمعی به خانه شان رفته برف بامها را پاک کرده و با پای پیاده برمیگشتند . سال دوم ناگزیر تعداد هشت فامیل به منازل شان با حد اقل لباس و فرش و لوازم خانه کوچ کشی کرده و توسط ریسمان و زنگوله های بهم پیوسته، ارتباط بین خانه ها را برقرار ساخته و تمام اطفال و زنان را در منزلی که در مرکز قرار داشت جا داده و بقیه مردان و جوانان به نوبت کشیک میدادند تا در صورت بروز خطر زنگها را به صدا در اورده و همدیگر را به کمک بطلبند . خلاصه اسکان اینها ، باعث فروریختن ترس بقیه قوما گردیده و همه به سوی دشت برچی رو اوردند و در سال سوم حضور شان، حاجی خداداد حسینی که البته در آنوقت حاجی نشده بود و فقط با دست فروشی به سختی امرار معاش میکرد با سایر فامیل و قوم و قبیله اش مسجد اتفاق دایمیردادی ها را آباد کرده و بعد از گذشت چند سال قومای ترکمن که از نگاه اقتصادی در شهر کابل صاحب ملک و املاک و مغازههای تجاری و شرکت های حمل و نقل همانند« الله یار ترانسپورت»، «رضایی ترانسپورت»، « معصومی ترانسپورت» و شرکت های تجارتی شده بودند و توان انرا داشتند که در کارته سه و کارته چهار برای شان حویلی بخرند اما آنان ترجیح دادند در اوائل در ساحه پل سوخته و بعدا تعداد زیاد از آنان به ده قابل و دشت برچی زمین خریده و برای شان حویلی درست کردند . در زمان اندک دشت برچی مملو از هزاره ها گردید تا اینکه در زمان ریاست جمهوری داود خان، منطقه بکلی هویت هزارگی بخود گرفت .
در بخش سیاسی، نیز هزاره ها یک کمی رشد داشتند .اما زیاد محسوس نبود و نشانی از رنگ و بوی هزارگی در آن وجود نداشت . شخصیتها، جوانان و تحصیلکردگان هزاره که وابستگیهای سیاسی پیدا کرده بودند بیشتر ایدئولوژیک فکر میکردند تا هزارگی و طبعا این ایدئولوژیهای گوناگون در ان زمان خود باعث نفاق درون اجتماعی هزاره ها شده و آنان را به کتله های خورد و ریزی تقسیم کرده بود . چون در ان زمان بازار ایدئولوژی در دنیا و بالتبع در افغانستان داغ داغ بود و خبری از تسامح و تحمل و مدارای عقیده غیر وجود نداشت که نداشت، همه به یک چیز می اندیشیدند و آن همان فرمان ایدئولوژی شان و به همین اساس همه بلا استثنا جامعه یونیفورمی و متحدالشکل و متحدالفکر میخواستند و همه دوست داشتند که دیگران نیز و حتی باید مثل آنان بیاندیشند و الا سزاوار ملامت و توهین و تکفیر اند. اما نفس این وابستگیهای فکری،سیاسی بعنوان یک شروع برای هزاره ها که حدودا صد سال گذشته را در شوک قتل عام عبدالرحمانی و تحقیر ها و توهین های بعد از ان گذشتانده بودند، بسیار مفید بود . زیرا هزاره ها در ان زمان نیاز به یک خانه تکانی ذهنی داشتند تا از نگاه روانی در آمادگی لازم قرار گیرد . طبعا تظاهرات و راهپیمائی ها و دادن شعار های مرگ بر شاه و مرگ بر ارتجاع و... برای همه مردم مخصوصا برای هزاره ها تازگی داشت و در ناخوداگاه ذهن شان، رگه های از سمپاتی و علاقه به شعار های مرگ بر شاه را، احساس میکردند . در ان زمان چپی های وابسته به اتحاد جماهیر شوروی در حلقه «حزب دموکراتیک خلق افغانستان» به رهبری نورمحمد ترکی، ببرک کارمل،نورمحمد نور، حفیظ الله امین و... ، جمع بودند که بعدا به دوشاخه خلق و پرچم منشعب گردیدند . چپی های پکت چین وابسته به «حزب دموکراتیک نوین» به رهبری آقایان دکتور عبدالرحیم محمودی، دکتور صادق یاری، اکرم یاری،انجینیر عثمان مشهور به "عثمان لندی"،داکتر عبدالهادی محمودی،عین علی بنیاد و... جمع بودند و نشریه داشتند بنام شعله جاوید و به همین لحاظ همه انها بنام شعله ای ها در بین مردم مسمی گردیدند . که بعدا به شاخه های ساما،اخگر، پیکار، ساوو،سازا و... منشعب گردیدند. اما اسلام گرایان جمعا بنام «اخوان مسلمین» یاد میشدند که بزرگترین مجموعه آن جمعیت اسلامی افغانستان بود که استاد موسی توانا،استاد برهان الدین ربانی، عبدالرحیم نیازی، مولانا گهیح و... بعنوان موسسین و رهبران این جمعیت فعالیت میکردند و در شاخه جوانان جمعیت اسلامی آقایان داکتر عمر، گلبدین حکمتیار ، انجینیر حبیب الرحمن و دیگران قرار داشتند. اگر چه در ان زمان از مجموعه شیعه ها فقط استاد صادقی پروانی، استاد شهید بابه مزاری، استاد عزیزالله شفق و... حزب حسینی را در خفا راه انداخته و فعالیتهای سیاسی و تشکیلاتی داشتند اما بصورت علنی در تظاهرات سهم نگرفته فقط با حلقه های روشنفکری ضد سلطنت، مراوده داشتند و بیشتر از طریق منبر و موعظه و برپائی مراسم عاشورا و... مردم را ذهنیت داده و آنان را نسبت به عوامل اصلی بدبختی و سیه روزی شان آگاه میکردند .
اما من در ان زمان نسبت صغر سن و بی بضاعتی علمی قدرت تشخیص و انتخاب ایدئولوژی و حزب را نداشتم و درست به همین لحاظ وابسته به هیچ جریان سیاسی نبودم . فقط زمانیکه به پارک زرنگار میرسیدم ، ناخودآگاه ترجیح میدادم که به جمع مسلمانها و در زیر بیرق سبز آنان بپیوندم . شاید دلیلش این بود که پدر و مادر و فامیل و قوم و خویشم همه مسلمان بودند. اما در زیر دل از شعار تند شعله ای ها که باصدای بلند فریاد میزدند " ما خواهان مبارزه قهر آمیز میباشیم " و بعدا وجیزه ای از مائو "قدرت سیاسی از لوله تفنگ بیرون می آید" را به آن می افزودند، خوشم می آمد و در ضمن، شعاریکه در صفحه اول نشریه پرچم " پرچم ناشر اندیشه های دموکراتیک خلق نوین افغانستان "حک گردیده بود بدون آنکه زیاد از معنی اش سر دربیاورم ، سخت توجه ام را جلب کرده و از آن خوشم می آمد. به همین لحاظ زمانیکه آنان سر سگی را تراشیده و عینک در چشمش گذاشته و در جلو صف آنرا ظاهر شاه خطاب کرده و شعار مرده باد را نثارش میکردند، سخت خوشم آمده و همان روز تا اخر در همان جمع به زنده باد و مرده باد گفتن وقت گذراندم. شاید با اینکارم ناخودآگاه برای درد های انبار شده سالیان دراز در ذهنم، تشفی می جستم . تا بالاخره در سال 1353 توسط استاد عزیزالله شفق دعوت شدم تا به جمع آنان بپیوندم و من که از ایشان و دوستان شان شناخت کامل داشتم دعوت ایشان را قبول کرده و به جمع آنان پیوستم .
بلی از تظاهرات و لیسه نجات برای شما میگفتم . چون لیسه نجات (امانی) در مرکز شهر موقعیت داشت بناء لیسه های حبیبیه و غازی که جهت شرکت به تظاهرات بیرون می آمدند در سر راه شان به لیسه امانی و مکتب تخنیک ثانوی آمده و با ایجاد سرو صدا و شعار های زنده باد و مرده باد ، شاگردان لیسه نجات را که همه آماده و منتظر بودیم نیز باخود همراه کرده و همه باهم به پارک زرنگار میرفتیم . آقای قسیم اخگر که فکر میکنم در صنف یازدهم یا دوازدهم در آن زمان درس میخواند، با دوستانش همه شاگردان را به بیرون شدن از صنف و پیوستن به صف تظاهرکنندگان دعوت میکرد. جالب اینجا بود که تا پارک زرنگار مسیر همه طرف ها و احزاب صرف نظر از وابستگیهای اعتقادی و سیاسی شان ، یکی بود اما به محضیکه به پارک زرنگار میرسیدند آنگاه همه به اصطلاح بچه های کابل " شنگ شانرا معلوم میکردند " و به احزاب مورد نظر شان می پیوستند . در ان زمان که فکر میکنم سال 1347 هجری شمسی بود و یا 1348 چون مطمئن نیستم . محصلین و معلمین لیسه نجات بخاطر تاثیر گذاری اش بر اوضاع سیاسی هر زمان، از حیثیت خوبی در بین مبارزین برخوردار بود مخصوصا که عبدالخالق هزاره شاگرد همین لیسه بود که نادر شاه را بخاطر آنهمه جنایت و کشتار و تعمیل استبداد بر مردمان بیگناه افغانستان، به جزای اعمالش رسانده بود . حالا که گپ از عبدالخالق شهید بمیان امد لازم است کمی در باره ان قهرمان چیزی بنویسم :
ادامه دارد
|
|
| |
|
Comments
mohebby
04 Jan 2010, 16:20
سلام به استاد بزرگ :
بسیار عالی و زیبا با تمام جزییاتی که هر
لحظه انرا در ذهن هر خواننده ای تصویری و
زنده گی را ترسیم می کن.
موفق باشید و قلم تان رسا
|
| |
|
|