مقالات منتشر شده در این سایت، بازتاب نظریات نویسندگان ان بوده و اداره سایت مسولیتی در قبال انها ندارد و کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد
لینکها
 
زندگی در گذر زمان
 
جستجوگر
براي جستجو در موترهای جستجو  واژه‌ كليدي‌ مورد نظرتان را وارد کنيد
 
تعداد بازدید کنندگان
 

زندگی در گذر زمان

عباس دلجو
بخش یازدهم

خاطره دیگری از ماه محرم یادم امد فکر میکنم همان سال ، صنف پنجم ابتدائی بودم و در روز عاشورا در تکیه خانه سید انور شاه آغا رفته بودم . به علت ازدحام جمعیت همه جا پر و به اصطلاح جای سوزن انداختن نبود و همه مجذوب سخنان آقای شیخ کاظم شده بودیم و به سخنرانی ایشان گوش فرا میدادیم . اما جناب شیخ که جثه بزرگی با شکم برامده ی داشت در حین سخنرانی ضمن آنکه خانم ها را مخاطب قرار داده و میفرمودند که : خانمهای محترمه! و مخدره ! دستش را بر روی شکم گوشتی اش نیز میکشید و درست در همین زمان یک تن از جوانهای شوخ طبع چنداول ملقب به صوفی ناعلاج با صدای تقریبا بلند که آدمهای دور و برش بشنوند به ادامه سخن شیخ افزود که : "شیخ میگه دلم کباب است".چون شیخ کاظم در همان لحظه شکمش را ماساژ میداد و خانمها را نیز مخاطب قرار داده بود، جمله تکمیلیه (دلم کباب است) صوفی ناعلاج ، تمام کسانیکه دور و بر صوفی نشسته بودن را به خنده واداشت. اما درین وسط خنده من بیشتر از دیگران مشهود بود چون نتوانستم جلو خنده خویش را بگیرم و این عادت که جلو خنده ام را نمیتوانستم بگیرم در طول دوره رندگی ام مخصوصا در زمان تحصیل ، یک ضعف عمده برایم محسوب میگردید و در بسیاری از موارد خیلی مشکلات و درد سر های برایم ایجاد کرده است . خلاصه هرچه به خود فشار اوردم نتوانستم جلو خنده ام را بگیرم . اما خود صوفی ناعلاج که مسبب این فتنه بود انگار نه انگار که حرفی زده و همه را به خنده واداشته است ، اصلا بروی خود نیاورده بدون اینکه بخندد با قیافه معصومانه به شیخ نگاه میکرد که در نتیجه جناب شیخ به فراشهای تکیه خانه دستور داد که :
- همان چند بی ریش را که در روز عزاداری امام حسین میخندند از تکیه خانه بیرون کنید .
خلاصه فراشان خاص تکیه خانه سید انور شاه اغا ، ما چند نفر را که جلو خنده خویش را گرفته نتوانسته بودیم از تکیه خانه به زور بیرون کردند . اما صوفی ناعلاج که مسبب اصلی این فتنه بود راحت در جای نشسته و هیچ کس متعرض او نگردید . راستی یک مشکل دیگری که پیش امد و تمام بچه ها از حرف جناب شیخ کاظم ناراحت گردیده بودیم این بود که جناب شیخ ما را «بی ریش» خطاب کرده بود و این کلمه "بی ریش" در فرهنگ کوچه و بازار آن زمان توهین به حساب میامد چون این کلمه مختص برای پسر بچه های جوان که تا هنوز ریش در نیاورده و در عقد ازدواج ریش دار دیگر از جنس خودش در می آمدند ، اطلاق میگردید . فلهذا  این توهین به تار بروت اصلا نداشته ما برخورده بود و تصمیم به تلافی گرفته بودیم که با هوشیاری جناب شیخ و پا در میانی ریش سفید ها قضیه بخیر تیر شد . اما برای من هزینه سنگینی در بر داشت چون دکان میوه فروشی پدرم در چنداول و اتفاقا نزدیک تکیه خانه سید انور شاه آغا بود ، بناء جناب شیخ تا توانسته بود پدرم را بر علیه من تحریک کرده بود . در نتیجه ، شب که پدرم از کار به خانه برگشت من طبق معمول با لبان متبسم و خوشی زائدالوصفی به سویش دویده و سلام دادم  . تا خواستم پاکت های سودا را از دستش بگیرم که با لگدی محکمی که به سینه ام زد یک متر به عقب پرتاب گردیده و ازین رفتار غیر مترقبه پدرم شوک شده بودم، اما قبل ازینکه من از شوکی دربیایم و علت را جویا شوم ، پدرم بلافاصله پاکتهای سودا را به زمین گذاشته و با سیلی و مشت و لگد بجانم افتاد تا توانست مرا لت و کوب کرد تا بالاخره با پا درمیانی مادرم ، دست از زدنم برداشته در حالیکه از فرط خستگی به نفس نفس زدن افتاده بود ، مادرم را مخاطب ساخته گفت
- تو این بی شرفه سیل کو ، یک خاشه قدیش در بین تکیه خانه امام حسین انهم در روز عاشورا ، با چند تا بیدین تر از خودش ، خنده و مسخرگی راه انداخته .
مادرم که ازین سخن پدرم تعجب کرده بود با ناباوری از پدرم پرسید
- کی گفته که علی د بین تکیه خانه مسخرگی و بی احترامی کرده ؟
- خود جناب شیخ امروز د دکان امده و از دست این جوانمرگ شکایت کرد.
اینجا بود که تازه از گناهم باخبر شده و علت لت خوردنم را دانستم در حالیکه با دامنم افرازات بینی ام را که با اشک و خون ترکیب شده بود ، پاک میکردم با صدای بغض آلودی گفتم
- اونجه خو گناه مه نبود ، یک نفر یک گپ خنده دار زد همه را خنده گرفت منهم نتوانستم  خنده خوده قورت کنم
بعدا تمام جریان را برای پدر و مادرم تعریف کردم . پدرم در حالیکه از فرط خنده ، شانه هایش به شدت تکان میخورد با لحن دوستانه ای گفت
- او لوده ! خی چرا اول همه چیزه بریم نگفتی ؟
- تو که از مه علت را پرسان نکدی . همیشه عادت داری که اول میزنی بعدا پرسان میکنی .
پدرم حرفی نداشت که بزند ازینکه مرا ، به جرم نکرده لت و کوب کرده بود ، قلبا ناراحت شده بود بناء برای دلجوئی از من گفت
- برو بچیم کالای نو بپوش که مه تو ره د امی شبی کدی بایسکل چکر میتم
با این مژده بایسکل سواری ، تمام درد و سوز بدنم را فراموش کردم . با عجله دست و رویم را شسته ، لباسهایم را پوشیده و با پدرم به جاده میوند رفتیم .
راستی یک مسئله دیگری را باید متذکر شوم ، درینجا زمانیکه من از بایسیکل میگویم در نظر خوانندگان بایسیکل به عنوان یک شی نه چندان با ارزش نباید در ذهن شان تداعی گردد و قدر و قیمت بایسیکل را با همان زمان دهه 40 کابل به بررسی گیرند که در بین دیگر اقوام موتر و بایسیکیل به ندرت یافت میشد چه رسد به هزاره ها که بصورت عموم بیشتر از تعداد انگشتان دست ، صاحب موتر نبودند که هیچ ، تازه کسانیکه بایسیکل داشتند نیز قابل شمارش بودند و در چنین اوضاع و احوالی معلوم بود آنانیکه صاحب بایسیکل بودند چقدر خودرا خوشبخت احساس میکردند؟ مخصوصا صاحبان بایسکیل های « همبر و رائل " ساخت انگلستان . در بین کسانیکه این بایسیکل ها را داشتند همیشه بحث کدام یک کارخانه اول اند و بهتر از دیگری ، داغ بود و بعضی ها که ادمهای شوقی بودند مخصوصا در بین جوانان ان زمان که صاحب بایسیکل بودند آنرا با توپک های مهره ای و پوش زین قالینچه ای و دو دانه ائینه عقب نما در دو طرف هندل بایسیکل به اضافه چراغهای رنگارنگ ، تزئین میکردند که در دهه پنجاه و آزادی دهه به اصطلاح دموکراسی در حالیکه هزاره ها یک کمی نسبت به گذشته هم از نگاه روانی و هم از نگاه جمعیتی و هم از نگاه اقتصادی در وضعیت بهتر از دهه چهل قرار گرفته بودند در کنار تزئینات بایسیکل ، تیب ریکاردر 530 را نیز با آن اضافه کرده بودند. خوب بیاد دارم که پدرم با جمع دوستانش در روز های جمعه زمانیکه من را نیز با خود میبردند در حالیکه سوار بر بایسیکل های شان از چنداول بطرف زیارت سخی میرفتند ، کست صفدر توکلی را نیز در بین تیپ ریکاردر گذاشته و از شنیدن اهنگهای هزارگی ، حظ میکردند . مخصوصا ازینکه در وضعیتی قرار گرفته بودند که بدون ترس از شحنه و شیخ به ترانه های هزارگی گوش فرا میدادند . و اواز خوش صفدر توکلی در بین کوه های اسمائی و شیر دروازه طنین میافگند که :

دوابرویت ماه نو بود یار جانی *** دو زلفت تو به تو بود یار جانی
به دل گوفتوم که راز دل بوگویم ** دو چیشمانیت به خو بود یار جانی
گل نگار چارده ساله
بوله جان دختر خاله
********************************************
عجب تانسته بافه دلبر من ** پری ئی کوه قافه دلبر من
بیه بیلدار شی ره هیچ کس ندره ** د عاشقی صرافه دلبر من
*******************************************
دیده گل، بورو ماشو موبافه ** مه کور شوم دل افتو موبافه
د شان مه قار شده بیگاه آته شی ** چطور دلگیر و پور کوتو موبافه
***********************************************
خواننده های مشهور هزارگی در آن وقت آقایان صفدر توكلي ‌، خليفه خان محمد، صفدر مالستاني‌ و ... بودند و صفدر توکلی یک دکان کست فروشی در دهن باغبان کوچه داشت زمانیکه من از ان جا بطرف سینمای تیمور شاهی میرفتم آهنگهای رنگارنگ هزارگی را از لودسپیکر های دکان صفدر توکلی که در فضا پخش میشد میشنیدم و از ان جمع این آهنگ در ان زمان در بین هزاره های کابل بسیار خریدار داشته و مشهور شده بود :
یکک یاری دارم که شیخ علی یه
سر و گردن به مانند پری یه
نشانی موگویوم او را شناسید
به گردون سفیدیش چمکلی یه
میده گکیم ، ریزه گکیم ....

 

صفدر توكلي
صفدر توکلی

 فراموش نگردد که در ان زمان ، آهنگ های هزارگی را نه تنها دیگر اقوام که خود هزاره ها نیز مسخره میکردند . طبعا زمانیکه یک قوم از حیثیت اجتماعی ، موقف سیاسی و پایگاه اقتصادی و فر هنگی قوی برخوردار نباشد، مورد تمسخر و ازار دیگران قرار میگیرد . اما حالا که هزاره ها در وضعیت بهتری قرار گرفته همه شاهدیم که یکی از افتخارات هنرمندان غیر هزاره ، اینست که بعضی از اهنگهای هزارگی را بخوانند . اما دیروز اینطور نبود و امثال صفدر توکلی از طرف مردم و ملا و مفتی تهدید میشد . علت آن ، تابوی مذهبی بود که موسیقی را یک امر حرام دانسته و پیروانش را به دوری و پرهیز از ان واداشته بودند و به همین لحاظ آیت الله سرور واعظ تمام دمبوره های مردم هزاره را در بهسود مخصوصا در کجاب و تیزک ، شکستاند و کسانی را که دوبیتی های هزارگی را با دمبوره میخواندند ، تکفیر کردند . از همین خاطر از هزاره ها کسی جرئت نمیکردند که دمبوره بنوازند و دوبیتی های عاشقانه و فولکلور مردمش را با دوتار دمبوره همنوا سازند . در چنین فضائی بسته و ارتجاعی، ظهور صفدر توکلی ، خان محمد ، سرور سرخوش و صفدر مالستانی ( ابه میرزا) ، دل و جرئت شیر میخواست که با مناسبات مذهبی مردم هزاره درافتد و به انها تفهیم کند که موسیقی تا زمانیکه تبدیل به یک امر مبتذل نگردیده است ، غذای روح محسوب میگردد و بشر برای التیام ناراحتی های روحی اش به موسیقی درمانی میپردازد . اما با انهم نسل جوان و میانه سال ان زمان هزاره ، علیرغم تهدید ها ، آهنگ های هزارگی صفدر توکلی را میشنیدند و حظ میکردند البته درین وسط نقش نماینده تکنالوزی قرن بیست (تیب ریکاردر 530) را نیز از قلم نباید دور انداخت .
گفتم که صفدر توکلی درگیر با مشکلات عدیده ای در ان زمان بود اما او علیرغم همه فشار ها، پنهان و آشکار دمبوره اش را ساز کرد و ترانه های "فرزندان کوهساران" جامعه اش را با همان شیوه ، سبک و سیاق هزارگی خواند و خواند و خواند تا امروز با گذشت آن روز های سخت و سیاه و تاریک زمینه ای فراهم گردید تا این میراث مشترک فرهنگی جامعه اش را به نسل جدید اواز خوانان جوان و خوش صدای هزاره  همچون داود سرخوش ، حمید سخی زاده ، تقی خان ، الهه سرور و ...  بعد از گذشت یک تاریخ رنج ، به امانت بسپارد . تا انان نیز این میراث گرانبهای نیاکانش را به نسل بعدی ، تحویل دهند . تا در تداوم و تسلل نسلها ، دوبیتی های هزارگی و فولکلور مردم ، پربارتر از گذشته ، روح فرهنگ جامعه و روان آدمیان انرا شاد و مسرور و محظوظ نگهدارد تا باشد گاهگاهی که بیداد زمان بر آنان فزونی میگیرد و حجم غمهای انباشته روی سینه ها شان سنگینی میکند از دمبوره و دوبیتی های فولکلوریک مردم خویش کمک طلبیده و فریاد براورند :
بنال ای دمبوره بیچاره من
بنال ای جگر صد پاره من
بنالیم تا خدا رحمش بیاید
سخی جان بشکند زولانه من

********************  

بیا دمبوره ! بی توام دَم برید
هجوم خزان ، شاخ و برگم برید
ز آتش تب ارغوانی بیار
کهن نغمه بامیانی بیار

در گذشته ها در هزارستان علیرغم ممانعت سید آخوند ها ، ملا ها و شیخ های محلی ، با آنهم هزاره ها در موقع عروسی ، دمبوره ها را از پشت کندو ها که پنهان کرده بودند بیرون کرده و انانیکه صدای خوش داشتند با دوبیتی های عاشقانه و فولکلور هزارگی ، محفل را غرق سرور و شادی میکردند . ناگفته نماند که اهنگهای هزارگی به رفت ها (کمپوز های) گوناگون که نمایندگی از مناطق مختلف هزارستان میکرد ، خوانده میشد . مانند رفت شیخ علی ، تگوبرگ ، مالستانی و... که طرفداران خاص خود را داشتند . البته در کابل در عروسی ها از دمبوره و اهنگهای هزارگی زیاد خبری نبود . شاید من در عمرم به مواردی آن چنانی در عروسی های کابل برنخورده بودم و اما یکی از خاطره های خوشم از آهنگهای هزارگی با دمبوره ، شرکت در عروسی دوستم در بهسود بود . خوب یادم است زمانیکه متعلم صنف دهم لیسه امانی بودم از طرف یک تن از دوستان بسیار صمیمی ام به اسم محمد حسین دعوت شدم که در عروسی اش که قرار بود در هزاره جات برگذار گردد ، شرکت کنم . با توجه به سابقه ذهنی که از قصه های پدرم از هزارستان داشتم ، برایم بسیار دلچسپ و هیجانی بود که مناطقی از هزارستان را ببینم و با عنعنات و رسم و رواج آن مناطق اشنائی پیدا کنم . بناء با کمال خوشی این دعوت را پذیرفتم و به حیث شاهبال داماد ، عازم منطقه دهن ریشقه از توابع بهسود گردیدیم . ناگفته نماند چون در محل مورد نظر راه موتر رو نبود ما ناگزیر موتر ها را در منطقه دهن ریشقه گذاشته بعدا همه به استثنای من و داماد که برای هریک جداگانه اسپ تهیه دیده بودند و با سواری اسپ تا محل مورد نظر رفتیم بقیه به سواری الاغ و پای پیاده بیشتر از سه ساعت راه پیموده و با گذشتن از دریای هلمند در اولین قریه که خانه عروس بود ، اطراق کردیم . چیزی که برایم برعلاوه مهربانی و خوش برخوردی میزبانان ، جالب بود یکنوع رقص مخصوص هزارگی به اسم "پیشپو" بود که زنها آنرا اجرا میکرد . که در دوران طفولیت انرا در بعضی از عروسی های قوما در کابل نیز دیده بودم . اما جالبتر از ان خواندنهای هزارگی توسط دو دسته زن و مرد که مقابل هم قرار گرفته و به نوبت یکی در جواب دیگری دوبیتی ها را با اهنگ و کمپوز زیبا میخواندند ، بود . که درست مثل قوالی هندی که در فلمها دیده بودم که دسته از دختر ها به یکطرف و مرد ها به طرف دیگر شعر جنگی میکردند تا همدیگر را مجاب کنند ، بود . این برنامه سخت مرا مجذوب ساخت چون برای اولین بار آنرا میدیدم  که متاسفانه اخرین بار نیز شد و بعد از ان تاریخ تاکنون همچو برنامه ای را در هیچ عروسی در کابل و حتی در هزاره جات ندیدم .
کاکا خسر حسین جان وقتی دید من سخت علاقمند این برنامه شده ام  واقعه بسیار جالبی از یک عروسی را در گذشته های دور به این شرح برایم قصه کرد : درین محل اربابی بود مسن از قضای روزگار در همسایگی قلعه ارباب ، زن جوانی شوهرش در اثر مریضی فوت میکند و ارباب ازین فرصت استفاده کرده و گاه بیگاه از زن بیوه جوان خواستگاری میکند اما همیشه جواب رد میشنود . تا اینکه یک روز در یک عروسی، زن بیوه در جمع دوبیتی خوانهای زن قرار میگیرد ، ارباب ازین فرصت استفاده کرده خود را در جمع مردهای دوبیتی خوان جا میزند . این دو نفر خواه مخواه در مصاف هم قرار میگیرند و در اول اشعار ارباب لحن عاشقانه و تضرع گونه داشت و به زبان بیزبانی از زن جوان عشق و وصال را تمنا داشت اما زن انکار میکرد و تمام این برخورد ها توسط اشعار دوطرف به یکدیگر القاء میشد . تا اینکه حوصله ارباب سر رفته و خشونت اربابی اش گل کرده با ناراحتی میخواند :
سر سنگچل نشی که مار داره – به بیوه دل مده که یار داره
به بیوه دل مده انگور ترشه      -- به دختر دل بده صابون مشکه
زن بیوه جوان ازین توهین ارباب ، دلش مکدر گردیده اما خودش را نباخته و بلافاصله در جواب ارباب میخواند :
سر کوه بلند زردک نموشه  -- دل دختر د پیر مردک نموشه
آتش خشم در درون ارباب زبانه کشیده برای اینکه زن را تحقیر کند درجواب ان زن چنین میسراید :
بیه تو کندوچه ، چیجین تو پسکی – جورا دسته اوغور ، کوما اماسکی
نوت : چون این شعر مملو از لغات های هزارگی است ممکن بعضی از خوانندگان در معنی آن دچار مشکل گردند بناء ذیلا همه را معنی کرده ام
بیه = قد
کندوچه = انبان کوچک آرد که از گل درست شده است
چیجین = سینه
پسکی = متمایل به عقب
جورا = بازوها
اوغور = هاونگ
کوما = گلبن روی
اماسکی = آماس کرده و پندیده
زن جوان ازین شعر خاطرش مکدر شده با صدای گیرا و افسون کننده اش چنین جواب میدهد :
بیله خانه کوم تی کوم تی میگردی – بوترونغو ریش د دیل مه کی میگردی
بوترونغو ریش قدک تو دال وری یه   -- اوقرای تو ، گرگ قدی مال وری یه
بیله = بالای
کوم تی = با طئمانینه و تبختر گام گذاشتن
بوترونغو = یک نوع بته است با ریشه های سفید
اوقره = چشم
قدی = در بین
مال = گوسفند ها
کاکا خسر حسین جان چیز های زیادی درین باره بر ایم گفت که متاسفانه همه را از یاد برده و اکنون در خاطر ندارم . ناگفته نماند که دوبیتی های هزارگی در بین مردم طرفداران زیادی دارد که شاعران ان معلوم نمی باشند و توسط خود مردم در مواقع گوناگون فی البدیهه سروده شده و بازتاب دهنده آرزوها و و خواسته های مردم میباشند که نسل اندر نسل دوبیتی ها را شفائی به هم  منتقل کرده اند :

شيخي‌ چادر كشاله ما بليخور

شيخي كومِه‌ شي خاله ما بلَيخور

شيخي كومِه شي خال باشه نباشه‌

پيشْنَه دندون‌ شي شاله ما بلَيخور
******************************
شمال‌ كوي‌اورسندُو رهَ قوربان

شير و قيماق گوسپَندو رَه قوربان

شير و قيماق گوسپَندو چي باشه‌

اَمو بوسه مَنِه قوطو ره قوربان‌
***********************************
گولی آلو گولی بولویه دوختر

کبو تر بر لب دیدگویه دوختر

بُورید با مادر دوختر بگوئید

دو شو خانه پدر میمویه دوختر
************************************
ادامه دارد

   

Comments

محمد جواد خالقیار
27 Feb 2010, 01:01
سلام عزیز په حال دارید
پقدر خوب است که امروز تمام مردم ما هزاره های در هر جا جهان که است صدا خود را بلند نموده اند که هم یک مردم با شعیور در سر زمین افغانستان و سایر جهان زندگی می کنیم
همه تصاویر خودرا به نمایش می گذارم
ما خدا را شکر گذار هستم که مردم ما از فقربچارگی برآمده است خداوند آن روز های بر نه گردان! که مردم ها دیگه در جهانی هستی زندگی می کرداند ما در قفس زندهگی می کردم من بسیار خوشحال هستم که مردم امروز از بهترین تکنالوزی برخوردار است .
وسلام بااحترام محمد جواد خالقیار کابل افغانستان
راستی این هم وبلاک من است
www.zxm.blogfa.com
اسد الله انتظار
05 Jan 2010, 18:46
سلام بر حسین ساعی عزیز امید است که همیشه سریحال باشید و بعد عرض اینکه مطلب خوبیرا نوشته کرده اید وامید است که همیشه مطلب هایی خوبی را نوشته کرده بتوانید

(تشکر)
حسین ساعی
18 Oct 2009, 09:21
سلام حاجی رییس. خاطرات تان را می خوانم، لذت می برم و می آموزم. کار خوبی کردید. متأسفانه سیاستمداران و فرهنگیان هزاره سنت سفرنامه و خاطره نویسی را کمتر مورد توجه قرار دادند. ما اگر امروز خاطرات میریزدانبخش یا مبلغ یا گاوسوار یا مزاری را می داشتیم، چه قدر برای ما هیجان انگیز و آموزنده بود؟... ده ها شخصیت تأثیر گذار در تاریخ مابوده اند که تجربیات، احساسات و اندوخته های فکری خود را با بیان و قلم خود ، با دیگران تقسیم نکردند و جامعه را از آن محروم کردند. از شخصیت های معاصر که من دیده بودم فقط شهید ابوذر و شهید مقصودی یادداشت های روزانه و دفتر ثبت خاطرات داشتند. نمیدانم بعد از شهادت شان چه شد....
حالا کاشکی مولانا، دست به قلم شده و خاطرات و اندوخته های خود را - که قطعا ارمغان ارجمندی برای جامعه خواهد بود- ثبت کند.
گمان می کنم بخش هایی از خاطرات ایشان بسیار جذاب خواهد بود قسمت هایی هم زوایای تاریخی را روشن خواهد کردو به هر حال چون یکی از افراد تأثیر گذار در سمت و سوی جهت فکری و سیاسی معاصر جامعه هزاره بوده ، خاطراتش یک منبع قابل اعتماد برای استناد های تاریخی هم خواهد شد.
علی عزنوی
14 Oct 2009, 21:04
دلجو صاحب خیلی زیبا است و بیانگر چند نکته مهم و اساسی که عبارت از بیدادگری ها در مقابل هزاره ها , فرهنگ دوستی و عشق به هنر موسیقی, فرهنگ و سنن قدیم هزاره گی و میراث داران هنر موسیقی هزاره گی. جالب تر از همه دو بیتی ها و اشعار ناب هزاره گی است که بار معنایی عالی را باخود یدک می کشد. خوب است یک شعر هزاره گی به جناب شما طور تححفه هدیه نمایم به پاس نوشته ای زیبای شما.
درخت قد بغج توت خور مردم دختر ریزه گک لت خور مردم
alizada
14 Oct 2009, 20:09
حاجی جان زنده باد! منتظر خاطرات بعدی تان هستیم
زنده باشی
*Name:
Email:
Notify me about new comments on this page
Hide my email
*Text:
 
Powered by Scriptsmill Comments Script
   
All Rights Reserved 2009-2010 © by http://www.kabul.net.au
 contact@kabul.net.au
 The Template Designed By .:Jawaid Deljo:.