مقالات منتشر شده در این سایت، بازتاب نظریات نویسندگان ان بوده و اداره سایت مسولیتی در قبال انها ندارد و کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد
لینکها
 
زندگی در گذر زمان
 
جستجوگر
براي جستجو در موترهای جستجو  واژه‌ كليدي‌ مورد نظرتان را وارد کنيد
 
تعداد بازدید کنندگان
 

زندگی در گذر زمان

عباس دلجو

بخش دهم
نمیدانم این جمله انگلیسی Old is Gold از نظر دوستان قابل قبول است یانه؟ اما از نظر من زیاد اغراق نیست از ارزشهائی که در قدیم بود و مردم به آن پابند بودند بوی انسانیت و جوانمردی می آمد . زیرا بر خلاف زمان کنونی که مردم اول به "سود" میاندیشند بعدا به "ارزش"،آن دوران اول از همه به "ارزش" فکر میکردند بعدا به"سود" . به همین لحاظ دوستی های قدیم واقعا که بی شائبه و با اخلاص رقم میخورد و با خون عجین میگردید و با جریان در شاهرگهای زندگی ، ضمانت دوام می یافت و با صداقت و وفاداری به کمال میرسید و مردان قدیم حتی تا پای جان، پاس این دوستی را نگهمیداشتند . به همین علت بود که پدرم با یادآوری از خاطره های خوش دوستیهای پایدار گذشته در حالیکه بغض راه گلویش را میگرفت با تاسف و اندوه فراوان این شعر را میخواند که
"یاران این زمانه همه کاغذی گل اند ** بوئی نمیدهند و وفائی نمی کنند"                
مردم آن زمان واقعا به نگهداشتن پاس آشنائی ها سخت وفادار بودند و مردان بزرگ و عیاران ان زمان حفظ این رشته را حتی بر رشته زندگی شان ترجیح میدادند و چه سر ها و جوانها و کاکه ها که در راه حفظ این اصول جان باخته و از مال و منال شان گذشته اما از رشته اشنائی ها پاسداری کرده اند .
"به دل گفتم کدامین شیوه دشوار است در عالم"
"نفس در خون تپید و گفت پاس آشنائی ها"  
یاد آن زمانها بخیر البته زمانیکه من جوان شده و به اصطلاح دست چپ و راستم را می شناختم میدانستم که نسل عیاران و کاکه ها در کابل منقرض گردیده و به همین لحاظ پدرم حسرت زمانهای گذشته را میخورد . زیرا در کابل دیگر نشانی از کاکه ها نمانده بود و اخرین بقایای ان در جوانی پدرم در جمع حلقه مفقوده و یا به نسل منقرض شده دایناسورها ، پیوسته بودند . درست به همین خاطر داکتر صاحب اکرم عثمان ، کابل بی کاکه را چنین توصیف کرده است :"اگر کابل از مرد خالی شـوه هـیچ و پـوچ مـیـشـه و فـقط کاه و کاهــدانـش میـمانــه ".  جناب محمد آصف آهنگ، با شعری تحت عنوان "چه شد" چنین يادی از کابل و کابليان قدیم کرده است :

چه شد
کابل آن شيران پيکارت چـه شد
رستم و رتبيل سالارت چـه شد
مشک عالم رفت و محمود بيات
آن محمد جان سپردارت چه شد
قلــــعه مستحکم بــالا حصــــــار
آن دژ و ديوار کهسارت چه شد
گنـــبد کوتوالی و چوک و چــته
چارباغ و ارگ سرکارت چه شد
رونق هـــــــندو گذر باقی نماند
دختر ديوان و دربارت چه شد
عشقری و سالک و باقی نماند
افــضل رسوای بيزارت چه شد
نی برشنا ماند و نی بابا حيات
قصه های دی و از پارت چه شد
گرچه خـالق را نمودی زجرکُش
هاشـم جـــلاد و جبارت چــه شد
کابل ای شهر نـــــيـکورويان مـا
ميله ها و جشن هربارت چه شد
مهدی و لودين محی الدين انيس
و آن امانــستان جسارت چه شد
عشـقری گفت اين سخن آيينه را
گر وطن از ماست آثارت چه شد
هيچ همشهری نمی يابی به شهر
ای وطـــنداران وطندارت چه شد
در نـــــوای کــــابل آهنـــگی دگر
دفــــتر رنگين اشعارت چــه شد

اما هنوز میشد که بوی کاکه ها را در فضای کابل ان زمان استشمام کرد. بخاطریکه در و دیوار کابل پر از قصه ها ، خاطرات ، واقعه ها و جوانمردیهای آنان بود و هنوز نامهای کاکه ها و جوانمردانی مانند کاکه حاجی کاه فروش ، کاکه داود قند تول ، کاکه عبدالعزیز لنگرزمین ، کاکه عبدل نعلبند، کاکه دوست ، کاکه رضا عرعری ، کاکه اکبر ، کاکه غنی نصواری ، کاکه سائین پیزار دوز، کاکه شیر دل ، کاکه بخشو ، کاکه رمضان بچه جو ، کاکه اسلم سوته، کاکه حسن ، کاکه اورنگ ، کاکه زنبور ، کاکه محمد علی برق  ، کاکه بچۀ دوغاب ، کاکه نقره ، کاکه حسین ، کاکه قلندر ، کاکه شمشم ، کاکه یاروی سنگ کش ، کاکه سخیداد ، کاکه اکرم ،کاکه برات بچۀ گلی ، کاکه سید جعفر مشهور به زنجیری ،کاکه رضا کشمیری ، کا که طیغون ،کاکه استا برات علی ، کاکه کریم بچۀ سقو ، کاکه بدرو، کاکه آته رامی ، کاکه پیرو بچه اده ،کاکه حیدر  و ... بر سر زبانهای پیر مردان و پیر زنان کابل بود که خاطرات آنان را به اولادهای شان قصه مینمودند . کاکه ها حتی تا پای جانشان از مردی و آزادگی و بزرگمنشی دفاع میکردند و هیچ ترسی از مرگ نداشتند و معتقد بودند که :
"خـروسی که بی تیغ خونخوار مرد
به دور افـگنیدش که مـردار مـرد"
من گاهگاهی با سابقه ذهنی از قصه های کاکه ها که پدرم برایم گفته بود ،حس میکردم که شپ شپ پاهای آنانرا با پیزار های پس قات که در کوچه پسکوچه های کابل استوار و محکم گام میگذاشتند ، می شنیدم و در ذهنم کاکه ها را با همان لباسهای محلی مخصوص شان و با همان لنگی و شال سر شانه ئی و با یال و کوپال مردانه و بروتهای پرپشت شان که پدرم برایم قصه نموده بود، ترسیم میکردم و همیش انان در خلوت خیالم جان میگرفتند و باهمان صولت و وقار مردانه شان از کنارم رد میشدند و لبخندی نثارم مینمودند و من غرق لذت این التفات به سر تا پای عجیب انان نگاه میکردم اما افسوس که پس از لحظاتی آن تصاویر از پرده خیالم محو میگردیدند و مرا با دنیای از حسرت و افسوس باقی میگذاشتند . درینجا لازم است قسمتی از نوشته داکتر صاحب غلام حیدر یقین را که در باره کاکه های کابل به رشته تحریر درآمده است برای شما ذیلا نقل نمایم :
"کا که های کابل در پائین چوک، شور بازار، مراد خانی و چنداول، حلقه های جدا گانه و رؤسای علیحد ه داشتند. بعضآ به جنگ تن به تن با اسلحه می پرداختند، واز مجروح شدن خود به دوایر دولتی اطلاع نمیکردند. کا کۀ که از شاگردان یک حلقه میخواست علنآ به حیث کا که معرفی شود ؛ دستارمخصوص و یا شف دراز تا زانو می بست و پیزار را پت میکرد ؛ آ نگاه به تنهایی شهر را یک دور میزد و از برابر حلقۀ کا که های سایر نواحی که بعضآ در دکانها و بعضآ در پهلوی دروازه های مخصوص می نشستند، عبور میکرد. اگربالای او از طرف کا کۀ دیگر صدا میشد، در معنی دعوت به جنگ بود و مبارزه شروع میشد، و مردم تماشا میکردند. در صورت فتح و سلامت ماندن این کاکه با غرور می گذشت و به حلقۀ خود میرسید ؛ آ نگه به او تبریک میگفتند و کا که شناخته میشد. در صورت مغلوبیت و فرار یا مجروح شدن و کشته شدن، دیگر این شخص نمی توانست جزو کا که ها به حساب آ ید.
داو طلب کا که گی مجبور به دادن امتحانات و شاگردی طولانی استاد بود. یکی از این امتحانات، انجام خدمات مشکل گشت و گذار شبانه در قبرستان ها و سفر های دور و نجات ناتوانی از مخمصۀ جانی و مالی بود. کا که ها همدیگر را در مکالمه (شیر بچه) خطاب میکردند. بعضآ برای نشاندادن مقاومت، پای برهنۀ خود را مثل اسب، نعل میزدند. این مردم پهلوانی و ورزش و چوب بازی، آ ب بازی و پیا ده روی می آ موختند. سیلاوه، پیش قبض و تفنگچه و قرابینه بر میداشتند.
کا که ها عمومآ مسلح گشت و گذار میکردند، و راه رفتن مخصوص و خرامان داشتند. لباس پاک می پوشیدند. راستی و پاک بازی، وفا به عهد، دستگیری از ناتوانان را شعار میدادند. اینان از کسب و کار ارتزاق می نمودند و پای بند نام و ننگ بودند. در زحمات، صابر و در حفظ اسرار جاهد بودند. آ نان جواد بوده وهم از کشتن مخالفین مضایقه نداشتند. رویهمرفته، با مردم بینوا و درمانده همدرد، و مجتنب از اقویا و توانگران بودند". {مقاله آیین عیا ری و جوانمردی قسمت شانزدهم نوشته داکتر غلام حیدر یقین} .
پدرم ضمن قصه هایش از کاکه ها ، شبی برایم از یک تن از کاکه های مشهور کابل به اسم آته رامی گفت که البته او هم این قصه یا افسانه را از دوستش رضا کشمیری شنیده بود و حالا انرا از قفسه سینه اش آزاد کرده و به من می سپرد . آته رامی پهلوان نامدار و یکی از کاکه های مشهور در کابل بود که به جوانمردی و سخاوت و پهلوانی زبانزد خاص و عام زمانش بود . در گذشته این جزء اصول کاکه ها بود که اگر نوچه ای بعد از طی مراحل دشوار شاگردی آنهم پس از آنکه امتحانات مشکل و زورآزمائی های طاقت فرسا را ، در پیش مرشد و مرادش ، به اتمام میرساند و صلاحیت کاکه شدن را پیدا میکرد و به درجه کاکه گی میرسید . آنگاه استاد و مرشدش با ذکر اوراد و مراسم خاص کمر کاکه جدید را بسته و شال مخصوص کاکه گی را که نشان از کاکه شدنش بود را به شانه اش می انداخت و آنوقت این کاکه جوان ، مجبور بود که به محله ها و گذر های مختلف کابل چون چنداول ، ریکاخانه ، باغ نواب ، چهارچته ، تخته پل ، شوربازار ، ده افغانان ، خیابان ، باغ علی مردان و... سر زده و با کاکه های مختلفی زور ازمائی نموده و از مقام کاکه گی اش دفاع کند و بسا از کاکه ها که درین زور آزمائی ها جان باخته و از بین رفته اند و آنکه به سلامت ازین معرکه بیرون میامد آنوقت در جمع کاکه های شهر مشهور گردیده و به مرور زمان با سخاوت و جوانمردی و کمک به فقرا و درمانده ها و با پهلوانی و مصاف دادنها و زور آزمائی ها ، بر شهرت و اعتبارش میافزود . داشتم میگفتم زمانیکه نوبت به کاکه شدن پهلوان آته رامی رسید مرشدش کمر او را طی مراسم مخصوصی بسته و شال کاکه گی را بر شانه اش انداخته و با صدای محکم و متینی برایش گفت
- کاکه بچیم برو خدا پشت و پناهیت ! برو که آلی واده سره و خشره شدن است و نشان بیتی که مثل یک مرد از نام و نشان کاکه گیت دفاع کده میتانی .
آته رامی دست مرادش را بوسیده با صدای بلند بسم الله ، پای راستش را از لخک در بیرون گذاشته و یکراست در  رسته چپلی دوز ها در مراد خانی میرود و در پیش بابه خادم چپلی دوز، پیزار هایش را از پاهایش در آورده و پاهای لختش را رو به او گرفته و با صدای دورگه و کلفتی میگوید
-بابه جان ! پنج پنج دانه گژدمک و دو دانه نال د پایایم میخ کو از خیریت
بابه خادم که فکر میکرد پهلوان او را دست انداخته و با او سر مزاح و شوخی را دارد بناء با خنده دوستانه ای گفت
- پالوان جان ! به لحاظ خدا آزاریم نتی کدیم مذاق نکو ، بیار او جوان ! پیزاریته که د تلی اش گژدمک بزنم .
اما کاکه بدون آنکه پایش را جمع کند با همان صدای مخصوصش اما کمی جدی داد زد
-بابه جان امو چیزی که بریت گفتم امو کاره کو ، بری ازیکه امروز روز دیگه است
-او پالوان جان ! رویته خدا ببینه چه گپ شده چرا پایته نال میکنی؟ کدی جانیت خدای ناخواسته دشمنی داری ؟
آته رامی دستی به بروتهایش که به چپ و راست دهنش آویزان گردیده بود کشیده و با صدای محکم و مردانه ی گفت
-بابه جان ! ما و شما مردم حتی د باره خر های خود ضرب المثل داریم که میگه " خر خوب همان خر است که در نخاس انگ بزنه" آلی مه ایره میگوم که مردم ما از کاکه هایش امی انتظاره داره و خاد گفتن که کاکه خوب همان کسی است که در بین کاکه ها لاف از غیرت و مردانگی و گپ از زور و زبردستی بزنه نه د بین بیوه زنا و آدمای کمزور . امروز همان روز است مه پیش ازیکه د چارچته و شوربازار و ریکاخانه بروم اول باید خوده د خود مالوم کنم که چند دکه ملک استم و چند من غیرت دارم؟
پدرم قصه میکرد زمانیکه کاکه رامی با پاهای برهنه و خون آلود کوچه ها و پس کوچه های کابل را طی میکرد و بعضی کوچه ها که سنگ فرش بود و از برخورد گژدمک ها و نعل های پاهای کاکه با سنگ فرشها ، صدای ترق و تروق بر میخاست مردم نمیتوانستند از تعجب خودداری ورزند و خود بخود احساس تحسین انانرا بر می انگیخت. در ریکاخانه کاکه نامداری با بالکه هایش روی تخت سموار نشسته و چلم دود میکرد که دید آته رامی شال کاکه گی در شانه انداخته با پاهای برهنه و خون الود در حالیکه فقط سه عدد سوته چوب بادامی و یک جفت پیزارش را در کمرش اویخته و با متانت و آهستگی گام میگذاشت به سوی آنان میاید . زمانیکه به نزد آنان رسید با صدای کلفت و دو رگه ی به رسم کاکه ها سلام و علیکم گفته و گذشت اما یک تن از بالکه های کاکه ریکاخانه از جایش برخاسته و تصمیم مقابله با اته رامی را داشت که کاکه بزرگ با متانت به شاگردش گفت
-در جایت بیشی بچیم! تو پوچل پتین کجا و آته رامی کجا؟ هر وخت ما و تو مثل او مرد شدیم که پایای خوده نال کنیم آن وخت حق مقابله با او ره داریم نه آلی .
آته رامی نه تنها در پهلوانی جوره نداشت که در چوب بازی نیز تاق بود و هنگام زد و خورد با دزدان و شریران و زورگویان با دست چپش پیزارش را سپر ساخته و با دست راستش یک عدد از آن سه چوب بادامی کلفتی را که همیشه در کمرش آویزان بود ،گرفته و در اندک مدت روز روشن را در چشم انان سیاه میکرد .
صنف چهارم بودم که باز ماه محرم فرا رسید و طبق معمول در مراسم عزاداری شرکت نموده و نوحه میخواندم زیرا جزء ذاکرین امام حسین ع به حساب میامدم . در همان روز اول محرم که تازه مراسم شروع شده بود چند تن از سردسته های سینه زنی برای یک تن از بچه ها مقداری پول داد که دو عدد کوزه نو بخرد و به مسجد خافیا برده و در عوض یک عدد کوزه کهنه و استفاده شده قبلی مسجد را برای شان بیاورد و در ضمن تاکید کردند که اگر سید منقلی اغا از او پرسید که کوزه کهنه را  چه کار دارید ؟ در جوابش بگوید که مادرم برای تبرک این کوزه را در خانه نگه میدارد . البته در آنوقت ما نمیدانستیم که کوزه کهنه را برای چه میخواهند . زمانیکه کوزه کهنه را که رنگ و رویش مایل به کبودی سبز گونه گردیده بود ، دریافت نمودند بلافاصله آنرا چندین روز در آفتاب قرار دادند تا کاملا خشک گردیده و بعدا تا توانستند انرا ریگمال زدند تا رنگش روشن گردیده و  در نگاه اول نو به نظر آید . اما این کوزه کهنه و رنگ و رو رفته ، بر خلاف کوزه جدید و به اصطلاح آب نرسیده ، از بس در بین آن اب مانده و رطوبت را جذب کرده بود تقریبا به اصطلاح بچه ها کانکریتی شده و به اسانی شکستنی نبود . شاید خوانندگان عزیز در ذهنش سوال خلق گردیده باشد که این کوزه کهنه چرا اینقدر مقدمه دارد ؟ بلی شما حق دارید اما یک کمی حوصله داشته باشید تا اصل مطلب را خدمت شما بگویم . قصه ازین قرار بود که هر ماه محرم در روز هفتم موقع برنامه علم کشی زمانیکه بهر سینه خوان میخواند : "این علم از کیست که بی صاحب است" و مردم در حالیکه بپا خاسته بودند در جوابش همه یک صدا میگفتند : "این علم از ماه بنی هاشم است" و در همین اثنا علم مبارک را نیز میاوردند و در همین لحظه پرشکوه و معنوی که همه عزاداران هیجانی گردیده بودند ، یک تن از سردسته سینه زنی ما (البته اسمش محفوظ چون آن مرحوم در قیام  چنداول در چهارم سرطان سال 1358 هجری شمسی شهید گردید ، روحش شاد )  کوزه ی را که تازه خریده بود در حالیکه با هر دو دست از دسته اش محکم گرفته بود با صدای بلند نعره "یا قمر بنی هاشم " را از عمق سینه اش کشیده و کوزه را محکم بر فرقش میکوبید و در نتیجه کوزه شکسته و به تکه پارچه های خورد و ریز مبدل گردیده و بر شور و هیجان مجلس میافزود. اما امسال قضیه طور دیگر شد و یک تن از برادران که بازهم از ذکر نامش معذورم (چون از عجائب روزگار آن جوان نیز در قیام سوم حوت 1358 کابل شهید گردید روحش شاد)آن کوزه کذائی کهنه را که قبلا ذکرش رفت در فرصتیکه آن برادر میخواست کوزه را بر فرقش بکوبد با کوزه نو آن برادر تعویض نمود و آن جوان بی خبر از همه چیز طبق معمول هر ساله کوزه را محکم بر فرقش میکوبد اما این بار بر خلاف سالهای گذشته نه تنها کوزه نمی شکند که به عوض کوزه فرق ان برادر شکسته و خون از آن فوران میکند . همه مردم به شمول آن برادر متعجب گردیده بودند . چون سابقه نداشت که سر ان برادر کوزه را نشکند . زمانیکه آن جوان از تعجب یا از گیچی بیرون گردید شرمگین و خجل شده این بار محکم تر از دفعه قبل کوزه را بر سرش کوبید که در نتیجه نه تنها کوزه نشکست که از شدت آن ضربه از هوش نیز رفت و در همین فرصت کسانیکه باعث این توطئه بودند ، سریع کوزه کهنه را از کنار نعش بیهوش آن جوان گرفته و کوزه جدید را در کنارش میگذارند . زمانیکه آن برادر به هوش می آید و مردم را نگران اوضاع می یابد چون غرورش جریحه دار گردیده بود بناء دوباره آن کوزه را در حالیکه رمقی در جانش نمانده بود بر فرق شکسته اش البته نه به آن شدت ضربه های قبلی ، میکوبد و در نتیجه کوزه نو می شکند و بدین طریق غرور شکسته آن برادر با شکستن کوزه التیام یافته و قضیه ختم به خیر میگردد.

ادامه دارد
   

Comments

No comments yet
*Name:
Email:
Notify me about new comments on this page
Hide my email
*Text:
 
Powered by Scriptsmill Comments Script
   
All Rights Reserved 2009-2010 © by http://www.kabul.net.au
 contact@kabul.net.au
 The Template Designed By .:Jawaid Deljo:.